SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 9 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 87


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش بیست‌ودوم

یک‌هفته گذشت و زبیده با فشار و حرف‌های مکرر فامیلش، تن به قبولی این پیوند داد. آهسته‌آهسته همه‌چیز در زمانی اندک رو به راه شد؛ خانه تزیین شد، طنین صدای موسیقی بلند گردید و زبیده ماهِ شبِ آن محفل شد. بالاخره عروسی کرد و رفت، با یک‌دنیا حسرت؛ حسرتی که آهسته‌آهسته چون موریانه از پا انداختش.

دل‌نگران هدایت بود؛ هدایتی که فقط یک‌بار دیده بود و بس. هنوز امید داشت که هدایت می‌آید، بالاخره می‌آید، او زنده است. اما همه‌چیز به سرانجام رسیده بود؛ زبیده عروسی کرده بود و دورتر از خانه و کاشانهٔ پدری زنده‌گی می‌کرد.

منوچهر هرقدر برایش محبت می‌داد و خوش‌سخنی می‌کرد، هیچ اهمیتی نداشت. زبیده بیش‌تر وقت‌ها کناره بالکن می‌نشست و چشمش به جغرافیایی دوخته می‌شد که در آن بزرگ‌شده بود و با هدایت آشنا گردیده بود.

کارته چهار مکان زیبایی است، اما او خود را میان چهار دیواری‌ای می‌دید که دیگر مطلق به او نبود؛ بسته و اسیر روزگار و فشارهای خانواده‌گی. همه‌چیز تمام شده بود؛ دیگر زنده‌گی در کار نبود، فقط زنده بود و بس.

گاه‌گاه سراغ نامه را می‌گرفت، پنهانی اشک می‌ریخت و آهِ حسرتِ هدایت را می‌کشید. در همین بگوومگوهای درونی، غزل کوتاهی در فراق هدایت نوشت؛ نه از سر شاعری، بل از داغی که راه نفس کشیدن را برایش بسته بود:

از حادثهٔ دیدنِ او زخم و کبودیم

افتاده و رقصیده در آن آبهٔ رودیم

تقدیر همین بود و مرا دردِ تو باشد

از روزِ ازل دیده مرا آنچه که بودیم

اشک است مرا هرچه به او باز رسیدیم

من شعرِ پُر از درد و همین را که سرودیم

با داغِ وداعی تو مرا هجر و ستم بود

ما خاک بودیم و همین خاکه‌ای عودیم

و زبیده، پس از نوشتن آخرین مصرع، کاغذ را تا کرد، لای همان نامهٔ کهنه گذاشت و دانست که بعضی عشق‌ها نه تمام می‌شوند و نه فراموش؛ فقط در سینه دفن می‌گردند و آدمی را آهسته‌آهسته از پا میندازد.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر