SANYA NEWS
فرهنگی

در جستجوی خانه‌ای که گم شده بود

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 26 اسد 1405
نویسنده: خبرگزاری ثانیه

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 25


در جستجوی خانه‌ای که گم شده بود

باران به شدت می‌بارید. قطره‌ها بر شیشه‌ها و سقف خانه‌ها می‌کوبیدند و در سکوت سنگین شب می‌پیچیدند. خیابان خلوت بود و من، تنها و بی‌هدف، آرام قدم می‌زدم. صدای گام‌هایم روی پیاده‌روی خیس، تنها نوایی بود که در آن شب شنیده می‌شد.

اما در میان این سکوت، ذهنم پر از صدا بود؛ صدای گذشته، صدای خاطرات، و صدای خانه‌ای که دیگر وجود نداشت.

خانه‌ام در افغانستان هنوز در ذهنم زنده بود؛ خانه‌ای با دیوارهای بلند، حیاطی کوچک، و باغچه‌ای پر از گل‌های رنگارنگ. خانه‌ای که روزی صدای خنده‌های خانواده در آن می‌پیچید و هر گوشه‌اش خاطره‌ای را در خود پنهان کرده بود.

اما اکنون از آن خانه، چیزی جز خاطره برایم باقی نمانده بود.

هرچه بیشتر در این شهر غریب قدم می‌زدم، بیشتر احساس می‌کردم چیزی را گم کرده‌ام. ساختمان‌ها، خیابان‌ها و آدم‌های اطرافم برایم ناآشنا بودند. همه چیز تازه بود، اما هیچ‌کس شبیه خانه نبود.

آن شب، در میان باران، به درخت بلندی رسیدم که کنار دیوار قدیمی ساختمانی ایستاده بود. ایستادم و لحظه‌ای به آن خیره شدم. نمی‌دانم چرا، اما احساس عجیبی داشتم؛ انگار این درخت چیزی می‌دانست که من هنوز نمی‌دانستم.

دستم را در جیبم بردم و تکه‌کاغذ کوچکی را لمس کردم؛ کاغذی قدیمی و رنگ‌پریده که مدت‌ها بود با خود حمل می‌کردم. آخرین یادگار از خانه‌ام.

کاغذ را بیرون آوردم و چند لحظه به آن خیره شدم. دلم برای خانواده‌ام تنگ شده بود؛ برای کوچه‌مان، برای صدای آشنای همسایه‌ها، برای حیاط کوچک خانه، و برای روزهایی که می‌دانستم دیگر هرگز بازنخواهند گشت.

با خود گفتم: «چرا هرچه جلوتر می‌روم، دلم هنوز در گذشته مانده است؟»

همان لحظه، باد آرامی وزید و برگ‌های درخت را به لرزه درآورد. شاید عجیب بود، اما برای لحظه‌ای احساس کردم درخت با من حرف می‌زند: «همه چیز می‌گذرد؛ حتی غم‌ها.»

سرم را پایین انداختم و دوباره به راه افتادم. کمی جلوتر، نور گرم و کم‌سوی کافه‌ای توجهم را جلب کرد. از پشت شیشه، چراغ‌های کوچک و زردی دیده می‌شد و بوی چای و قهوه در هوای بارانی پیچیده بود.

در را باز کردم و وارد شدم. گرمای کافه با سرمای بیرون تفاوت زیادی داشت. گوشه‌ای نشستم و دست‌هایم را دور فنجان چای گرم حلقه کردم.

پیرمردی که پشت پیشخوان ایستاده بود، با لبخند نگاهم کرد و گفت: «گاهی آدم فکر می‌کند خانه‌اش را گم کرده؛ اما شاید خانه هنوز پیدا نشده باشد.»

سرم را بلند کردم و پرسیدم: «منظورتان چیست؟»

لبخندش عمیق‌تر شد و گفت: «خانه فقط دیوار و سقف نیست. گاهی یک آدم است، گاهی یک خاطره، و گاهی جایی که برای نخستین بار احساس می‌کنی کسی منتظر توست.»

حرف‌هایش آرام و ساده بود، اما در قلبم نشست.

آن شب، وقتی از کافه بیرون آمدم، باران بند آمده بود. آسمان هنوز ابری بود، اما چند ستاره از میان ابرها خود را نشان می‌دادند. ایستادم و به آسمان نگاه کردم.

برای نخستین بار با خود اندیشیدم: شاید خانه‌ای که دنبالش می‌گردم، در گذشته جا نمانده باشد. شاید قرار است آن را از نو بسازم.

روزها گذشتند. کم‌کم با آدم‌های تازه آشنا شدم. بعضی‌ها نامم را درست تلفظ نمی‌کردند. بعضی‌ها درباره کشورم سؤال می‌پرسیدند و بعضی دیگر، بی‌آنکه چیزی بپرسند، فقط کنارم می‌نشستند و با من دوست می‌شدند.

یک روز یکی از دوستانم لبخند زد و گفت: «بیا، اینجا هم می‌توانیم خاطره‌های قشنگی بسازیم.»

همین جملهٔ ساده، چیزی را در قلبم تغییر داد. به اطرافم نگاه کردم؛ به خیابان‌هایی که روزی برایم غریبه بودند، به پنجره‌هایی که اکنون نورشان برایم آشنا شده بود، و به آدم‌هایی که دیگر کاملاً غریبه نبودند.

آن لحظه فهمیدم خانه همیشه جایی نیست که از آن آمده‌ای. گاهی خانه جایی است که در آن دوباره امید پیدا می‌کنی.

آن شب که به خانه برگشتم، همان تکه‌کاغذ قدیمی را از جعبه‌ام بیرون آوردم. مدت‌ها بود که با حسرت به آن نگاه می‌کردم. اما این بار لبخند زدم. کاغذ را آرام در جعبه گذاشتم و گفتم: «تو بخشی از گذشتهٔ منی؛ اما تمام آیندهٔ من نیستی.»

بعد کنار پنجره نشستم.

صبح روز بعد، پس از چند روز بارانی، خورشید از پشت ابرها بیرون آمد و نور طلایی‌اش اتاق را روشن کرد. چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.

برای نخستین بار فهمیدم زندگی، با تمام سختی‌هایی که پشت سر گذاشته‌ام، هنوز چیزهای زیبایی برایم نگه داشته است.

من خانه‌ام را پیدا نکرده بودم. من داشتم خانه‌ام را می‌ساختم؛ خانه‌ای از امید، دوستی، خاطره و رویا. و شاید زیباترین حقیقت زندگی همین باشد: گاهی چیزی که گم می‌کنیم، قرار نیست دوباره همان‌گونه که بود پیدا شود؛ گاهی باید شجاعت داشته باشیم و آن را زیباتر از گذشته، از نو بسازیم.

آن روز به آسمان نگاه کردم و لبخند زدم. برای نخستین بار پس از مدت‌ها، آینده دیگر برایم ترسناک نبود. آینده، مثل صبحی روشن، روبه‌رویم ایستاده بود و من آماده بودم نخستین قدم را به سوی آن بردارم.

جستجو
پر بازدید ها
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر