SANYA NEWS
فرهنگی

پاییزِ دوری؛ وقتی برگ‌ها شبیه آدم‌های آواره می‌شوند

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 31 سنبله 1405
نویسنده: دریا نشاط

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 47


پاییزِ دوری؛  وقتی برگ‌ها شبیه آدم‌های آواره می‌شوند

پاییز دوباره آهسته‌آهسته از راه می‌رسد همان‌طور که همیشه می‌رسید بی‌صدا و آرام با بوی خاک نم‌خورده و باد سردی که از میان کوه‌های پنجشیر عبور می‌کند. پنجشیرم هم مثل همیشه آهسته‌آهسته برگ‌های درختانش را از خود جدا می‌سازد یکی‌یکی بی‌آن‌که کسی بداند هر برگ با چه دلتنگی‌ای از شاخه دل می‌کند.و آهسته و رقص کنان به زمین میخورد 

اما این پاییز هیچ چیز سر جای خودش نیست.

درختان همان درختان‌اند کوه‌ها همان کوه‌های بلند و خاموش باد همان باد آشناست اما چیزی در میان همه این آشنایی‌ها گم شده است. انگار خودِ ما نیستیم که پاییز را تماشا می‌کنیم انگار برگ‌هایی هستیم که پیش از رسیدن فصل از شاخه جدا شده‌ایم و حالا باد هر سو که بخواهد ما را با خود می‌برد.

گویا برگی بودیم که از شاخه جدا شدیم که خواست خودمان نبود و 

نه با آمادگی برای رفتن داشتیم فقط یک روز باد وزید و ما را از خانه از کوچه‌ها، از پنجره‌ها، از بوی نان صبحگاهی و از صدای آشنای کوه‌ها دور کرد.انقدر دور که حتی یاد آوری آن پاییز هم مرا زجر می‌دهد 

و چه تلخ‌تر آن‌که گاهی فکر می‌کنم این پاییز برگِ خوشیِ مرا هم از شاخه رها کرده است برگ کوچکی که شاید تمام دلخوشی‌های من بر آن نوشته شده بود. 

حالا آن برگ در میان هزاران برگ افتاده، سرگردان است و باد بی‌آن‌که از من بپرسد کجا می‌خواهم بروم، آن را این‌سو و آن‌سو می‌برد. گاهی به گوشه‌ای آرام می‌گیرد و خیال می‌کنم شاید بالاخره جایی برای ماندن پیدا کرده، اما دوباره بادی می‌وزد و برگ خوشی من را از زمین بلند می‌کند و به جایی دورتر می‌برد.

این روزها وقتی به پاییز فکر می‌کنم، بیشتر از آن‌که زردی برگ‌ها را ببینم، خودم را در میان آن‌ها می‌بینم برگی که هنوز دلش به شاخه‌اش بند است اما دیگر راهی برای برگشتن ندارد.

پنجشیرم شاید این روزها درختانت سبک‌تر شده باشند اما دل ما سنگین‌تر از همیشه است. هر برگ که از شاخه جدا می‌شود، انگار تکه‌ای از خاطره‌های ماست که به زمین می‌افتد خاطره روزهایی که فکر می‌کردیم خانه همیشه خانه می‌ماند، کوه‌ها همیشه پناه‌اند و راه برگشت همیشه باز است.

چه غریب است پاییز وقتی آدم دور از خانه باشد.

دیگر افتادن برگ‌ها فقط یک اتفاق طبیعی نیست هر برگ شبیه کسی‌ست که از جایی که دوستش داشته جدا شده است. شبیه ما که از شاخه زندگی خود کنده شدیم و هنوز در جست‌وجوی جایی هستیم که بتوانیم دوباره ریشه بدوانیم.

در این پاییز، نه دل‌ها سر جای خودشان‌اند نه آدم‌ها، نه خاطره‌ها و نه حتی خواب‌های ما.

همه چیز انگار در حال کوچ کردن است

برگ‌ها از درخت

پرنده‌ها از باغ 

آدم‌ها از خانه

و آرزوها از دل

و میان همه این رفتن‌ها من مانده‌ام و برگ خوشی‌ام که دیگر نمی‌دانم کجاست شاید در گوشه‌ای از این جهان افتاده باشد شاید زیر پای رهگذری مانده باشد شاید هنوز در هوا سرگردان باشد و شاید باد آن را به جایی برده باشد که حتی نامش را نمی‌دانم.

با این همه هنوز هر بار که باد از سمت کوه‌ها می‌وزد خیال می‌کنم شاید بوی پنجشیر را با خودش آورده باشد. شاید میان خش‌خش برگ‌های افتاده، صدای همان کوچه‌های آشنا پنهان باشد. شاید پاییز فقط فصل رفتن نباشد شاید روزی برسد که همین برگ‌های جداشده، دوباره راه خانه را پیدا کنند.

پنجشیرم 

تو آرام‌آرام برگ‌هایت را از خود جدا می‌کنی و من آرام‌آرام دلتنگ‌تر می‌شوم.

پاییز امسال برای من فقط زرد شدن درختان نیست 

روایتِ ماست روایتِ برگ‌هایی که از شاخه جدا شدند، اما هنوز تمام وجودشان به همان شاخه، به همان خاک و به همان خانه وابسته است.

شاید روزی دوباره برگردیم

نه مثل برگ‌هایی که باد با خود می‌برد 

بلکه مثل ریشه‌هایی که پس از سال‌ها دوری، دوباره خاک آشنای خود را پیدا می‌کنند.

تا آن روز بگذار پاییز بیاید، برگ‌ها بریزند و کوه‌های پنجشیر در سکوت به تماشای این همه دوری بنشینند.

من هنوز هم  هر پاییز در میان هزاران برگ افتاده

دنبال برگِ خودم می‌گردم 

همان برگِ خوشی که این پاییز از شاخه رها شد

سرگردان میان برگ‌ها ماند،

و باد آن را این‌سو و آن‌سو برد

اما هیچ‌وقت از خانه دل نکند.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر