نوشته شده توسط admin در تاریخ 17 حوت 1404
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 79
نویسند: رضوان واعظپور
هشت مارچ، روز جهانی زن را به مادرم، خواهرانم و تمام زنان خاورمیانه تسلیت عرض میکنم؛ و برای دیگر زنان جهان، آن را خجسته و مبارک میگویم.
زنان در سرزمین من هرگز روزی نداشتهاند که به نام آنان باشد؛ و هنوز هم ندارند. در جوامع سنتیای چون افغانستان، زنان غالباً چیزی بیش از یک خدمتکار پنداشته نشدهاند؛ نه بهعنوان انسان، بلکه گاه همچون بردهای جنسی مورد استفاده قرار گرفتهاند. این واقعیت برای جوانی همچون من بسیار آزاردهنده است.
اگر بخواهم روایتی صادقانه از جامعهای که در آن زاده شدهام ارائه کنم، باید بگویم در آن جامعه، زنان به حق و حقوق شایستهٔ خود شناخته نمیشوند. آنان بیشتر با نامهای تحقیرآمیز یاد میشوند و از ابتداییترین حقوق انسانی، از جمله حق انتخاب، محروماند. زن باید به میل پدر، برادر یا همسر زندگی کند و از انجام هر کاری که از نظر این نامحترمان به آبروی خیالی آنان لطمه بزند، پرهیز نماید.
حتی سادهترین و شخصیترین تصمیمها نیز از او گرفته میشود: اینکه چه لباسی بپوشد، کجا برود، چگونه زندگی کند و حتی با چه کسی ازدواج کند. گویا زن هیچ حق ندارد درباره سرنوشت خویش تصمیم بگیرد؛ همهچیز باید مطابق میل مردان خانواده باشد.
بیستوهفتم یا بیستوهشتم رمضان بود. بعد از افطار و ادای نماز تراویح، همهمان به جاهای خواب خود رفتیم. سه نفرمان جدا از اتاق پدر میخوابیدیم: من، برادرم الهام و خواهرم الینا. بعد از تمام شدن قصههایی که من و الهام برای هم میگفتیم، خوابمان برد.
با صدای بلند پدر، همه بیدار شدیم و خود را برای نماز صبح آماده کردیم. نماز را به جماعت ادا نموده، به خانه برگشتیم. مادرم الینا را بیدار کرده بود؛ الینا به جرم دختر بودن و مادرم به جرم زن بودن. بعد از نماز صبح دیگر حق نداشتند بخوابند، اما من و الهام چون پسر بودیم مشکلی نداشتیم و میتوانستیم تا حوالی ساعت نه صبح بخوابیم. بعد با نوازشهای مادرم بیدار میشدیم تا به مکتب برویم.
اما آن روز بیدار شدن ما با همه روزهای دیگر فرق داشت؛ زیرا با صدای جیغ وحشتناک الینا از خواب پریدیم. الهام به طرف من نگاه کرد و من به طرف او. هر دو با یک صدا پرسیدیم:
«چه گپ شده؟»
به ساعت نگاه کردم؛ هشت صبح بود، وقت رفتن بابایم به وظیفه. به الهام گفتم:
«فکر کنم باز قهر شده.»
مادرم وقتی بیدار میشد، بعد از نماز و پختن نان خشک در تنور، به سوی دوشیدن بزها و گاوها میرفت و بعد مجبور بود آنها را به چراگاه ببرد. امروز نمیدانم چرا دیر کرده بود. الینا هم بعد از بیدار شدن، برای من و الهام آب حمام را آماده کرده و تمام صحن حویلی و خانه را جاروب کرده بود.
مادرم که مصروف کارهای خانه بود، ناگهان صدای جیغ خواهرم به گوشش رسید. دوید و با نفس بریده و نگرانی پرسید:
«از برای خدا چه شده؟ مردک، چرا اینگونه با دختر رفتار میکنی؟»
الینا زیر دست و کتک بود و همه گریه میکردیم. من با صدای بغضآلود گفتم:
«جورابهای بابایم گم شده و وقت رفتنش هم دیر شده… تو چرا دیر کردی الینا؟»
مادرم چیزی نگفت و با همان شتاب داخل خانه شد. تعجب نکرده بود؛ زیرا نه این نخستین بار کتک خوردن بود و نه آخرین بار.
از بابایم پرسیدم:
«میکُشیش؟»
بابایم با خشم گفت:
«بر پدر تربیهکنندهات لعنت، دختر سگ!»
مادرم دوباره پرسید:
«چه شده؟»
بابایم گفت:
«نیم ساعت است دنبال جورابهایم میگردم، پیدا نمیشود.»
مادرم میخواست چیزی بگوید که بابایم پرسید:
«چرا تلفنت را جواب نمیدهی؟»
مادرم گفت:
«تلفن در خانه مانده بود.»
بابایم دیگر چیزی نپرسید؛ یک سیلی محکم کنار گوش مادرم زد و گفت:
«تلفن را برای ماندن در خانه گرفتهای؟»
اما مادرم که لجباز بود، سکوت نکرد تا سرو صدا ختم شود. بابایم دوباره پرسید:
«جورابهایم کجاست؟»
مادر گفت:
«دیشب همرای لباسها شستهایمش، هنوز تر است.»
بابایم چند دشنام دیگر نثار مادرم کرد. مادر گفت:
«اینقدر جگرخونی نکن. خدا را شکر دکان داریم؛ برو یکی دیگر بگیر.»
این جمله را مغز دیکتاتور پدر نتوانست تحمل کند. گفت:
«حالا تو آنقدر شدهای که به من یاد بدهی چه کنم؟»
مادرم با کمر خمیده دو سه مشت و لگد خورد و از خانه بیرون زده شد.
دلهای همهٔ ما برای مادرم میسوخت و اشک میریختیم. مادرم با صدایی که به سختی از گلویش بیرون میآمد گفت:
«کالایتان در کوتبند است، بپوشید و بروید مکتب.»
ما لباسها را پوشیدیم و به صورتمان آب زدیم تا اشکهایمان معلوم نشود و راهی مکتب شدیم.
در دل من آشوب بود. جسمم در مکتب بود، اما روحم با مادر و خواهرم. نمیدانستم چند ساعت از درس گذشته است. همه از من میپرسیدند: «چه شده؟» اما من جوابی نداشتم.
استاد بیولوژی داخل صنف شد و گفت؛ هرکس به نوبت متن را با صدای بلند بخواند. نوبت به من رسید. رفیق پهلویم محکم تکانم داد و گفت:
«کجاستی؟ استاد میگوید درس را بخوان.»
گفتم:
«چی بخوانم؟»
استاد نزدیک آمد و گفت:
«گپ آدم را نمیفهمی؟ میگویم درس را بخوان.»
آنجا بود که فهمیدم در صنف هستم. خواستم بخوانم که استاد متوجه کتابم شد؛ اصلاً کتاب بیولوژی نبود. گفت:
«کتابت کجاست؟»
گفتم:
«همینجا است…»
هنوز جملهام تمام نشده بود که یک سیلی محکم کنار گوشم زد. بعد مرا در آخر صنف، روی یک پا ایستاد کرد. در برابر تمام صنفیهایم تحقیر شدم.
بالاخره زنگ آخر به صدا درآمد. آهسته کتابهایم را جمع کرده به خانه رفتم.
مادرم با آن حال دگرگونش مشغول رنگ کردن خانه بود. من که صبحانه هم نخورده بودم، رمقی در بدنم نبود. گفتم:
«مادر، نان نیست؟»
گفت:
«کار داشتم، مریض هم هستم. آنجا تخم است، آماده کنید بخورید.»
هوای گرم تابستان کمکم پیدا میشد و بهار رخت سفر میبست. درختها سبز شده بودند و سایهشان جلوی تابش مستقیم خورشید را میگرفت.
دروازه باز شد. بابایم با اخم به طرف مادرم نگاه کرد و گفت:
«مهمانخانه را جمع نکردی؟»
مادرم گفت:
«نه.»
بابایم رفت داخل مهمانخانه و خوابید. ما همدیگر را به سکوت دعوت میکردیم تا بیدار نشود و کتک نخوریم.
آن روز الینا از شدت درد نتوانست مکتب برود. کنار حویلی رو به آفتاب نشسته بود و چیزی نمیگفت. برای غذا صدایش کردم؛ جواب نداد. دوباره صدایش کردم؛ باز هم چیزی نگفت. سنگ کوچکی طرفش انداختم. گفت:
«نمیخورم.»
من و الهام که از او هشت سال و چهار سال کوچکتر بودیم، رفتیم آشپزخانه و نان خوردیم.
آفتاب پشت کوههای پنجشیر پنهان میشد و مردم کمکم برای افطار آمادگی میگرفتند. بابایم بیدار شد و بدون حرفی به طرف مسجد رفت.
خمیر نان هنوز آماده نشده بود تا مادرم بولانی درست کند. ناچار خمیر را همانطور هموار کرد. یکی دو بولانی آماده شده بود. نزدیک اذان شام بود که مادرم با عجله چند بولانی دیگر درست کرد و پنج دانه شد. آنها را به من داد و گفت:
«زود برو.»
من هم دویدم. در نیمه راه رسیده بودم که ملا اذان داد. هنوز چند متری نمانده بود که به پدرم برسم، پایم بند شد و افتادم. همه بولانیها خاکی شد.
پدرم چیزی زیر لب گفت. من توان بلند شدن نداشتم. از خدا میخواستم بمیرم، اما کتک نخورم.
ناگهان یک سیلی محکم به صورتم خورد. سرم گیج میرفت و چشمهایم سیاهی میکرد. چند نفر آمدند تا ما را جدا کنند، اما پدر باز هم عصبانیتر شد.
من به سختی بلند شدم و به طرف خانه رفتم که ضربهای محکم به پشتم خورد. حس کردم واقعاً میمیرم. دنیا روی سرم خراب شده بود.
چشمانم نیمهباز بود که صدای جیغ دیگری آمد. این بار مادرم، به جرم تربیت نکردن ما، باید لت و کوب میشد. مادرم بسیار مریض بود. رنگش مثل گچ دیوار شده بود. توان حرف زدن نداشت و فقط میگفت:
«میمیرم…»
اما با آن حال هم لت و کوب میشد.
آن شب شاید بدترین شب زندگی ما بود. بعد از آنهمه کتک، مادرم از هوش رفت. هرچه کردیم بیدار نشد.
الینا گفت:
«خوابیده… بیایید آرام بمانیمش.»
اما مادرم برای همیشه خوابیده بود.
او دیگر هرگز بیدار نشد و برای همیشه چشم از جهان فرو بست.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025