نوشته شده توسط admin در تاریخ 4 دلو 1404
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 110
نویسنده: جاوید روستاپور، روزنامهنگار
تاریخ افغانستان را میتوان همچون روایتی دید که بارها نوشته شده، اما هر بار بخشهایی از آن عمداً پاک شده است. این حذفِ مداوم، جامعهای ساخته که بیش از آنکه بر تجربهی انباشته تکیه کند، بر فراموشی زیست میکند. در چنین بستری، جملهی مشهور گابریل گارسیا مارکز در رمان «صد سال تنهایی» معنایی فراتر از ادبیات مییابد:
«ملتهایی که حافظهی تاریخی خود را از دست میدهند، محکوم به تکرار سرنوشت خویشاند.»
ماکوندو، روستای خیالی مارکز، به آینهای بدل میشود برای فهم سرنوشت جوامعی که گذشته را روایت نکردهاند و از آن نیاموختهاند. در افغانستان نیز، بیش از نیمقرن جنگ، کودتا، اشغال، انقلاب و فروپاشی، نه به شکلگیری حافظهی جمعی، بلکه به انباشت لایههایی از سکوت، انکار و جعل روایت انجامیده است. رویدادهای کلان تاریخی کمتر به موضوع تحلیل انتقادی جمعی بدل شدهاند و بیشتر به ابزار مشروعیتبخشی روایتهای رقیب قدرت. هر نسل، خود را نقطهی آغاز تاریخ پنداشته و شکستها را به «دیگری» نسبت داده است؛ درست مانند خاندان بوئندیا در «صد سال تنهایی» که هر نسل، بیخبر از خطاهای پیشین، همان مسیر را دوباره میپیماید.
از دل این فراموشی، پروژهای زاده شد که میتوان آن را «ملتسازی پیش از ملتشدن» نامید. دولتها و حاکمان افغانستان همواره کوشیدهاند هویت قومی خاصی را تحت نام «هویت ملی» از بالا تحمیل کنند، بیآنکه قرارداد اجتماعی، اعتماد عمومی یا برابری واقعی شهروندی شکل گرفته باشد.
بندیکت اندرسن در «جماعتهای خیالی» توضیح میدهد که ملتها نه با فرمان سیاسی، بلکه با تخیل مشترک، روایتهای همگانی و مشارکت برابر ساخته میشوند. اما در افغانستان، این تخیل مشترک هرگز مجال تکوین نیافت؛ جای آن را هویتهای تحمیلی گرفت و نتیجه، مقاومت، بیاعتمادی و بازگشت به پناهگاههای قومی بود.
قومیت که میتوانست همچون سرمایهای فرهنگی و اجتماعی عمل کند، بهتدریج به ابزار سیاست قدرت بدل شد. هنگامی که یک هویت قومی بهمثابه نمایندهی «ملت» تعریف گردید، دیگران یا به حاشیه رانده شدند، یا سرکوب گشتند و یا هم در نهایت به مسئلهی امنیتی تقلیل یافتند. این همان لحظهای است که به تعبیر هانا آرنت در «خاستگاههای توتالیتاریسم»، تفاوت انسانی به تهدید سیاسی تبدیل میشود. خشونت در چنین فضایی نه یک استثنا، بلکه زبان عادی سیاست میگردد.
اما بخش مهم ماجرا اینجاست که در میان زدوبندهای ملتسازی تحمیلی، برتریطلبی قومی و «برادر بزرگسازی» که بسترهای همگرایی را از پیش متلاشی کرده بود، ایدئولوژی افراطی وارد میدان شد؛ نه بهعنوان عامل نخست، بلکه بهمثابه نیرویی که شکافهای موجود را عمیقتر ساخت. این ایدئولوژی ابتدا توسط مجاهدین وارد صحنه شد. تلاش آنها برای کسب مشروعیت از دین، بهسبب جنگهای داخلی و فساد ساختاری، ناکام ماند. پس از آن، گروه تروریستی طالبان که سلطهی قومی برایشان مقدستر از هر شعار دینی بود با حمایت کشورهای همسایه، شبکههای منطقهای و سازمانهای استخباراتی، توانستند نزدیک به ۹۰ درصد خاک افغانستان را به تصرف درآورند. با اینهمه، حادثهی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ این گروه را موقتاً از صحنه بیرون راند، اما آنگونه که بعدها روشن شد، مدعیان بینالمللی مبارزه با تروریسم، ریشههای طالبان را خشک نساختند و رهبران این گروه در آنسوی مرز دیورند به پناهگاههای امن بازگشتند.
نشست بن و ایجاد ادارهی موقت، فرصتی تاریخی برای افغانستان بود؛ اما بار دیگر، تحمیل هویت و برتریطلبی قومی، بهویژه از سوی نخبگان پشتونتبار حاکم بر هر امکان نجات کشور از باتلاق بیسرنوشتی اولویت یافت.
در این میان، نقش سیاسیون غیرپشتونِ مزدبگیر و محافظهکار نیز نباید از نظر دور بماند؛ چهرههایی که برای سهمخواهی کوتاهمدت از قدرت، هویت تباری و مطالبات تاریخی مردم خویش را معامله کردند. توماس روتیگ، پژوهشگر شبکهی تحلیلگران افغانستان، بارها تأکید کرده است که «بخش بزرگی از نخبگان غیرپشتون، بهجای ایستادگی بر برابری شهروندی، در ساختار قدرت قومی حل شدند و به بازتولید همان نظم ناعادلانه کمک کردند.»
همچنین بارنت روبین در تحلیلهایش از دولت پساطالبان مینویسد که ائتلاف نخبگان قومیِ همکار با مرکز، «نه به نمایندگی از جوامع خود، بلکه بهعنوان کارگزاران یک نظم متمرکز و نابرابر عمل کردند» نظمی که در آن، عدالت قربانی ثبات ظاهری شد.
در طول بیست سال، سران پشتون بهویژه حامد کرزی و اشرف غنی احمدزی، نقشی محوری در عادیسازی و قومیسازی طالبان ایفا کردند. کرزی بارها عملیات نظامی ناتو و امریکا علیه طالبان را متوقف یا تضعیف کرد.
او طالبان را «برادران ناراضی» خواند؛ تعبیری که، به گفتهی احمد رشید، روزنامهنگار شناختهشدهی پاکستانی، عملاً «مرز میان دولت و یک گروه تروریستی را از میان برداشت».
در دورهی اشرف غنی، روند انتقال مسوولیتهای امنیتی از نیروهای خارجی مدیریت شد؛ روندی که بسیاری از ناظران بینالمللی باور داشتند که بدون اصلاح ساختار قدرت و ارتش، به فروپاشی خواهد انجامید. غنی در حالی بر «ملتسازی متمرکز» پافشاری میکرد که به تعبیر منتقدانش، در عمل به حذف سیاسی اقوام و تمرکز انحصاری قدرت میپرداخت. تقلبهای گستردهی انتخاباتی که بوی رسوایی آن از مرزهای افغانستان فراتر رفت، نشان داد که دموکراسی صرفاً پوششی موقت است.
در این چارچوب، بهقدرترساندن دوبارهی طالبان بهمثابه تحقق آرمان تاریخی یک پروژهی تکقومی تلقی شد. زلمی خلیلزاد، بهعنوان معمار توافق دوحه، نقش لابیگر طالبان را در صحنهی بینالمللی ایفا کرد و سرانجام، پروژهی نوپای دموکراسی افغانستان با بازگرداندن طالبان، به باتلاق تاریخ انداخته شد.
طالبان نیز، برای بسیج نیرو و تحکیم سلطه، بر ساختارهای قومی تکیه کردند و خشونت را ابزار اصلی اعمال قدرت ساختند. فرانتس فانون در «دوزخیان روی زمین» هشدار میدهد که وقتی خشونت به تنها زبان سیاست بدل شود، نه رهایی میآورد و نه معنا؛ فقط چرخهای تازه از سلطه میسازد. بازگشت طالبان به قدرت، مصداق عینی همین چرخه است.
به این ترتیب، افغانستان نه بهدلیل دین یا فرهنگ، بلکه بهسبب فروپاشی نهادهای بیطرف، حذف روایت قربانیان و معاملهی سیاسی حافظهی جمعی، به پناهگاهی برای تروریسم بدل شد. تروریسم در اینجا صرفاً نیرویی مسلح نیست؛ بلکه بر سکوت، ترس و نبود عدالت تغذیه میکند. میلان کوندرا در «کتاب خنده و فراموشی» نشان میدهد که حذف حافظه، شکلی ظریف، اما عمیق از خشونت است؛ خشونتی که راه را برای تکرار فاجعه هموار میسازد.
سلطهی تروریستی طالبان در نهایت دو هدف روشن را دنبال میکند: تحمیل سلطهی قومی از راه سرکوب تفاوت، و تحمیل ایدئولوژی افراطی از راه کنترل زندگی خصوصی و عمومی. این وضعیت، آنگونه که میشل فوکو در تحلیلهایش از قدرت توضیح میدهد، بیش از آنکه «حکومت» باشد، شکلی از انقیاد همهجانبه است؛ نظمی که بدنها، ذهنها و روایتها را همزمان تصاحب میکند.
چرخهی خشونت در افغانستان تداوم مییابد، زیرا حقیقت گفته نشده، عدالت اجرا نگردیده و سوگواری جمعی ممکن نشده است.
در روزهای اخیر، با اجراییشدن آییننامههای بردهوارِ منتسب به ملا هبتالله، رهبر نامرئی طالبان، شماری از چهرههای سیاسی فاسد و مزدبگیر دوران کرزی و غنی که در کشورهای مختلف شوراها و جریانات خیالی ساختهاند، ناگهان با صدور اعلامیههایی ابراز نگرانی کردند. طنز تلخ تاریخ همینجاست؛ گویی طی چهار سال گذشته طالبان با مردم نجوا میکردند و حالا تازه صدایشان بلند شده است! ملت البته «ممنون» است و «بدهکار» شما؛ چرا که اکنون، تازه به یاد حقوق شهروندی افتادهاید.
پل ریکور در بحث حافظه و فراموشی تأکید میکند که آشتی با گذشته بدون روایت صادقانه ناممکن است. زخمهایی که روایت نمیشوند، درمان نمیگردند؛ فقط به نسل بعد منتقل میشوند.
واقعیت این است که افغانستان امروز محصول همزمانی فقدان حافظهی تاریخی، ملتسازی تحمیلی، قومیتِ سیاسیشده و ایدئولوژیای است که خشونت را مقدس میکند. همانگونه که در پایان «صد سال تنهایی» خاندان بوئندیا با خواندهشدن پیشگوییها از صفحهی تاریخ محو میشود، جوامعی نیز که روایت مشترک نمیسازند و از گذشته نمیآموزند، در خطر تکرار بیپایان فاجعهاند. تنها راه گریز، نه در فراموشی، بلکه در بازگویی صادقانهی تاریخ، بهرسمیتشناختن همهی قربانیان و ساختن برابری واقعی شهروندی است؛ روایتی تازه که بتواند جایگزین صد سال تنهاییِ جمعی شود.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025