خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 27 سنبله 1405
نویسنده: میرا جان امیری
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 39
بخش ششم(آخر)
پنج سال از بسته بودن مکاتب دخترانه گذشت. در این سالها سرنوشت خیلیها تغییر کرد؛ آرزوها مدفون و فدای منافع خانوادهها شد و صنوبر نیز از این امر مستثنا نماند.
شب یکشنبه فرا رسید. صنوبر نگاهش به دروازه دوخته شده بود و منتظر سرنوشتی بود که راضی به رضای آن نبود.
صدای زنگ دروازه به صدا آمد. عزیز که در محوطهٔ حویلی بود، زود خود را به سمت دروازه رساند. همینکه دروازه را باز کرد، صبور و مهمانانش بودند که یکی پس از دیگری وارد حویلی میشدند.
لطیف در لبه دروازهٔ دهلیز، مهمانان را به مهمانخانه رهنمایی و خوشآمدگویی میکرد.
مهمانخانه پر از مهمانان شده بود. قصهها و داستانهای قدیمی یکی پس از دیگری بازگو میشد. در میانشان تنها لطیف بود که به تکتکشان نگاه میکرد و برای تأیید سخنانشان سر میتکاند که ناگهانی صبور به شانهٔ لطیف دست زد و گفت:
«چه چرت میزنی، لطیف خان؟ نگران نباش. دخترت را سرِ چشمانم نگه میکنم و حالا فرصت آن رسیده که این امر خیر را رسمی و شرعی نماییم.»
لطیف گفت:
«خوب، هر کی در جای من میبود، نگران فردا و آیندهٔ دختر خود میشد و این را خودت هم روزی درک میکنی که، بخیر، دخترت به خانهٔ بخت خود برود. و برای من تنها این سخت نیست؛ سرنوشت قسمی آمد که دخترم دیگر نتواند به آنچه میخواست برسد و به آنچه آرمان و آرزو داشت، جای آن پا بگذارد. این روزگار و سرنوشت فعلی را برای من بدبخت انتخاب کرد.»
صبور چند لحظه مکث کرد و گفت:
«لطیف خان، نگران نباش. شاید این سرنوشت مناسبتر و به خیر صنوبر، دختر ما، باشد. قول میدهم مانع هیچ آرزو و هدفی که دخترم صنوبر دارد، نه من، نه خانواده من و نه پسرم شویم. این قول یک مرد است.»
لطیف زهرخندی زد و گفت:
«جهت مسیر زندگی گاهی به باب میل ما نمیباشد و آینده را هیچکس تضمین کرده نمیتواند که ما کجاییم و در کدام جهت میرویم. زندگی سفریست پر از چالشها، اضطراب، پستی و بلندی و هیجان بسیار…
به هر صورت، حالا وقت غذا است و بعد آن گپ خواهیم زد، صبور خان.»
لطیف خواهرزادهاش کریم را صدا زد.
«جان ماما، همه چیز آماده است؟ مهمانان منتظرند.
کریم گفت:
«بلی، ماماجان، همه چیز آماده است.
لطیف گفت:
«عجله کن، کمی زودتر.»
سفره آماده شد و همهٔ مهمانان مصروف صرف طعام بودند. این طرف، صبور غرق در حرفهای چند لحظهٔ قبل لطیف شده بود و نگرانی در چهرهاش موج میزد.
چند لحظه بعد از صرف طعام شب، صبور سرِ رشتهٔ سخن را در دست گرفت و از همه خواست به سخنان وی توجه کنند.
«ما امشب به دیدار برادر ما، لطیف خان، به خاطر یک امر خیر آمدیم و جمع شدن ما هم به همین خاطر است. من میخواهم پیوند رفاقت و برادریام را با لطیف خان بیشتر نزدیکتر کنم و به سنت پیامبر خدا، دختر لطیف خان را به پسرم، امینالله، خواستگاری نمایم. و تصمیم صبور خان چیست، برای همین اینجا آمدیم.»
صبور که حال و هوایش خوب به نظر نمیرسید، چند لحظه در سکوت رفت و بعد به خواهرزادهٔ خود، کریم، صدا زد:
«جان ماما، گل را بیاور.»
کریم گل را آورد و نزدیک مامای خود، لطیف، برد و لطیف هم طبق رسم و فرهنگشان گل را به مامای صنوبر، رشید، پیش کرد و گفت:
«تصمیم به عهدهٔ تو است، رشید خان؛ هرچه خیر و صلاح میبینی.»
رشید پیش از آنکه گل را به صبور بدهد، گفت:
«من اول باید از دخترم بپرسم که به این امر خیر راضی است یا خیر؛ بعد تصمیم خواهم گرفت.»
همه هیجانزده شده بودند که چطور آنچه در رسم و فرهنگ ما نیست، میرود و از دختر پرسان میکند. گپ، گپ میان مهمانان بود و این طرف، صبور پر از اضطراب و نگرانی بود.
حدود بیست دقیقه گذشت که رشید دوباره وارد اتاق شد و همه نگاهها سمت وی بود. در فضای اتاق سکوت حاکم شده بود.
رشید اول به لطیف و بعد به صبور نگاه کرد و گفت:
«رضایت و تصمیم دخترم، رضایت و تصمیم من است و به امر خدا و قول پیامبر، دخترم صنوبر را به پسر تان، امینالله، میدهم.»
و گل را به سمت صبور پیش کرد.
چهرهٔ صبور به یکبارگی تغییر کرد و خنده در لبانش پدیدار شد.
همه نگاهها سمت صبور بود و رشید همینکه گل را پیش کرد، گفت:
«مبارک باشد، صبور خان. انشاءالله این پیوند پر از خیر و خوشی برای هر دو جوان باشد.»
صبور بلند شد، رشید و لطیف را در بغل گرفت و گفت:
«مبارک باشد برای همهٔ ما.»
همهٔ مهمانان حاضر در مجلس، یکی پس از دیگری به هر دو طرف تبریکی میدادند.
حدود ۱۱:۲۵ شب بود که صبور و همهٔ مهمانان به خوشی و لبخند خانه را ترک کردند و مهمانان لطیف هم آرامآرام رفتند.
دوباره فضای خانه را سکوت گرفت. هر کسی رفت به رختخواب خود. در این میان، صنوبر رفت سمت دفتر خود، قلم را گرفت، مشغول و غرق درد و تنهایی خود شد و داشت برای سرنوشتی مینوشت که هیچگاه به باب میلش پیش نرفته بود.
«سطرها دوباره»
سطرها دوباره مرا آورد
در میان انبوهی از نبودن،
نشدن و نرسیدن؛
شب را تلخ نمود،
خاطرات را یکییکی مستند نمود؛
در خیالم،
در خاطرم،
در دلم،
با آه و اندوه،
با حسرت و دوری؛
ستارهها را یکییکی شمردم؛
در خیال و خاطرم؛
سکوت نعره نمود،
آسمان را ابر سیاه گرفت،
ستارهها کوچ کردند،
مهتاب پنهان شد؛
نمنم باران، آهستهآهسته،
به زمین رسید؛
رعد و برق، آسمان را خشمگین نمود،
سکوت شکست،
آسمان گریست،
واژهها بههم ریخت؛
من؛ آه و دم،
چون یعقوب، چشمانتظار،
و اشک ریخت.
یوسف گمگشته باز نیامد…
صبح روز دوشنبه همه چیز عادی بود و همه به کارهای روزمرهٔ خود مصروف شدند و صنوبر هم ناگزیر تن به خوشی و سرنوشت خانوادهٔ خود داده بود؛ خانوادهای که ناچاری را بهانه و سرنوشت یک عمرش را عوض نموده بودند.
روزها گذشت و آهستهآهسته فصل پاییز هم داشت تمام میشد. سردی هم کمکم کابل را در آغوش میگرفت و سروصدای عروسی از راه میرسید. امینالله هم تازه از جرمنی به کابل آمده بود و خانوادهها برای تدارک مراسم عروسی آمادگی میگرفتند.
صنوبر تن داده بود برای سرنوشتی که ناخودآگاه و مثل آفت برایش از راه رسیده بود. او از همان اول نگران بود، اما جز خودش و خدایش هیچکس نمیدانست که صنوبر چه میخواهد و تصمیم وی چیست. روزبهروز آشفته و خشک میشد و خود را در مسیر ناآگاه میدید.
مراسم عروسی آهستهآهسته نزدیک میشد و امینالله هم چند باری که آمده بود، برایش آشکار بود که صنوبر او را نمیخواست و این را از رفتار و گفتارش تشخیص داده بود.
زر و زیور، پول و دارایی برای آنانکه مسیر مشخصی تعیین کردهاند، ارزش ندارد و خود را راحت، تنها در همان انتخاب خود تصور میکنند که صنوبر هم یکی از آنها بود. او میخواست شاعر خوب و بیشتر خود را در مسیر شعر، ابیات و زبان پیدا کند و آرزو داشت روزی اشعارش پیامآور خوشی و آزادی باشد، نه اینکه از درد، ناهنجاری، اسارت و دلتنگی بنویسد.
اگرچه سرآغاز شعر با درد و از دست دادن است و اشعار و ابیاتی که از دل نوشته شود، هیچگاه فراموش نمیشود و بر دل مینشیند، اما صنوبر دوست داشت تا راه خود را داشته باشد و به این زودی تن به ازدواج ندهد. اما در کشوری چون افغانستان، این معمول و فرهنگ شده است که برای منفعت خانواده، باید دختر خانواده قربانی بدهد؛ که صدها مورد بوده و جریان دارد…
صنوبر آهستهآهسته آماده میشد و چند روزی باقی مانده بود تا دیگر برای همیشه با این اتاق، با این فضا و محیط خداحافظی کند؛ چون چند روز بعد از مراسم عروسی، با امینالله به پاکستان و از آنجا، بعد از مدتی و پروسس کارهایشان، به جرمنی میرفت.
روز عروسی فرا رسید و همه درگیر رسیدن به خود بودند و این طرف هم صنوبر خود را برای قربانی آماده کرده بود. شب شد و مراسم آغاز شد. صبور و لطیف برای پذیرایی و بدرقهٔ مهمانان خود در مقابل دروازهٔ هوتل ایستاده بودند.
ساز و آواز فضای صالون زنانه را پیچانده بود؛ برای عدهای خوشی و برای صنوبر مانند مراسم سوگ و وداع بود.
همه چیز خوب پیش رفت. نکاح شد و این پیوند رقم خورد. مراسم رو به اتمام بود و مهمانان آهستهآهسته، بعد از صرف غذا، میرفتند و تنها نزدیکان دو طرف باقی مانده بودند.
بالاخره وقت خداحافظی فرا رسید و وداعی صنوبر با خانوادهاش که عامل این داستان بود، با سوگ و گریه همراه شد؛ همانگونه که حتی اگر دو طرف راضی هم باشند، خداحافظی میکنند.
صنوبر رفت به سمت آغاز فصل جدید زندگی خود. چند روزی گذشت. خانوادهٔ صنوبر برای خداحافظی با دختر خود آمدند و حدود ساعت ۳:۰۰ بعد از ظهر، پروازشان به اسلامآباد پاکستان بود.
صنوبر از همهٔ اعضای خانواده با بغل گرفتن خداحافظی کرد و باید به تنهایی، در سرزمینی دورتر از همهٔ اقارب و خانوادهٔ خود، مسیر تازه را تجربه میکرد.
طیاره به پرواز شد و فصل جدید زندگی آغاز شد؛ سرنوشتی که از همان روز نخست برای صنوبر پر از نگرانی، ناامیدی و اضطراب بود.
چند روز گذشت. امین هم برای اینکه بتواند حال و هوای صنوبر را عوض کند، از او خواست که با هم به بازار بروند. قرار رفتنشان هم شام شد که هوا نسبت به روز کمی بهتر و مناسبتر خواهد بود. در این جریان، صنوبر داشت در دفتر خود مینوشت:
«ماندهام من، هیچکس درکم نکرد
در میانِ درد و داغ و حسرتی…»
شام شد و هر دو برای صرف غذای شب بیرون رفتند. در جریان راه، امینالله برای اینکه بیشتر با صنوبر صمیمی شود، گاهگاهی سخن به زبان میآورد و پرسشهایی از صنوبر داشت و صنوبر هم کوتاهکوتاه جواب میداد و آن هم به سردی.
ناگهان چشم صنوبر به یک رستورانت افغانستانی خورد و از امین خواست تا آنجا بروند. امین هم با خوشی قبول کرد و هر دو میخواستند به سمت رستورانت که آنطرف جاده بود و از سرک باید عبور میکردند، راه افتادند.
ناگهان موتری با سرعت بسیار بالا از میان کوچه برآمده و با صنوبر و امین برخورد نمود و هر دو را حدود چند متر دورتر پرت کرد. سر و صورت هر دو را خون گرفته بود. امینالله کشانکشان خود را به صنوبر رساند، اما صنوبر دیگر زنده نبود.
او به سرنوشتی که نخواست، رسیده بود؛ امید به پایان و دیگر آرزویی نبود.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
۴ کشته و ۸ زخمی بر اثر واژگونی خودرو در ولایت کنر
۲۴ اکتوبر؛ روز جهانی مبارزه با بیماری فلج کودکان
شمار تلفات غزه به بیش از ۶۸ هزار نفر رسید
شمار تلفات غزه به بیش از ۶۸ هزار نفر رسید.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
۴ کشته و ۸ زخمی بر اثر واژگونی خودرو در ولایت کنر
۲۴ اکتوبر؛ روز جهانی مبارزه با بیماری فلج کودکان
شمار تلفات غزه به بیش از ۶۸ هزار نفر رسید
شمار تلفات غزه به بیش از ۶۸ هزار نفر رسید.
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025