SANYA NEWS
فرهنگی

میان رفتن و ماندن

نوشته شده توسط admin در تاریخ 18 حمل 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 55


میان رفتن و ماندن

نویسنده: دریا نشاط

گاهی زندگی ما را به نقطه‌ای می‌رساند که نه راه پیش روشن است و نه راه بازگشت. جایی میان بودن و نبودن، میان خواستن و نخواستن. همان‌جایی که دل، خسته پس از انتظارهای طولانی، دیگر توان شوقِ دوباره را ندارد.

من روزها و شب‌هایی را گذراندم که حضورت را در خیال خودم می‌ساختم. با واژه‌هایت که برایم حرف می‌زدی زندگی می‌کردم، با نبودنت کنار می‌آمدم این سخت ترین بخش زندگی من بود و با امیدی خاموش آمدنت را باور داشتم. 

هر نامه‌ای که در نبودتت می نوشتم هر جمله‌ای که از دلم می گذشت، پر از اشتیاقی شیرینی بود که هیچ‌گاه پاسخی نیافت. من با نبودنت آشتی کرده بودم، یا شاید هم در زندگی خودم را فریب داده بودم که می‌توانم ادامه بدهم، که می‌توانم نبودن را هم نوعی بودن تعبیر کنم.

اما حالا عجیب است…

حالا که آمده‌ای، آن همه اشتیاق آن همه بی‌قراری، های که تا دم مرگ مرا باخودش میکشاند در من گم شده است.

نه اینکه دیگر مهم نباشی، نه…

بلکه حس می‌کنم چیزی در درونم تغییر کرده است چیزی شکسته است کسی نیست دوباره به هم وصل شان کند یا شاید آرام آرام خاموش شده. انگار دلم، بعد از آن‌همه انتظار سخت خودش را از سوختن نجات داده و حالا در یک سکون سرد فرو رفته است. سکونی که نه درد را فریاد می‌زند و نه شادی را می‌شناسد.

گاهی به خودم نگاه می‌کنم و می‌پرسم:

این همان منم که برای یک پیام، یک صدا، یک نشانه از تو، تمام دنیا را زیر و رو می‌کرد؟

همان که شب‌ها را با خیال تو به صبح می‌رساند و صبح‌ها را با امید به حضورت آغاز می‌کرد؟

چه شد که حالا، حضورت هم نمی‌تواند آن آتش را دوباره روشن کند؟

در این میان، من مانده‌ام با حسی مبهم؛

نه توان ماندن دارم، چون آن گرمای سابق دیگر نیست،

و نه دل رفتن، چون هنوز رگه‌هایی از دوست داشتن در عمق وجودم زنده‌اند.

این یک بلاتکلیفیِ دردناک است؛

مثل ایستادن در آستانه دری که نه جرأت بستن آن را داری، و نه توان عبور از آن.

مثل نگه‌داشتن خاطره‌ای که دیگر جان ندارد، اما هنوز هم نمی‌توانی رهایش کنی.

مثل لبخندی که دیگر از دل نمی‌آید، اما هنوز بر لب می‌نشیند تا چیزی را پنهان کند.

گاهی دلم می‌خواهد همه‌چیز را ساده کنم؛

یا تمامِ این احساسات را در یک لحظه قطع کنم و بروم،

یا دوباره خودم را مجبور کنم که بمانم و از نو بسازم.

اما هیچ‌کدام آسان نیست.

رفتن، یعنی دل کندن از بخشی از وجودم،

و ماندن، یعنی ادامه دادن در احساسی که دیگر نمیدانم چطور و کدام بخش انرا تر میم کنم که حالا دیگر  نیست.

شاید این همان بهایی‌ست که زمان از ما می‌گیرد؛

زمانی که دیر می‌رسد، یا ما را آن‌قدر منتظر می‌گذارد تا خواستن در وجودمان فرسوده شود.

شاید بعضی آمدن‌ها، وقتی اتفاق می‌افتند که دیگر برای ماندن دیر شده است.

و شاید بعضی دل‌ها، وقتی سرد شدند، دیگر به سادگی گرم نمی‌شوند.

با این‌همه، هنوز چیزی در من هست که تمام نشده…

چیزی شبیه به یک سوالِ بی‌پاسخ، یک تردیدِ عمیق، یک حسِ ناتمام.

گاهی فکر می‌کنم اگر کمی زودتر آمده بودی، همه‌چیز فرق می‌کرد.

اگر کمی بیشتر مانده بودی، شاید هنوز همان آدمِ قبلی می‌بودم.

اما حالا…

من ایستاده‌ام میان رفتن و ماندن،

میان آنچه بود و آنچه دیگر نیست،

میان خاطره‌ای که هنوز نفس می‌کشد و احساسی که دیگر جان ندارد.

و نمی‌دانم این راه ناتمام،

مرا به کجا خواهد برد…

شاید روزی از این سکوت عبور کنم،

شاید دوباره چیزی در دلم جوانه بزند،

یا شاید آرام آرام یاد بگیرم که بعضی داستان‌ها،

نه پایانِ روشن دارند و نه ادامه‌ای قابل پیش‌بینی…

و من هنوز، در همین میان،

در همین فاصله‌ی مبهمِ میان دل کندن و دل بستن،

ایستاده‌ام…

با دستی که هنوز رها نکرده،

و دلی که دیگر مطمئن نیست باید بماند یا…

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر