SANYA NEWS
سیاسی

کالایی‌شدن میراث احمدشاه مسعود؛ وقتی نام ماند و راه فراموش شد

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 18 سنبله 1405
نویسنده: مهرزاد عظیمی

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 101


کالایی‌شدن میراث احمدشاه مسعود؛  وقتی نام ماند و راه فراموش شد

احمدشاه مسعود تنها یک فرمانده جنگی نبود، یکی از چهره‌های اثرگذار تاریخ معاصر افغانستان‌خراسان است که بخش بزرگی از زندگی خود را در برابر اشغال، استبداد و افراط‌گرایی مسلحانه سپری کرد. از مقاومت در برابر ارتش شوروی تا ایستادگی در برابر طا.لبان، نام او با مفهوم مقاومت درآمیخته است. اما تاریخ با مرگ قهرمانان پایان نمی‌یابد؛ گاه دشوارترین آزمون یک فرمانده پس از مرگ او آغاز می‌شود: آیا مدعیان ادامهٔ راهش حقیقتاً آن را ادامه می‌دهند یا تنها نامش را به دوش می‌کشند؟

فرمانده مسعود در ۱۸ سنبله، دو روز پیش از حملات یازدهم سپتامبر، توسط دو تروریست عرب‌تبار که خود را خبرنگار معرفی کرده بودند ترور شد. پس از شهادت اش، نام او به یکی از نیرومندترین نمادهای سیاسی افغانستان بدل شد و در دوران جمهوریت عنوان «قهرمان ملی» گرفت. اما میان قهرمان‌سازی از یک انسان و ادامه‌دادن آرمان‌های او فاصله‌ای بسیار بزرگ وجود دارد.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که «راه» جای خود را به «نام» می‌دهد و نام به سرمایهٔ سیاسی تبدیل می‌شود؛ سرمایه‌ای که سرانجام به ابزار قدرت، امتیاز و منفعت شخصی، خانوادگی و گروهی بدل می‌گردد. این نوشته بر همین پرسش ایستاده است:

چه بر سر راه فرمانده مسعود آمد؟ چرا اندیشه و تجربهٔ سیاسی او به مکتبی پایدار تبدیل نشد؟ چرا به جای ساختن نهاد، نسل و گفتمان، بیشتر به ساختن تصویر و تکرار نام بسنده شد؟ و چرا میراثی که می‌توانست سرمایهٔ مشترک یک جامعه باشد، در کشاکش قدرت و منافع گروهی فرسوده شد؟

۱. مسعود؛ یک نام نبود، یک «راه» بود

برای فهم آنچه پس از مسعود رخ داد، نخست باید پرسید قهرمان ملی که بود؟

اگر او را تنها یک فرماندهٔ پیروز بدانیم، میراثش را کوچک کرده‌ایم. اگر او را تنها نمادی قومی بدانیم، اندیشه‌اش را محدود کرده‌ایم. و اگر او را تنها تصویری برای مراسم سالانه بدانیم، به معنای واقعی کلمه، او را به کالا فروکاسته‌ایم.

مسعود در روایت هوادارانش و شماری از پژوهش‌های تاریخی، تنها بر جنگ تکیه نداشت؛ او به سازمان‌دهی، اداره، آموزش و ایجاد ساختارهای اجتماعی نیز توجه داشت. در قلمرو نفوذ او، «شورای نظار و جمعیت اسلامی» صرفاً یک ساختار نظامی نبود و در برخی مناطق، نهادهای اداری و آموزشی نیز شکل گرفت. از این رو، «راه مسعود» را باید فراتر از تفنگ و سنگر دید؛ راهی که بر ستون‌هایی چون مردم، مقاومت، استقلال، سازمان‌دهی، اخلاق و آینده‌نگری استوار بود.

مشکل نسل پس از او این بود که به جای تبدیل این عناصر به یک دستگاه فکری و سیاسی، به خودِ شخصیت فرمانده مسعود شهید چسبیدند و این آغاز انحراف بود.

۲. از مکتب تا اسطوره؛ وقتی تصویر جای اندیشه را گرفت

جوامعی که رهبران بزرگ داشته‌اند، همواره با خطری روبه‌رو بوده‌اند: تبدیل اندیشه به پرستش شخصیت. وقتی رهبری از انسان به اسطوره تبدیل می‌شود، دیگر کسی جرئت نمی‌کند او را بخواند، نقد کند و از تجربه‌هایش درس بگیرد؛ تنها ستایش می‌کند. فرمانده مسعود نیز از این آسیب در امان نماند. به جای آن‌که تجربهٔ چند دهه مبارزهٔ او در قالب یک مکتب سیاسی منظم بررسی شود، تصویرش بر اندیشه‌اش پیشی گرفت. عکس فراوان شد، پژوهش کم‌رنگ ماند. شعار فراوان شد، آموزش عقب نشست. مراسم برگزار شد، اما نهادسازی در جایگاه شایستهٔ خود قرار نگرفت. ستایش‌نامه و نکوهش‌نامه نوشته شد، اما نقد ساختارمند و بی‌طرفانه وجود نداشت/ندارد.

سالگردها آمدند و رفتند، اما پرسش اصلی همچنان بی‌پاسخ ماند: از مسعود چه آموختیم؟ اگر از یک رهبر تنها نامش را به ارث ببریم، در حقیقت میراث او را به دست نیاورده‌ایم. میراث واقعی زمانی زنده است که بتواند نسل بسازد، اندیشه تولید کند، نهاد بیافریند و رفتار سیاسی را دگرگون کند. اما میراث مسعود عمدتاً در چارچوب خانواده و گروه باقی ماند و نامش منبع درآمد جماعتی شد که از راه او بی‌خبر بودند.

۳. فقر نهاد؛ بزرگ‌ترین شکست پس از مسعود

شاید بزرگ‌ترین کاستی پس از شهادت فرمانده مسعود، نه کمبود علاقه به او، بلکه نبود نهادهای نیرومند برای فهم و ادامهٔ میراث او بود. رهبر می‌میرد، اما اندیشه نباید بمیرد. اگر اندیشه‌ای با مرگ صاحبش خاموش شود، هرگز به مکتب تبدیل نشده است. مکتب یعنی کتاب، پژوهش، آموزش، گفت‌وگو، نقد، نهاد، دانشگاه، رسانه و نسل تازه. اما آنچه برجسته شد، بیشتر یادبود بود تا بازخوانی؛ بزرگداشت بود تا نقد؛ تصویر بود تا اندیشه.

حتی نهادهایی که با هدف پاسداری از میراث فرمانده مسعود پدید آمده‌اند، از این پرسش گریزی ندارند که تا چه اندازه توانسته‌اند اندیشهٔ او را به میراثی زنده و قابل آموزش تبدیل کنند. برای نمونه، بنیاد مسعود خود را نهادی برای پاسداری از ارزش‌ها و آرمان‌های او معرفی می‌کند، اما پرسش همچنان پابرجاست: آیا پاسداری از نام، همان پاسداری از راه است؟ پاسخ روشن است: نه. 

۴. نام قهرمان ملی؛ سرمایه‌ای آماده برای مصرف سیاسی

در سیاست افغانستان، نام‌ها اغلب سرمایه‌اند. نام یک شهید می‌تواند مشروعیت بسازد، هوادار گرد آورد و جمعیتی را به حرکت درآورد. درست همین‌جاست که خطر آغاز می‌شود: هرکس می‌تواند نام فرمانده مسعود را بر زبان آورد، اما هرکس نمی‌تواند راه او را ادامه دهد.

ممکن است سیاستمداری تصویر فرمانده را در کنار خود قرار دهد، اما در عمل هیچ شباهتی به اصول منتسب به او نداشته باشد. ممکن است حزبی خود را وارث مسعود بنامد، اما در رفتار سیاسی‌اش همان مناسبات کهنهٔ شخص‌محوری و انحصار قدرت را بازتولید کند. ممکن است کسی در سخنرانی از مقاومت بگوید، اما در برابر بی‌عدالتی سکوت کند. در چنین وضعیتی، نام مسعود دیگر یک آرمان نیست؛ پوششی سیاسی است. این همان لحظه‌ای است که قهرمان به سرمایه تبدیل می‌شود و از خانوده اش تا نزدیکترین هایش فقط از نام فرمانده استفاده کردند و راه و روش اش را به بهای اندکی فروختند و چنان وانمود کردند که جز ما هیچ کسی دیگر حق ندارد در از فرمانده مسعود حرف بزند و جز حرکات فیزیکی فرمانده چیز دیگری از جوهر مسعود حتا در ضمیر فرزندش نیز دیده نمی شود.

۵. تجارت با خاطره؛ هنگامی که شهید به «برند» تبدیل می‌شود

کالایی‌شدن میراث تنها در سیاست رخ نمی‌دهد. در دنیای امروز، نام‌های تاریخی می‌توانند به سرمایهٔ اقتصادی نیز تبدیل شوند: کتاب، همایش، بنیاد، مستند، تبلیغ، نشان، کالا و ده‌ها شکل دیگر. هیچ‌یک از این‌ها ذاتاً نادرست نیست. مسئله از جایی آغاز می‌شود که خاطرهٔ شهید از معنا تهی شود و تنها ارزش مصرفی آن باقی بماند. آن‌گاه از نام او استفاده می‌شود، اما مردم فراموش می‌شوند. از مقاومت سخن گفته می‌شود، اما محرومان دیده نمی‌شوند. از آزادی گفته می‌شود، اما آزادی دیگران نادیده گرفته می‌شود.

اینجا باید میان بزرگداشت مسعود و مصرف مسعود تفاوت گذاشت. بزرگداشت یعنی زنده‌کردن اندیشه؛ مصرف یعنی زنده‌کردن نام برای تأمین منفعت. کاری که در طول سه دهه در حق مسعود شد و همچنان جریان دارد. هرکسی برای اینکه خود را نزدیکتر به قهرمان ملی نشان بدهد، راست و دروغ روایت ساخت و این روایت ها بیشتر در محوریت فردی تجلی می کنند تا عمومی و پیام فرمانده مسعود بزرگ.

۶. خانواده؛ میان میراث خصوصی و حافظهٔ عمومی

نقش خانواده و نزدیکان شخصیت‌های تاریخی نیز نیازمند نگاه انتقادی است. هیچ خانواده‌ای مالک یک میراث تاریخی نیست. خانواده می‌تواند نگهبان یاد و آثار یک شخصیت باشد، اما نمی‌تواند به‌سادگی مالک معنای تاریخی او شود. با این حال، مسعود را محلی، قومی، گروهی و خانوادگی ساختند و بسیاری هنوز از نامش نان می‌خورند. در حالی که مسعود پس از مرگ، از یک فرد به بخشی از حافظهٔ سیاسی افغانستان تبدیل شد. از این رو، نام او دیگر تنها متعلق به خانه و خانواده نیست؛ متعلق به تاریخ است. هرکس که از نام او بهره می‌گیرد — خواه سیاستمدار، خواه خویشاوند، خواه نهاد فرهنگی — باید در برابر این پرسش پاسخ‌گو باشد:

این نام را برای چه به کار می‌بری؟

برای مردم، آزادی، عدالت و آینده؟ 

یا برای جایگاه، قدرت و اعتبار شخصی؟ 

این پرسش‌ها باید بی‌رحمانه و بی‌تعارف مطرح شوند؛ زیرا شهیدان، پس از مرگ، بیش از هر زمان دیگری در معرض سوءاستفادهٔ زندگان قرار می‌گیرند و تا جای که ذهن کار می کند، به حد کافی فرمانده مسعود مورد سوی استفاده از سوی خانواده، نزدیکان و گروه ها قرار گرفته است و تا هنوز هم نامش اعتبار محلی و خانوادگی است.

۷. بزرگ‌ترین خیانت؛ جداکردن فرمانده مسعود از مردم

اگر مسعود را از مردم جدا کنیم، از او چیزی جز یک افسانهٔ سیاسی باقی نمی‌ماند. ارزش یک مبارز را نباید تنها در پیروزی‌های نظامی‌اش جست‌وجو کرد؛ باید دید برای چه کسانی جنگید و چه آینده‌ای می‌خواست. در برخی روایت‌های تاریخی، توجه مسعود به آموزش، اداره و مشارکت اجتماعی در مناطق زیر نفوذش برجسته شده است.

پس اگر امروز کسی از مسعود سخن بگوید اما مردم را نبیند، باید پرسید: این کدام مسعود است؟ اگر از او بگوید اما جوانان را فراموش کند، اگر زنان را از آیندهٔ کشور حذف کند، اگر عدالت را قربانی مصلحت سیاسی کند، اگر قدرت را بر مردم ترجیح دهد — این کدام مسعود است؟ مسعودی که از مردم جدا شود، دیگر مسعود تاریخی نیست؛ تصویر مصرفی مسعود است.

۸. رقابت بر سر میراث؛ وقتی وارثان راه را فراموش می‌کنند

یکی از دردناک‌ترین پدیده‌ها پس از مرگ رهبران بزرگ، جنگ میان مدعیان میراث است. هرکس می‌خواهد خود را وارث راستین معرفی کند: یکی می‌گوید من نزدیک‌تر بودم، دیگری می‌گوید من سال‌ها در کنار او جنگیدم، سومی می‌گوید من نامش را زنده نگه داشته‌ام. اما پرسش مهم‌تر این است: چه کسی اندیشهٔ او را زنده نگه داشته است؟ نزدیکی به یک رهبر، کسی را وارث اندیشهٔ او نمی‌کند. همرامی در سنگر، خویشاوندی، سابقهٔ سیاسی یا رابطهٔ شخصی به‌تنهایی گواه وفاداری به یک راه نیست. وارث حقیقی را باید در رفتار امروز او جست‌وجو کرد، نه در رابطهٔ دیروزش با فرمانده که با تاسف یک تعداد در کدام جای از تصادف هم تصویری با فرمانده گرفته اند خود را واجب الحترام می دانند و هر کاری که دلشان خواست انجام می دهند و کسی حق ندارد لب به سخن بگشاید.

۹. از «مقاومت» چه باقی ماند؟

یکی از تلخ‌ترین پرسش‌ها این است که چرا مفاهیمی چون مقاومت، عدالت، آزادی و مردم‌سالاری پس از تبدیل‌شدن به شعار، از معنای واقعی خود تهی می‌شوند. کلمه‌ها می‌مانند، معناها می‌روند. «مقاومت» می‌شود نام یک گروه؛ «آزادی» می‌شود شعار یک سخنرانی؛ «مسعود» می‌شود تصویر روی دیوار. اما در زندگی مردم، چیزی تغییر نمی‌کند. این تراژدی سیاست افغانستان است: نام‌های بزرگ داریم، اما رفتارهای کوچک. قهرمانان بزرگ داریم، اما سیاست‌ورزی کوچک. شعارهای بلند داریم، اما آرمان‌های کوتاه. و این شکاف میان گفتار و کردار، اعتماد مردم را می‌کشد.

۱۰. نسل جوان؛ نسلی که باید میان «نام» و «راه» انتخاب کند

نسل جوان افغانستان/خراسان دیگر با خاطرهٔ جنگ‌های گذشته به شیوهٔ نسل‌های پیشین زندگی نمی‌کند. این نسل پرسش می‌کند، می‌خواهد بداند، تاریخ را از نو بررسی می‌کند و دیگر حاضر نیست تنها به دلیل تقدس یک نام، همه‌چیز را بپذیرد. این اتفاق خوبی است.

فرمانده مسعود اگر واقعاً شخصیتی تاریخی و بزرگ باشد، نباید از نقد شدن بترسد. بزرگی یک شخصیت تاریخی در این نیست که هیچ‌کس او را نقد نکند؛ در این است که اندیشه‌اش پس از نقد نیز چیزی برای آموختن داشته باشد. نسل جوان باید مسعود را بخواند، نه فقط ببیند. باید دربارهٔ او پژوهش کند، نه فقط مراسم برگزار کند. باید اشتباهاتش را نیز بشناسد، نه این‌که او را به افسانه تبدیل کند. قهرمان واقعی از پرسش نمی‌ترسد.

۱۱. فرمانده مسعودِ واقعی در برابر مسعود مصرفی

میان این دو باید خطی روشن کشید. مسعودِ واقعی، انسان تاریخ است؛ با پیروزی‌ها، شکست‌ها، اندیشه‌ها، تصمیم‌ها و خطاهایش. اما مسعودِ مصرفی، تصویری است که هرکس به اندازهٔ نیاز خود از او می‌سازد: یکی برای مشروعیت قومی، دیگری برای مشروعیت سیاسی، سومی برای اعتبار اجتماعی، چهارمی برای منفعت اقتصادی، و پنجمی برای پوشاندن شکست‌های خویش.

مسعود مصرفی، همیشه کامل و بی‌نقص است؛ چون برای فروش ساخته شده است. اما مسعود تاریخی باید خوانده شود، نقد شود و در متن زمانهٔ خودش فهمیده شود. تنها از این راه است که می‌توان از او چیزی برای آینده آموخت.

۱۲. پرسش نهایی؛ چه کسی وارث مسعود است؟

وارث قهرمان ملی کسی نیست که بیشترین عکس او را داشته باشد، بلندتر از دیگران نامش را فریاد بزند، رابطه خونی داشته باشد، خود را نزدیک‌ترین فرد به او معرفی کند، یا از نامش بیشترین سرمایهٔ سیاسی بسازد. و حتی لزوماً کسی نیست که بیشترین سال‌ها در کنار او ایستاده باشد.

وارث مسعود کسی است که در نبود دوربین، همان کاری را انجام دهد که در برابر دوربین دربارهٔ آن سخن می‌گوید. کسی که قدرت را برای مردم بخواهد، نه مردم را برای قدرت. کسی که عدالت را به معامله نگذارد، آزادی را تنها برای خود و نزدیکانش نخواهد، قوم را ابزار نفرت نکند، مخالف خود را دشمن مطلق نداند، در برابر استبداد سکوت را به مصلحت نفروشد و نام مسعود را نردبان بالارفتن خود نسازد. 

۱۳. سخن پایانی؛ نام را می‌توان فروخت، راه را نه

تاریخ سرانجام همه‌چیز را از ما خواهد گرفت: قدرت، پول، مقام، کاخ، عنوان و حتی نام را. آنچه باقی می‌ماند، کردار است.

احمدشاه مسعود از میان ما رفت، اما پرسش او همچنان باقی است: اگر او برای آزادی جنگید، ما برای چه می‌جنگیم؟ اگر به مردم تکیه کرد، ما به چه چیزی تکیه کرده‌ایم؟ اگر برای آیندهٔ افغانستان اندیشید، ما برای کدام آینده می‌اندیشیم؟ اگر نامش برای ما مقدس است، چرا راهش چنین بیگانه مانده است؟

این بزرگ‌ترین تناقض میراث مسعود است: نامش زنده‌تر از راهش مانده است. تصویرش بر دیوارهاست، اما اندیشه‌اش کمتر خوانده می‌شود. سالگردش برگزار می‌شود، اما مسئولیتش فراموش می‌شود. از مقاومتش سخن گفته می‌شود، اما روح مقاومت در رفتار بسیاری از مدعیانش دیده نمی‌شود. از مردم‌باوری‌اش گفته می‌شود، اما مردم هنوز قربانی بازی‌های قدرت‌اند.

پس باید یک بار برای همیشه میان مسعود به‌عنوان نام و مسعود به‌عنوان راه تفاوت گذاشت. نام را می‌توان بر دیوار نوشت، در کتاب چاپ کرد، در سخنرانی تکرار کرد و در سیاست مصرف کرد. اما راه را نمی‌توان خرید و فروش کرد. راه یا پیموده می‌شود یا رها می‌گردد.

شاید بزرگ‌ترین بی‌حرمتی به یک شهید این نباشد که نامش فراموش شود، بلکه این باشد که نامش همه‌جا باشد و آرمانش هیچ‌جا.

اگر قرار است میراث مسعود زنده بماند، باید از مراسم به اندیشه، از تصویر به آموزش، از شعار به سازمان، از شخص‌پرستی به مکتب، و از قدرت‌خواهی به مردم‌باوری بازگردیم. مسعود را نمی‌توان با قاب عکس زنده نگه داشت. او تنها زمانی زنده است که آزادی، عدالت، کرامت انسانی و ایستادگی در برابر زور، در رفتار کسانی که خود را وارث او می‌دانند، زنده باشد.

و سرانجام، تاریخ از ما نخواهد پرسید چه کسی بیشتر نام مسعود را بر زبان آورد، بلکه خواهد پرسید: چه کسی جرئت کرد راهی را که او گشود، ادامه دهد؟

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر