SANYA NEWS
فرهنگی

پسر روستایی

نوشته شده توسط admin در تاریخ 14 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 67


پسر روستایی

نویسنده: میراجان امیری

سال ۱۳۹۶ بود؛ بهار تازه از راه رسیده بود. درختان جامه‌های سبز و سپید بر تن کرده بودند، دامنه‌ی کوه‌ها و تپه‌ها از لاله و سبزه جان‌گرفته بود و همه‌چیز پس از زمستانی سرد، نفسی تازه می‌کشید. مرشد نیز تازه از وطن بازگشته بود و ترم «سمستر» دومش را در دانشگاه کابل، دانشکده‌ی اقتصاد، آغاز می‌کرد. این بار آماده‌تر آمده بود؛ زمستان را با مطالعه و آمادگی برای فصلی نو سپری‌کرده بود.

صبح‌گاهان، پس از نماز، به تمرین پهلوانی می‌رفت و آمادگی‌اش را برای پیوستن به تیم ملی، به مربی خود نشان می‌داد. از هر لحاظ پرانرژی و با‌نشاط بود.

ساعت ۷:۳۰ صبح، از میان کوچه‌های کارته‌ی چهار، خود را به دروازه‌ی جنوبی دانشگاه کابل می‌رساند. ده دقیقه از وقتش را نزد نقیب، بولانی‌پزی که پشت تعلیم و تربیه‌ی معلم ابن‌سینا در کراچی بود، می‌گذراند. نقیب رفیق خوبی برایش شده بود. پس از نوشیدن یک پیاله چای و خوردن صبحانه، باهم راهی دانشگاه می‌شدند.

مرشد در کل شخصیتی آرام‌داشت. همیشه چوکی‌اش در گوشه‌ترین نقطه‌ی صنف بود؛ کم‌گو بود و بیشتر به خلوت پناه می‌برد. تنها با سه‌تن از هم‌صنفی‌هایش سلام و کلام داشت: کریم، صمیم و فاطمه.

پس از فراغت از دانشگاه، به دوکان پسرکاکایش، خوشدل، می‌رفت. خوشدل خدمات انجینری و تخنیکی داشت و مرشد می‌خواست از آن‌جا نیز چیزهایی بیاموزد. تا غروب آفتاب در همان‌جا می‌ماند، سپس آهسته‌آهسته مسیر خانه را در پیش می‌گرفت؛ که متصل به کوچه‌ مسجد سلجوقی، نارسیده به پل دریای چمچمست بود.

این روزگار مدتی دوام یافت. آخر ترم «سمستر» بهاری فرا رسید و همه سرگرم سپری‌کردن آزمون‌های نهایی‌شان بودند. سرانجام آزمون‌ها به پایان رسید و همه راهی رخصتی‌های تابستانی شدند…

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر