SANYA NEWS
سیاسی

خاطره‌ای از مسعود

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 18 سنبله 1405
نویسنده: دکتور شمس‌الحق آریانفر

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 136


خاطره‌ای از مسعود

خاطره ۱

در دوران جهاد، برای دیدن آمرصاحب به پنجشیر رفتم. آمرصاحب گفت: «داکتر نجیب برای من پیام داده که هرجا تو بخواهی، من بدون بادیگارد می‌آیم. چه هدفی دارد، چرا می‌خواهد با من ببیند؟»

من با خنده گفتم: «آمد بگیرید، مسأله ختم می‌شود.»

کمی جدی شد و گفت: «او می‌داند وقتی نزد من بیاید، مصوون برمی‌گردد.»

خاطره ۲

مقاومت نخست تحت رهبری احمدشاه مسعود از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰ در شمال افغانستان ادامه یافت. در شهرستان بلخاب ولایت سرپل، دره‌صوف و خرم و حصار باغ سمنگان، مقاومت ادامه داشت. در این مناطق مارشال دوستم، استاد عطامحمد نور، حاجی محمد محقق، سید حسن صفایی و استاد عبیدالله خان در برابر طالب مقاومت و مبارزه داشتند.

روزی معلم موسی، نماینده استاد عبیدالله خان، فرمانده شهرستان خرم و حصار باغ سمنگان، به پنجشیر آمد. من باید او را نزد آمرصاحب می‌بردم. آمرصاحب در جبل‌السراج بود. در یک مینی‌بوس لینی نشستیم تا از پنجشیر به جبل‌السراج برویم.

در نیمه راه، موتر آمرصاحب از دور نمایان شد که از جبل‌السراج برگشته بود. راننده گفت: «همان، موتر آمرصاحب است.» موتر از مقابل آمد و از کنار ما گذشت. من با معلم موسی در صحبت بودم که چه کار کنیم. آمرصاحب برگشته بود و دیگر رفتن ما به جبل‌السراج هدر بود.

در همین لحظه، راننده ملی‌بوس که از شیشه عقب دیده بود، گفت: «موتر آمرصاحب ایستاد شد.» هنوز در حرکت بودیم که گفت: «آمرصاحب از موتر پایین شد.»

گفتم: «ایستاد شو، ببینیم چه گپ است.»

موتر توقف کرد و من از موتر پایین شدم. دیدم آمرصاحب فقط متوجه همین طرف است. دویدم و به سرعت به سویش رفتم. احساس کردم منتظر ماست.

همین‌که رسیدم، بعد از احوال‌پرسی گفت: «خیریت، چه گپ است؟»

گفتم: «نماینده فرمانده عبیدالله خان آمده است، می‌خواستم او را نزد شما ببرم.»

تا این زمان معلم موسی هم رسید و احوال‌پرسی کرد. آمرصاحب گفت: «بالا شوید در موتر.»

در موتر جز خودش و محمدگل، راننده‌اش، کسی نبود. مستقیم به خانه خودش رفت. یک مهمانخانه، یک اتاق گلی کوچک، بیرون حویلی‌اش بود.

خودش داخل حویلی رفت، آفتابه و دستشویی را آورد و بعد دسترخوان و غذا را آورد. ما از خجالت نمی‌دانستیم چه کنیم. من ایستاده بودم و از مقابل دروازه، غذا را از دست آمرصاحب می‌گرفتم.

تا اینجا چند نکته مرا مبهوت کرده بود:

- در موتر لینی من در چوکی اول نشسته بودم. شاید آمرصاحب مرا دیده بود، اما چه دانست که من به او کار دارم؟

- چقدر مطمین بود که من به ایشان کار دارم که در راه توقف کرد؟

- اگر فکر می‌کرد کار دارم، چه نیازی بود که ایستاد شود و از موتر پایین گردد، در حالی که هیچ محافظی هم نداشت؟ این چه درایت و چه نوع تواضعی است؟

- وقتی به خانه‌اش رفتیم، نه نفر خدمتی بود، نه دستیاری؛ هیچ‌کس نبود. جنگ افغانستان را اداره می‌کرد، بی‌هیچ نوکر و دربانی.

برای من، هر دو رویداد حیرت‌آور بود.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر