SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 1 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 75


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش چهاردهم

صبح را زیباتر و پرطراوت‌تر از گذشته چشم باز کرد. در دلش خوشی‌ها موج می‌زد و گاه‌گاهی لبخندی به لبانش می‌نشست. زودتر از روزهای دیگر خود را آراسته ساخت و خانه را به قصد کلینیک ترک کرد. در راه، به خیال‌های خود و هدایت غرق بود و انتظار داشت که با هدایت روبه‌رو شود؛ اما هرچه به این طرف و آن طرف نگاه کرد، اثری از هدایت نبود.

آهسته‌آهسته به ایستگاه نزدیک می‌شد که داریوش را مقابل درِ مسجد جامع دید. به خود آمد و طبق معمول خود را جمع‌وجور کرد. با خود گفت حتمن هدایت هم پیدایش می‌شود؛ اما هرچه نزدیک‌تر شد، غیبت هدایت را بیش‌تر احساس کرد. در دلش ناآرامی جای خوشی‌های چند لحظه پیش را گرفت و پرسش‌ها یکی‌یکی در دلش آماده می‌شد:

هدایت کجاست؟

چه شده که دیروز و امروز خبری از او نیست؟

مگر نگفته بود در کابل انتظارش را می‌کشد؟

آیا اتفاقی برایش افتاده؟

سوال‌ها پشت سر هم به ذهنش می‌آمد که با صدای کلینر موتر به خود آمد و به‌سوی کلینیک رفت. باز هم ناآرامی رهایش نمی‌کرد. رو به کلکین موتر، در خیال‌های پیچیده غرق شده بود.

آغاز امروز، روز سختی برای فصل جدید زندگی‌اش شده بود. او عاشق‌تر از هدایت شده و تشنه‌تر از او برای رسیدن می‌تپید. زبیده آغشته‌ی عشق شده بود. دیگر هیچ اثری از آن زبیده‌ی تازه و قامت‌بلند دیده نمی‌شد. هر روز که می‌گذشت، برایش فقط رفت‌وآمد شب و روز بود. همه‌چیز بی‌معنا شده بود؛ آن‌طرف، هدایت دیگر نبود و کم‌جرئتی‌اش باعث شده بود که نتواند هیچ پرس‌وپالی کند. جامعه آن‌گونه نیست که زن بتواند آزاد بپرسد و آزاد به دلش برسد. فرهنگ‌های نامناسب او را واداشت که همان‌گونه بماند و در دل بتپد.

روزها می‌گذشت، اما دیگر خبری از هدایت نبود. چند بار قصد کرد از داریوش بپرسد که هدایت کجاست، اما باز هم همان کم‌جرئتِ مانع شد و این موضوع او را رنج می‌داد و این درد عمرش را طولانی‌تر می‌کرد.

نزدیک به دو ماه شد که هدایت غیبش زده بود. زبیده بی‌قرار شد و این موضوع را با دوست صمیمی و هم‌راز خود، بهاره، شریک کرد و از او خواست کمکش کند. بهاره دختری شوخ‌مزاج و در عین حال بسیار پرتلاش و قلم‌به‌دست بود. در چند روز اول، زبیده را وادار می‌کرد که از این موضوع بگذرد و دوباره به زنده‌گی عادی‌اش رسیدگی کند. زبیده در چند روز اول از لج چنین کرد؛ اما همین که گوشش با آهنگ‌ها و شعرهای عاشقانه‌ی عاصی و دریا آشنا می‌شد، دوباره احساساتش غلبه می‌کرد و نمی‌گذاشت همان زبیده‌ی قبلی باشد.

پنج‌روز گذشت. دوباره این موضوع را با بهاره در میان گذاشت و گفت دیگر نمی‌تواند این‌گونه ادامه دهد و از او خواست راهی برایش پیدا کند. فکرش دیگر توان راه‌یابی نداشت؛ همه‌ی هوش و حواسش هدایت شده بود و هدایت، بعد از آن روزیکه در چمن کلینیک برایش ابراز عشق کرده بود، به یک سوال بی‌پاسخ تبدیل شده بود.

بهاره پرس‌وجو کرد و فهمید راه حل آن آسان است: از همان دوست هدایت بپرسند و احوالش را بگیرند که هدایت کجاست و چرا غیبش زده است.

زبیده مخالفت کرد، اما بهاره او را قانع ساخت که در زمان مناسب با هم این کار را انجام دهند. بلآخره تصمیم گرفته شد که پنج‌شنبه‌ی همین هفته، بعد از رخصتی کلینیک، مستقیم نزد داریوش بروند که بیشتر عصرها در دکان ماما صادق می‌بود و از او پرسان کنند.

ساعت ۲:۲۴ بعد از ظهر بود که هر دو به دکان ماما صادق نزدیک شدند. همین که چند قدم مانده بود، داریوش از درِ دکان بیرون شد و به‌سوی کوچه‌ی برق رفت.

بهاره که دختری باجرأت و مردانه‌وار بود، صدا زد:

«ببخشید، شما داریوش هستین؟»

داریوش رو به سوی‌شان کرد، زبیده را دید و گفت:

«بلی، بفرماید. ان‌شاءالله که خیر باشد، چیزی شده؟»

بهاره گفت:

«نخیر، بامعذرت که مزاحم شدیم. می‌خواستیم در باره‌ی هدایت از شما پرسان کنیم.»

با انگشت به زبیده اشاره کرد و افزود:

«رفیقم خیلی نگرانش است.»

داریوش گفت:

«خواهش می‌کنم. هدایت بیش‌تر از دو ماه می‌شود که بدخشان رفته. او خوش به من گفته بود که وقتی برگردد، از خودش قصه خواهد کرد؛ اما نزدیک به دو ماه می‌شود که من هم با او تماس ندارم. شماره‌اش خاموش است. همان وقتی که به شهر فیض‌آباد رسیده بود، گفت که چند روز بعد به یکی از شهرستان‌های دوردست که با تاجیکستان هم‌مرز است، برای کمک و آگاهی‌دهی می‌رود. نام آن شهرستان فعلن یادم نیست.»

زبیده برای اولین بار جرأت به خرج داد و پرسید:

«به من گفته بود در کابل منتظرم می‌ماند و وعده داده بود. چرا یک‌باره رفت بدخشان؟ نمی‌شد یک روز کارش را به تعویق بیندازد؟»

داریوش لبخندی زد و گفت:

«هدایت تازه امتحان داده بود و مجبور بود. نمی‌شد در همین اول کار مرخصی بگیرد. دفعتن رفت. حتی وقتی به ترمینال رسیده بود، به من تماس گرفت و خداحافظی کرد.»

زبیده گفت:

«سپاس از این‌که به ما وقت دادید. اگر لطف کنید، نمبرشان را برایم بدهید، خوشحال می‌شوم.»

داریوش گفت:

«خواهش می‌کنم، بفرمایید (………). این نمبر هدایت است.»

خداحافظی کردند و زبیده با بهاره به‌سوی خانه رفتند. دوباره در دل زبیده امید موج می‌زد و مشتاق بود هرچه زودتر با هدایت تماس بگیرد.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر