SANYA NEWS
فرهنگی

بنفشه مُرد، و دیگر سالی برای آمدن نبود.

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 18 میزان 1405
نویسنده: میرا جان امیری

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 40


بنفشه مُرد، و دیگر سالی برای آمدن نبود.

هوا صاف بود و تکه‌های آبیِ آسمان از میان ابرهای تاریک بیرون زده بودند و من در میان باغی که تنها چهار دانه درخت زردآلو و چند درخت بید روسی داشت، قدم می‌زدم…

نوجوان بودم و این، نخستین فصل تجربه‌ام بود؛ فصلی که در آن قدم به جامعه می‌گذاشتم. چنان با غرور و تکبّر بر زمین قدم می‌زدم که گویی زمین باید منّت‌دار من باشد و آسمانِ پوشیده از ابر، نظاره‌گر من.

خود را مانند رستمِ شاهنامه می‌دیدم؛ امّا این خیال چندان دوام نیاورد. زندگی زیر رو شد و من دانستم که اوج موفقیت در زندگی، شکستگی، مهربانی و احترام است، نه غرور، تکبّر و خودستایی.

این مسیری بود که در آن، روزگار را با دشواری و تلخی بسیار گذراندم. شب‌ها را با حسرت، اندوه، بغض و ناامیدی سپری می‌کردم و در انتظار صبح می‌ماندم؛ سپس، با طلوع آفتاب، بی‌آن‌که چیزی تغییر کند و بی‌آن‌که امیدی به آینده داشته باشم، به راه خود ادامه می‌دادم…

امید در من مرده بود و به هر دری کلید می‌زدم تا شاید راهی به سوی فردایی روشن پیدا شود؛ امّا درها بسته بودند و کلیدها اشتباه. این روزگاری بود که نوجوانی به امید جوانی و جوانی به امید رسیدن، برقا آسا گذشت و تنها حسرت‌ها، پرسش‌ها، چراهای زندگی و من باقی ماندیم.

زندگی چنین است؛ یکی با کوشش و تلاش به منزل مقصود نمی‌رسد و دیگری با بی‌خیالی و در عالم ناآگاهی زندگی می‌کند؛ امّا زندگی برایش امید، روشنایی و درهای گشاده را پیشکش می‌کند، چنان‌که گویی کلید انداختن به قفل‌های آن نیز برایش آسان است. این چه رمز و رازی در هستی است؟ جز خالق کی داند؛ خالقی که تدبیر و مدیریت این جهان و برنامه‌ریزی‌های آن در دست اوست.

وقتی تصویری از کهکشان‌ها بر صفحه گوشی هوشمند و از آن‌سو بر پرده تلویزیون ظاهر می‌شود، انسان را به تفکّر و اندیشه بیشتر وامی‌دارد و پرسش‌هایی در ذهنش خطور می‌کند: این همه جهان، عالم هستی، کهکشان‌ها و سیاره‌های بزرگ آن چگونه و با چه تدبیری برنامه‌ریزی و مدیریت شده‌اند؟ همین پرسش‌ها انسان را به این اندیشه می‌رسانند که خالقی وجود دارد که این همه عالم و هستی را آفریده است و شکی در آن نیست.

امروز که نیست، فردای روشن‌تری در راه تو سبز می‌شود و پدیدار می‌گردد. تلاش بی‌ثمر نیست و هر زحمت و تلاشی در این دنیا پاداشی دارد. دیر یا زود، طلوع خورشید خوشبختی و آزادی از پس کوه‌های سر به فلک‌کشیده این هستی سر برمی‌آورد و روشنایی خورشید، آسمان تاریک و ظلمت زندگی را فرا خواهد گرفت. این همان امید و ایمانی است که در درون آدمی شعله‌ور می‌شود و او را به استقامت، صبر و شکیبایی فرامی‌خواند.

امّا از سوی دیگر، گاه دل آدمی برای عمر رفته و روزهای کودکی تنگ می‌شود؛ برای عالم بی‌خیالی، روزگاری که جز دامان پرمهر مادر، هیچ امید و آرزویی نداشت. جایی که زندگی را ساده و کم‌توقّع می‌خواست؛ زندگی‌ای که نامش مادر بود، چشمه‌ای از مهر و مهربانی، تعریفی از عشق و آزادی، سرود خوش‌آواز زندگی؛ سرودی که دیگر هرگز نمی‌توان آن را در هیچ صدا و سیمایی جست‌وجو کرد.

لالایی‌های شبانه، همه آن زیبایی‌ها، همه آن لحظه‌ها، به حسرت و دلتنگی بدل شدند؛ به زمزمه کردن ای‌کاش‌ها. روزگاری که باید لحظه‌لحظه‌اش را با حسرت، کاش و افسوسِ نیامدن‌ ها به یاد آورد؛ امّا رویدادهای تلخ و دست ظلمت روزگار، سرنوشت را چنین رقم زد: ناامیدی، جنگ، سقوط و اسارت.

و حالا که دارم پیر می‌شوم، گاه‌گاهی با انبوهی از ترس و هراس، قد و چهره‌ام را در آینه برانداز می‌کنم؛ موی سپید، چهره افسرده و پر از چین‌وچروک و قدی نسبتاً خمیده می‌بینم. خود را در مسیر فرود و زوال می‌یابم و هر لحظه به جهان دیگر خود را نزدیک‌تر احساس می‌کنم؛ جهانی که نمی‌دانم حساب‌وکتاب ما در آن چه سرنوشتی را برایمان رقم خواهد زده.

آیا آن جهان نیز مانند جهان امروز و حال ما، پر از مشقّت، درد، رنج و سوختن است؛ همان جهانی که ملای مسجد در کودکی، ما را از آن می‌ترساند؟ یا به قصه‌های مادربزرگ می‌ماند؛ قصه‌هایی که در شب‌های زمستان، به‌ویژه شب یلدا، از زیبایی، باغستان‌ها، گلستان‌ها، جوی‌های پر از شهد و عسل، آب زلال، غذاهای آماده و مهربانی‌های خداوند (ج) برای بندگانش روایت می‌کرد؟

آیا آنچه در خیال کودکی خود ترسیم می‌کردیم، برای ما میسّر می‌شود؛ همان قصرهایی که در میان انبوهی از گل‌بوته‌های بنفشه و ارغوان، نسترن و گلاب، در ذهن خود می‌ساختیم؟ نمی‌دانم چه روزگاری در آن جهان انتظارمان را می‌کشد؛ جهانی که با هزاران امید و آرزو، از این دنیا و با ریختن انبوهی از خاک بر جسم بی‌جانمان، به سوی جهانی رهسپار می‌شویم؛ به سوی آن عالم ابدی.

پرسش همین است: این چه جهانی است؟ آیا برای شناخت خود و خداوند (ج) به اینجا آمده‌ایم؟

آیا باید شکرگزار نعمت‌های این جهان باشیم تا در جهان ابدی، با شکرگزاری، تحقیق، خودشناسی و خداشناسی پاداش بگیریم؟

چراها وجود دارند؛ امّا جهان پر از آشوب، جنگ، قتل و کشتار شده است؛ گویا تنها همین جهان باقی مانده و هر فرد و گروهی می‌کوشد سهم خود را از آن بگیرد. دیگر نه مجالی برای اندیشیدن به خودشناسی مانده است، نه عشقی برای رسیدن به معشوق.

حالا فرسوده شده‌ایم؛ شکسته و ویران، مانند کاجی که در فصل سرما، بی‌برگ‌وبار افتاده است.

حادثه‌ای رخ داد و دیگر مجالی برای اندیشیدن به جهان باقی نماند؛ جز قدرت‌طلبی، امتیاز و ارثی که آشوب آفرید.

زمان گذشت،

عمر به فنا رفت،

شعر را درد و اندوه گرفت،

آواز جریحه‌دار،

جهان زخمی،

آسمان بی‌ستاره شد،

مهتاب را غبارِ حسرت گرفت.

ریشه‌های درخت ارغوان خشکید،

بهار و بنفشه رخت بست،

جهان پاییزی شد،

باد وزید،

باران گرفت،

زمین آهسته‌آهسته کرخت شد،

زمستان و سکوت فرا رسید.


آدمی در خاک و خون افتاد،

شهر را شب فرا گرفت،

گرگان وحشی به کوهسار رسیدند،

بوی بهار مسافر شد،

بنفشه مُرد،

و دیگر سالی برای آمدن نبود.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر