SANYA NEWS
سیاسی

بخشی از نامه بسته

نوشته شده توسط admin در تاریخ 3 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 89


بخشی از نامه بسته

نویسنده: دریا نشاط

بارها و بارها خواستم پیدایت کنم.

نه فقط در خیابان‌ها، نه فقط در نام‌ها و نشانه‌ها

در تاریک‌ترین لایه‌های ذهنم،

در سکوتِ شب‌هایی که صدا نداشتند

در تمام راه‌هایی که خودت با دست‌های خودت بستی

و من باز هم احمقانه رد پاهایت را جست‌وجو کردم.

هر بار که انگشتانم لرزان به سمت تماسی، پیامی،

یا حتی یادآوری کوچکی از تو می‌رفت،

در همان لحظه، چیزی درونم فرو می‌ریخت.

نه یک‌باره…

آرام، تدریجی، مثل ترک‌های نازکی که اول دیده نمی‌شوند

اما یک روز، ناگهان، همه‌چیز را از هم می‌پاشند.

تا همین امروز هم…

گوشی را بی‌هدف چک می‌کردم.

نه از روی امید،

بیشتر شبیه عادتی بیمارگونه؛

شاید نشانه‌ای،خطی،حرفی،

حتی اشتباهی ساده…

اما خبری نبود.و نبودنت،

مثل دیواری بلند و بی‌صدا

مقابلم ایستاده بود

نه می‌شد از آن عبور کرد

نه می‌شد به آن تکیه داد.

وقتی خیالت به ذهنم می‌افتاد

من با خودم می‌جنگیدم. جنگی نابرابر میان عقلِ خسته و دلی که هنوز بلد نبود رها کند.

صدای درونم فریاد می‌زد:

داری چیکار می‌کنی؟ مگر دیوانه‌ای؟

چرا دوباره برمی‌گردی به همان درد؟

و من هیچ جوابی نداشتم.

خسته می‌شدم…

از خودخوری‌های بی‌پایان

از زخم‌هایی که بی‌صدا در روحم باز می‌شدندو کسی حتی متوجه خون‌ریزی‌شان نبود.

فقط دور می‌شدم…

از همه‌چیز از آدم‌ها،از صداها،

حتی از خودم.

شاید واقعاً در نبودنت دیوانه شده‌ام.

شاید این همان زوال آرام و تدریجی عقل باشد

وقتی انسان، هر روز،کمی بیشتر از خودش کم می‌شود

و کسی متوجه نمی‌شود.اما عجیب است…

من حتی این درد را هم دوست دارم.

انگار تنها چیزی‌ست که از تو مانده.

یادگاریِ تلخی که نمی‌شود دور انداخت.

دیوانگی‌ای که مال من است؛

فقط من می‌فهممش،

فقط من می‌دانم چقدر عمیق،

چقدر واقعی‌ست.

و امروز

برای نخستین بار بی‌بهانه

با خودم روبه‌رو شدم.

پذیرفتم که تو را ندارم.

شاید هیچ‌وقت نداشتمت.

شاید تمام این مدت

در بازیِ خودم گم شده بودم؛

بازیِ داشتنِ توبرای قانع کردن دلی که خوب می‌دانست فریب می‌خورداما باز هم ادامه می‌داد.

دوباره به اطراف نگاه کردم.

نبود هیچ‌کس نبود.مثل همیشه.

من ماندم و راهی که باید تنهایی طی می‌کردم. چه تلخ است این قصه…

قصه‌ای که ته ندارد،پایان ندارد،

و هر روز با دردهای تازه‌ای

از نو شروع می‌شود.

نمی‌دانم

چند نامه‌ی نخوانده‌ی دیگرخواهم نوشت، چند بار دیگر

دل‌نوشته‌هایم را پنهان خواهم کرد تا شاید آرام شوم.

اما می‌دانم باز هم می‌نویسم. چون نوشتن تنها پناه من است.

تنها جایی که می‌توانم بی‌قضاوت بی‌پاسخ بی‌امیدِ دروغین بگویم چه بر من می‌گذرد…

و این تمام چیزی‌ست که هنوز

مرا زنده نگه داشته است.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر