SANYA NEWS
فرهنگی

مسوولیت انسان را سرپا نگه‌می‌دارد؛ روایت پدری که با کیمیاگر گمشده‌ی خویش را باز یافت

نوشته شده توسط admin در تاریخ 14 قوس 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 103


مسوولیت انسان را سرپا نگه‌می‌دارد؛ روایت پدری که با کیمیاگر گمشده‌ی خویش را باز یافت

نویسنده: جاوید روستاپور، روزنامه‌نگار

زندگی گاهی فصل‌هایی دارد که انسان را از پا می‌اندازد؛ فصل‌هایی که در آن جهان بیرون فرو می‌پاشد و انسان احساس می‌کند بر لبه‌ی پرتگاهی ایستاده و زندگی حد اقل برای او با تصویر ذهنی که او برای خود خلق کرده در حال فرو ریز و تمام شدن است. در چنین اوضاعی درون آدمی در سکوتی سنگین فرو می‌غلتد؛ سکوتی که نه از آرامش، بلکه از سرگردانی، غم و گسستگی از آینده می‌جوشد. برای من، این فروریزی پس از سقوط کابل به دست طالبان آغاز شد. حدود هشت ماه پس از سقوط من در کابل بودم و یک هفته اول شب‌ها نمی‌خوابیدم و وقتی سایرین می‌خوابیدند در صحن حویلی مان یک درخت توت بود و من بدور آن می‌چرخیدم در حقیقت بدور خود می‌چرخیدم تا به آن احساسی که در حال فرار و دور شدن بود دوباره برسم. آن احساس و دلهره احساس میلیون‌ها انسان در افغانستان بود میلیون انسانی که بدون شک تا به امروز که لشکر جعل و تحجر بر آن جغرافیا حاکمیت می‌کند خویش‌تن خود را گم کردند و در بی‌احساسی و کرختی دارند زندگی می‌کنند.

اما با همه‌ی بی‌معنی بین بودن و مجبور به زنده ماندن به زندگی ادامه دادم و در نهایت با وجودی که مشکلات اقتصادی نداشتم، مجبور شدم دل بکنم و راه مهاجرت و آوارگی را در پیش گیرم. تلخی مهاجرت کرختی و بی‌معنی زندگی را در من دو چندان رقم زد. ماه‌ها گذشت اما من محض از خود بیگانه و به معنی واقعی پیوندی میان تن و جسمم حس را نمی‌کردم؛ گویی زمان از حرکت ایستاده بود و همه‌ی آرزوها، امیدها و رویاهایی که روزگاری روشنی‌بخش مسیرم بودند در مهی غلیظ ناپدید شدند.

در دل این تاریکی و بی‌معنی تنها چیزی که من‌ را سرپا نگه‌داشت، مسوولیت بود، نقشی که در برابر خانواده‌ام داشتم؛ نقشی که هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد کاملاً فرو بریزم. من پدر بودم؛ مسوولیتی که تنها یک عنوان نیست، دیوار پناه است. چراغی که حتی در سخت‌ترین لحظات طوفانی باید بسوزی و من باید روشن می‌ماندم تا چهار چشم کوچک معصوم و نگران، جهان را از پشت آن ببینند!

و من نیز همسر بودم؛ همراه زنی که هنوز در آغاز شناختن فراز و فرودهای زندگی بود و اگر من به تردید می‌افتادم، او زودتر از من در برابر بادهای حوادث می‌شکست و زمین می‌خورد. مسوولیت پدری و همسری، همان ریسمانی بود که مرا از سقوط کامل نجات داد؛ ریسمانی که گاه بارش سنگین بود، اما همان سنگینی معنایی داشت که من‌ را به ادامه دادن وامی‌داشت. بی‌تردید می‌توانم بگویم که تنها رشته‌ای که من را به زندگی پیوند می‌داد، مسوولیتی بود که در برابر خانواده‌ام احساس می‌کردم؛ چهار انسان معصوم که هنوز در آستانه‌ی فهم دنیا بودند. همسری که تجربه‌ی عبور از تندبادهای سهمگین زندگی را نداشت، دخترانم فریناز و فرحناز که هنوز تند باد حوادث نتوانسته بود دنیای کودکانه شان را بدزد و پسرم سام نیز که هنوز انگشتان کوچکش بوی بهشت می‌دهند. . . من باید می‌ایستادم؛ برای آن‌ها و شاید بیشتر برای بازمانده‌ای از خودم که هنوز نمی‌خواست تسلیم شود.

در آن روزها چیزی دیگری که بر فروریختگی و آوارگی می‌افزود، تنهایی میان دوستان سابق و هم‌صنف‌های کاری‌ام بود که این تلخی را دوچندان می‌کرد. شماری از دوستانی که روزگاری از رفاقت، ارزش‌های انسانی و بی‌مرزی سخن می‌گفتند و پس از فروپاشی نظام و حاکم شدن طالبان بخت، آن‌ها را به دیاری بهتر حد اقل از این منظر که «غم نان» را کمتر داشتند پرتاب کرده بود، این را امتیاز تلقی می‌کردند و رشته‌ی مهر را با گذشته بریده بودند یا دستکم من چنین فکر می‌کنم. این بی‌توجهی نه از سر خودخواهی من، نه برای طلبی یا مدعای، بلکه تنها برای لحظاتی بود که می‌خواستم با هم‌صحبت‌های گذشته، با خاطرات و روزهای خوب، مرهمی بر زخمی که غربت و سرخوردگی بر روح و روان مان گذاشته بود، بگذارم. اما وقتی متوجه پیام‌هایم در پیام خانه‌های شبکه‌های اجتماعی می‌شدم که تنها با پاسخ‌های سرد و کوتاهِ «Yes» و «No» روبه‌رو می‌شوند، درد تنهایی را تا استخوان احساس می‌کردم؛ لحظاتی که هر گونه امید ارتباط و همراهی انسانی، همچون باران خشکیده، از دست می‌رفت.

در همان روزها بود که جهان کتاب‌ من را دوباره باز پس گرفت. با تلاش و کمک خانمم ژیلا بنت یعقوب، روزنامه‌نگار و نویسنده ایرانی به یک کتاب‌فروشی در شهرک «اکباتان» تهران معرفی و مشغول به‌کار شدم، کاری که گاهی ضمیر ناخودآگاهم آن را برایم «فلش بک» می‌زد و در نهایت به واقعیت مبدل شد.  

دو سال کار در کتاب‌فروشی، با رفت‌وآمدهای طولانی و خسته‌کننده‌ در متروی کرج- تهران با فاصله بیش‌تر از ۵۰کیلومتر راه، مسیری که رفت و برگشت به خانه بیشتر از سه ساعت زمان در بر می‌گرفت، اما آرام‌آرام به سفری تازه برایم تبدیل شد؛ سفری به درون. هر روز تقریباً دو ساعت در مسیر رفت و برگشت می‌خواندم و شب‌ها نیز در خانه پادکست کتاب‌هایی را که همان روز خوانده بودم، با شوق دوباره گوش می‌دادم. کم‌کم فهمیدم که مطالعه برایم صرفاً عادت یا تفریح نیست؛ راهی‌ست برای زنده ماندن، برای نفس کشیدن، برای بازسازی خویش‌تن و مسیری برای بازیافت خویش‌تن گمشده‌ام. حاصل این دو سال، خواندن ۲۴۷ جلد کتاب بود؛ از روان‌شناسی و خودشناسی گرفته تا فلسفه و رمان؛ اما در میان این جهان وسیعِ کلمات، سه کتاب همچون گیاه دارویی و نادر، زخمی معنادار را در من درمان کردند: «ماورای طبیعی شدن» اثر دکتر جو دیسپنزا، «انسان درجستجوی معنی» اثر معروف دوکتور ویکتور فرانکل و رمان «کیمیاگر» اثر انسان ساز پائولو کوئیلو!

کیمیاگر روایت دیگری بود؛ این رمان برای من تنها یک اثر ادبی نبود، بل پنجره‌ای شد که از دل آوارگی و بی‌پناهی، نوری تازه را به درونم تاباند. در مترو، میان ازدحام بی‌پایان، واژه‌های کوئیلو من را با خود می‌برد و شب‌ها، وقتی پادکست داستان را می‌شنیدم، حس می‌کردم چیزی در من دوباره بیدار می‌شود، رویایی خاموش، امیدی دیرینه و باور به این‌که شاید گنج انسان هرگز در بیرون نیست، بلکه در جایی نهفته است که سال‌ها از آن غافل بودم.

این مقدمه‌ی کوتاه، اعترافی‌ست صادقانه به این‌که کیمیاگر برای من نه یک کتاب، بلکه همراهی بود در مسیری تاریک؛ همراهی که به من یادآوری کرد حتی وقتی زندگی در بیرون ویران می‌شود، هنوز می‌توان در درون، دوباره ساخته شد و اکنون، با این تجربه‌ی شخصی و عمیق، می‌خواهم به معرفی و «برداشت تحلیلی خودم» از کیمیاگر بپردازم که نه‌تنها سرنوشت سانتیاگو چوپان را دگرگون کرد، بلکه توانست در یکی از دشوارترین فصل‌های زندگی‌ام، بار دیگر من را به «راه» بازگرداند؛ راهی که هر انسان، دیر یا زود، باید آن را طی کند.

رمان «کیمیاگر» شاید یکی از از تاثیر گذار ترین اثر پائولو کوئیلو باشد؛ اثری که می‌توان آن را از شاخص‌ترین نمونه‌های ادبیات تمثیلی معنوی در دوران معاصر عنوان کرد که با وجود سادگی ظاهری، لایه‌های پیچیده‌ای از معنا، تجربه‌ی زیسته، مسائل فلسفی و مضامین جامعه‌شناختی و روان‌شناختی را در خود جای داده است.

قهرمان داستان چوپان بچه‌ی روستایی به نام سانتیاگو است که روزها را با گله‌ی گوسفندانش در دل صحراهای اسپانیا زندگی می‌کند و رویای مکرری درباره‌ی گنجی پنهان در اهرام مصر می‌بیند. این رویا او را به تفکر درباره‌ی معنا و هدف واقعی زندگی وامی‌دارد. سانتیاگو تصمیم می‌گیرد که زندگی چوپانی، گله گوسفند و صحرا را رها کند و به هدف پیدا کردن گنج به دنبال رویای خود، سفر پرماجرا و پرچالشی را در پیش گیرد، اما جنبه‌ی درونی  این سفر در حقیقت عبور از نادانی به دانایی، از تردید به ایمان و از خامی به پختگی روانی است.

او به رویای یافتن گنج سفر خود را آغاز می‌کند، اما غافل از آن که گنجی که به دنبالش است در درون خودش است و سال‌ها با آن زندگی کرده است. . .

در ابتدای سفر، او با یک پیرمرد مرموز به نام «ملک جهان» ملاقات می‌کند که او را تشویق می‌کند به دنبال «افسانه‌ی شخصی» یا هدف حقیقی زندگی‌اش برود. سانتیاگو سپس به مراکش می‌رود و در آنجا دزدان تمام ثروتی که از بابت فروش گوسفندانش به‌دست آورده بود را می‌رباید و این حادثه نخستین درس زندگی را برایش می‌دهد؛ ارزش تجربه‌ها و پشتکار بیشتر از دارایی مادی است.

سانتیاگو در ادامه، با یک بازرگان کریستال آشنا می‌شود، مردی که گذشت و تغییر شرایط کار و کاسبی‌اش را با رکود مواجه کرده است، اما سانتیاگو برای مغازه او ایده‌ی دارد و با شروع کار در این مغازه کار کاسبی این مرد رونق میابد و سانتیاگو نیز پولی از دست‌مزد خود جمع‌آوری می‌کند تا سرمایه‌ای برای ادامه سفر جمع‌آوری کند. تجربه‌ی کار در مغازه نیز درس‌های مهمی درباره‌ی صبر، خلاقیت و اعتماد به خود به سانتیاگو می‌دهد.

در مسیرش به صحرا او با یک مرد انگلیسی ملاقات می‌کند که به دنبال کیمیاگری است و به او مفهوم کیمیاگری واقعی تبدیل هر چیزی به چیزی ارزش‌مند، به ویژه «تحول درونی انسان» را نشان می‌دهد. سانتیاگو سپس به صحرای مصر می‌رسد و در آنجا با عشقی به نام «فاطیما» دختری بادیه نشین آشنا می‌شود که به او می‌آموزد عشق واقعی سبب توقف یا انحراف از هدف نمی‌شود، بلکه مسیر را معنا می‌بخشد.

در نهایت، سانتیاگو به نزد کیمیاگر می‌رسد که به او می‌آموزد با گوش دادن به قلبش، پیروی از نشانه‌ها و شجاعت می‌تواند افسانه‌ی و رویای شخصی‌اش را تحقق بخشد. جالب این است که گنج واقعی او در پایان، همان جایی است که سفرش آغاز شده بود، یعنی نزد خود او و در همان سرزمین مادری‌اش، در دل صحرای که در گوشه‌ی آن درختی سبز بود و سال‌ها و روزهای متمادی با گوسفندانش در زیر آن درخت خوابیده بود. این تجربه برایش می‌آموزد که گنج حقیقی در درون انسان و تجربه‌های زندگی نهفته است.

کیمیاگر درباره‌ی دنبال کردن رویاها، اعتماد به نشانه‌های زندگی، تبدیل تجربیات به خرد و اهمیت سفر درونی انسان است. این داستان به خواننده می‌آموزد که گنج حقیقی، نه لزوماً در دارایی مادی، انتظار از دیگران و تحویل گرفتنت، بلکه در رشد شخصی، عشق و شناخت خود نهفته است.

از نظر جامعه‌شناسی، «کیمیاگر» تصویری از درگیری فرد با ساختارهای اجتماعی است؛ درگیری که هر کس و هر آدمی در زندگی روزمره آن را آگاهانه یا غیر آگاهان تجربه می‌کند و با آن روزانه در کلنجار است. . .

سانتیاگو در آغاز داستان یک چوپان ساده است که یک جایگاه پایین در ساختار اجتماعی دارد. اما او با انتخاب سفر و دنبال کردن «افسانه شخصی» خود از نقش اجتماعی تعیین ‌شده رها می‌شود. این موضوع به خوبی نشان می‌دهد که تقابل فردیت و نقش‌های اجتماعی در جامعه معمولاً افراد را در قالب شغل‌ها و طبقات تثبیت‌ شده قرار می‌دهد؛ اما سانتیاگو این نقش را می‌شکند و جسارت او این پیام را بازگو می‌کند که جامعه هرچند نظم ایجاد می‌کند، اما رویاها و جسارتی که باید بخرج بدهیم را محدود کند.

در سفر سانتیاگو، ارزش‌های مادی مانند پول در برابر ارزش‌های معنوی مانند تجربه، شهود و عشق قرار می‌گیرد. جامعه انسانی معمولاً ثروت و جایگاه را ارزش‌مند می‌داند؛ اما پائولو کوئیلو در رمان کیمیاگر به خواننده اذعان می‌کند که این ارزش‌ها پوچ‌اند و یا حد اقل در حد ابزار و وسیله باید به آن‌ها چشم دوخت و با استفاده از موجودیت آن‌ها می‌شود و یا می‌توان به معنای واقعی زندگی هماهنگ شد و به آن دست یافت.

کوئیلو با به تصویر کشیدن فرهنگ‌های مختلف چون؛ اسپانیا، آفریقا و صحرا نشان می‌دهد که جست‌وجوی معنا امری جهانی است و همه انسان‌ها با محدودیت‌های اجتماعی مواجه‌اند. او با ترسیم جوامع مختلف و ساختارهای قدرت در صحرای مصر، تأکید می‌کند که انسان‌ها، فارغ از بستر فرهنگی‌شان، درگیر سلسله‌مراتب اجتماعی، فشارهای اقتصادی و محدودیت‌های فرهنگی‌اند و در چنین بستری، سانتیاگو به‌مثابه و نماد سوژه‌ای مدرن، با انتخاب سفر بر امکان تغییر و بازسازی هویت فردی تلاش دارد.

اما از منظر فلسفی و پرسیدن، کیمیاگر تلفیقی از «اگزیستانسیالیسم»، «عرفان» یا حکمت اشراقی و گونه‌ای از پدیدارشناسی معنویت ‌گراست. در این روایت، انسان مسوول خلق معنای زندگی خود است، مضمونی نزدیکی بسیار به اگزیستانسیالیسم سارتر و کاموست دارد، اما در عین حال انسان در جهانی معنادار، زنده و دارای «روح» حرکت می‌کند که این خود خوانشی عرفان هستی‌شناختی ایجاد می‌کند.

در این اثر سانتیاگو  بین انتخاب جبر، اختیار و تقدیر در نوسان است. مفهوم «افسانه شخصی» ترکیبی از سرنوشت و انتخاب است و اما در نهایت پیام اصلی این است که سرنوشت وجود دارد، اما تحقق آن نیازمند اراده و عمل انسان است.

عمیق اگزیستانسیالیستی بودن رمان در این است که نویسنده تاکید می‌کند که انسان باید خودش به خود و زندگی معنا خلق کند، معنای زندگی در «شدن» است نه در «داشتن» و گنج واقعی بیرونی نیست، بلکه در فرایند تحول درونی است.

چیزی دیگری در خواندن بار دوم این کتاب با آن روبرو شدم، موضوع آشتی با خویش‌تن و وحدت وجود و هم‌آهنگی با جهان بود، به نظر می‌‎رسد یا این که من چنین برداشتی کردم که کوئیلو در کیمیاگر از فلسفه‌ی صوفیانه و عرفان الهام ‌گرفته است، چون‌که مفهوم «روح جهان» نوعی وحدت وجود است و در رواشناسی «ماوارطبیعی شدن» جهان با انسان سخن می‌گوید و نشانه‌ها زبان هستی‌اند و در این فرایند ما جزی از یک کل منسجم هستیم. آن گونه که مولانا می‌گوید: «از تو بیرون نیست هرآنچه در عالم است.» تحلیل روان‌شناختی رمان کیمیاگر را می‌توان داستانی از خامی به پختگی و خود آگاهی پنداشت. یونگ و سفر قهرمان سفر سانتیاگو همان الگوی «سفر قهرمان» است؛ رویای آغازین ناخودآگاه یا سفری که در آن با سایه مواجه می‌شویم و در نهایت به گنج خودِ کامل‌ شده تبدیل می‌شویم؛ سانتیاگو چوپان در کیمیاگر از نیازهای پایه عبور می‌کند و به خودشکوفایی می‌رسد. او می‌فهمد که انسان وقتی به ندای درونی‌اش گوش دهد، شکوفا می‌شود.

اما یک چیزی دیگری که پائولو کوئیلو در کیمیاگر آن را بیشتر برجسته کرده و تجربه به کرات در زندگی روزمره ما نیز است و شاید دست‌کم، یک‌بار در زندگی هر انسان اتفاق افتاده که تا آخر عمر سفر زندگی او را نامیمون و متغییر ساخته «ترس» است، ترس به‌عنوان بزرگ‌ترین مانع در زندگی، ما را از رسیدن به بسیاری از رویاهای‌مان که ناممکن هم نیستند، باز داشته و باز می‌دارد. کوئیلو در کیمیاگر پدیده‌ی ترس را  نه شکست، بلکه دشمن اصلی سانتیاگو چوپان تصویر می‌کند؛ «ترس از رنج بردن، از خود رنج بردن بدتر است.» این دیدگاه کاملاً روان‌شناختی است، زیرا ترس توانایی دیدن مسیر زندگی را از آدمی می‌گیرد.

در نهایت پائولو کوئیلو در کیمیاگر این درس را به مخاطب می‌دهد که حقیقت اصلی زندگی هر انسان یک «افسانه شخصی» اوست؛ حقیقتی که تنها با شجاعت، گوش دادن به قلب، اعتماد به نشانه‌ها و پذیرش رنج سفر کشف می‌شود و گنج واقعی در نقطه‌ای بیرونی نه، بلکه همان خود تحول‌یافته و رشد ‌یافته‌ی انسان است.

کیمیاگر تنها روایت سفر سانتیاگو نیست؛ بلکه آینه‌ای در برابر هر انسان که درگیر کشمکش‌های روزمره، دغدغه‌های اجتماعی و جست‌وجوی معناست، می‌تواند باشد. ما نیز همچون سانتیاگو، در زندگانی خویش رویاهایی داریم، استعدادهایی درونی حمل می‌کنیم و گنج‌هایی در قلب و ذهن خود نهفته داریم، اما اغلب آن‌ها را در بیرون جست‌وجو می‌کنیم؛ در ثروت، موقعیت، شهر دیگر، شغل دیگر، رابطه‌ی دیگر یا آینده‌ای که هنوز نیامده است و شاید هم هیچ‌گاه تحقق نیابد.

متاسفانه وضعیت زندگی انسان مدرن بیشتر با فشار و ساختارهای سخت، رقابت‌های بی‌پایان و ارزش‌گذاری‌های مادی عجین شده و این فرایند انسان را پیوسته از درون خود دور می‌سازد. ما باور می‌کنیم که سعادت در جایی «دیگر» است؛ گویی خوش‌بختی همواره یک قدم آن‌طرف‌تر از ما ایستاده است. این همان سرگشتگی‌ای است که کوئیلو در قالب نمادین «سفر به اهرام مصر» نشان می‌دهد؛ میل دائمی انسان به جست‌وجوی حقیقت در بیرون، در حالی که حقیقت اصلی در درون اوست. چیزی مولانا نیز به آن تاکید دارد و داستانی زیبای از «گدا و ماهی گیر» در مثنوی به همین مضمون دارد. بر مبنای این رویکرد فردی، می‌توان گفت کیمیاگر به ما یادآور می‌شود که بزرگ‌ترین گنج انسان «فهم خود» است؛ شناخت استعدادهایی که در بافت زندگی روزمره شکل می‌گیرد، گنج در صبری است که می‌آموزیم، در عشقی که تجربه می‌کنیم، در شکست‌هایی که ما را پخته‌تر می‌سازد، در انتخاب‌هایی که شجاعت ما را می‌آزماید و در لحظاتی که به ندای درونمان گوش می‌دهیم.

از منظر اجتماعی نیز، انسان زمانی گم می‌شود که جامعه او را به سوی تقلید، مصرف‌گرایی و رقابت کور هدایت می‌کند. سانتیاگو با ترک نقش اجتماعی‌اش، یادآور می‌شود که هر فرد قادر است از قالب‌هایی که جامعه برایش تعیین کرده عبور کند. این پیام رابطه‌ای مستقیم با زندگی انسان امروز دارد؛ این‌که انسان باید جسارت تغییر داشته باشد و به جای هماهنگی صرف با ساختارها، به دنبال تحقق افسانه‌ی شخصی خویش باشد.

در این خوانش، کیمیاگر دعوتی است به بازگشت به خود؛ به این باور که زندگی با تمام ناملایماتش، ما را در مسیر رشد می‌گذارد و هر تجربه‌، حتی تلخ‌ترین آن‌ها، بخشی از گنج سفر ماست و ما در نهایت به جایی بازمی‌گردیم که سال‌ها پیش از آنجا آغاز کرده بودیم. این بازگشت، اما به «خود» است که دیگر همان نیست؛ خودی آگاه، پخته و توان‌مند و این پیام، نه فقط متعلق به ادبیات، بلکه متعلق به زندگی هر یک از ماست.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر