SANYA NEWS
فرهنگی

گناه نانوشته

نوشته شده توسط admin در تاریخ 25 قوس 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 120


گناه نانوشته

نویسنده: ماه‌ نور روشن

داشتم با پاک‌کن، خط‌هایی را که برادر کوچکم روی دیوار کشیده بود پاک می‌کردم که پدربزرگم گفت:

نکن، نکن.

بگذار بماند، می‌خواهم آن را ببینم.

خشمگین شدم.

با عصبانیت گفتم:

پدربزرگ،

دیوار را ببین، چقدر زشت شده. چطور بگذارمش؟ خانه را خراب کرده.

لبخند زد؛ همان لبخندی که باعث شد سه دندانی را که در دهانش مانده بود ببینم.

گفت:

دخترم، بگذار بماند.

وقتی به این خط‌ها نگاه می‌کنم، گناهان گذشته‌ام جلوی چشمم می‌آید.

آن‌ها همان‌طور که این دیوار سفید را زشت کردند، مرا هم زشت کردند.

مکث کردم.

نگاهم را از دیوار به او دوختم.

آرام گفتم:

این‌طور نگو. تو که گناهی نکرده‌ای، مگر آدم کشته‌ای؟

لبخندش کمرنگ شد.

صدایش آرام و سنگین بود.

نه،

اما قلباً چرا.

گلوی من فشرده شد. پرسیدم:

دزدی کرده‌ای؟

چشمانش را بست.

انگار چیزی را در ذهنش مرور کرد.

بعد گفت:

نمی‌دانم.

شاید روزی لبخندی را، یا شاید هم روزی عشقی.

نفس در سینه‌ام حبس شد.

آرام‌تر از قبل پرسیدم:

طفلی را یتیم کردی؟

چشمانش را باز کرد، مستقیم به من نگاه کرد و گفت:

طفلی را نه،

ولی یادم هست دختری را عاشق خود کردم و بعد رهایش کردم،

و این از یتیم کردن بدتر است.

بغض، مثل سنگ، در گلوی من گیر کرد.

چشمانم را بستم و در ذهنم طنین انداخت.

یعنی قرار است روزی او هم، وقتی پیر شد،

همین‌طور از کاری که با من کرد پشیمان شود؟

یعنی روزی یاد چشمان من خواهد افتاد؟

یعنی روزی برای کاری که با من کرد رنج خواهد کشید؟

ناگهان صدای در تهی مغزم فریاد زد.

الهی هر آنچه بر سر من آورد، دو برابرش نصیب او شود.

اگر من یک شب برایش گریه کردم،

او سال‌های سال به خاطر من بگرید.

اگر من یک روز از دلتنگی زجه زدم،

او هر روز زجه بزند.

قلبم می‌خواست این صدا را خاموش کند.

می‌خواست بگوید نفرین نکن.

اما موفق نشد.

چون حق داشت.

چون من هم با عقل بودم و هم با این نفرین.

دوستش داشتم،

اما بیشتر از دوست داشتن، از او نفرت داشتم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم،

اگر هیچ‌وقت دوستش نداشتم چه می‌شد؟

آیا باز هم این‌قدر سنگدلانه با من رفتار می‌کرد؟

آیا وقتی برایم گفت آن همه عشق دروغ بود،

سیلی‌ای زیر گوشش نمی‌زدم؟

یا باز هم، مثل حالا،

دستم را روی دهانم می‌گذاشتم تا کسی فریادم را نشنود؟

سؤال‌هایم بی‌پایان‌اند.

و فقط سوال

و فقط سکوت.

اما یک سوال از همه مهم‌تر است.

آیا او روزی از این ظلمی که به من کرد، پشیمان خواهد شد؟

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر