SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 5 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 76


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش‌ هژدهم

زبیده که پریشانی از چهره‌اش می‌بارید، گفت:

«اگر معلوماتی گرفتی، برایم شریک بساز. من نگرانش هستم؛ نمی‌دانم این روز و شب‌ها چگونه می‌گذرد. فقط خبر خوب بودن هدایت است که می‌تواند مرا آرام بسازد.»

داریوش گفت:

«حتمن! امروز شام با برادرش تماس می‌گیرم ببینم چه اتفاقی افتاده و آیا سرنخی پیدا کرده‌اند یا نه. من در دکان ماما صادق هستم؛ از طرف بعدازچاشت می‌توانی آن‌جا بیایی و معلومات بگیری.»

زبیده سرش را به علامت تأیید تکان‌داد و به سمت کلینیک رفت.

فردای آن روز، زودتر از روزهای دیگر از خانه برآمد و به‌طرف دکان ماما صادق رفت. دید داریوش مصروف چند مشتری است؛ سلام کرد و گوشه‌ی دکان ایستاد تا خلوت شود. پس از سه‌دقیقه انتظار، وقتی داریوش فرصت‌یافت، زبیده با عجله پرسید:

«هدایت خوب است؟ از برادرش احوال گرفتی؟»

داریوش که بغض گلویش را گرفته بود، با چند بار قورت‌دادن آب دهان، خود را آماده‌ی گفتن حرفی ساخت که پایان‌نامه‌ی عشق هدایت و زبیده به شمار می‌رفت.

داریوش گفت:

«زبیده جان، می‌خواهم بگویم که سرنخی از هدایت پیدا شده است؛ اما تنها در مسیر راه یکی از شهرستان های بدخشان که تازه از فیض‌آباد آن‌طرف حرکت کرده بودن، دستمال گردن هدایت را یافته‌اند. به گفته‌ی شاهدان عینی، چند نفر به اثر لغزش سنگ از کوه، در همان مسیر به پایین دریا افتاده‌اند. جسد دو تن آنان پیدا ‌شده؛ اما در میان‌شان هدایت، به قول برادرش، نبود. بعد از جست‌وجوی بسیار، متأسفانه جز همان دستمال، اثر دیگری از هدایت به‌دست نیامده است.»

زبیده با شنیدن حرف‌های داریوش، حالش هر لحظه بدتر می‌شد. چشمانش گاه‌گاهی خیره می‌ماند. بدون گفتن حرفی دیگر، دکان را ترک کرد و به‌سوی کوچه‌ی بازار محل رفت.

خانواده‌ی هدایت، پس از چند هفته که دیگر امیدی برای‌شان باقی‌نمانده بود و آن دستمال تنها نشانه‌ی نبودن هدایت به‌شمار می‌رفت، تصمیم گرفتند فاتحه‌ی هدایت را برگزار کنند. بعد از نماز صبح پنج‌شنبه، از طریق بلند گویی مسجد فاتحه را اعلان‌کردند و به ساعت یک بعدازظهر همان‌روز، مراسم برگزار شد.

زبیده با شنیدن این خبر، خود را بازنده‌ی عشق می‌دید. هر لحظه آمدن هدایت در افکارش می‌پیچید؛ گاه گریه می‌کرد و گاه زهرخندی بر لبانش پدیدار می‌شد.

رفته‌رفته، با گذشت زمان، زبیده می‌کوشید خود را دوباره برای زنده‌بودن آماده سازد؛ گرچه دیگر آن ذوق و شوق سابق در چهره‌اش هویدا نبود، اما برای ادامه‌دادن، با خود مبارزه می‌کرد.بخش هژدهم

زبیده که پریشانی از چهره‌اش می‌بارید، گفت:

«اگر معلوماتی گرفتی، برایم شریک بساز. من نگرانش هستم؛ نمی‌دانم این روز و شب‌ها چگونه می‌گذرد. فقط خبر خوب بودن هدایت است که می‌تواند مرا آرام بسازد.»

داریوش گفت:

«حتمن! امروز شام با برادرش تماس می‌گیرم ببینم چه اتفاقی افتاده و آیا سرنخی پیدا کرده‌اند یا نه. من در دکان ماما صادق هستم؛ از طرف بعدازچاشت می‌توانی آن‌جا بیایی و معلومات بگیری.»

زبیده سرش را به علامت تایید تکان داد و به سمت کلینیک رفت.

فردای آن روز، زودتر از روزهای دیگر از خانه برآمد و به طرف دکان ماما صادق رفت. دید داریوش مصروف چند مشتری است؛ سلام کرد و گوشه‌ی دکان ایستاد تا خلوت شود. پس از سه دقیقه انتظار، وقتی داریوش فرصت یافت، زبیده با عجله پرسید:

«هدایت خوب است؟ از برادرش احوال گرفتی؟»

داریوش که بغض گلویش را گرفته بود، با چند بار قورت دادن آب دهان، خود را آماده‌ی گفتن حرفی ساخت که پایان‌نامه‌ی عشق هدایت و زبیده به شمار می‌رفت.

داریوش گفت:

«زبیده جان، می‌خواهم بگویم که سرنخی از هدایت پیدا شده است؛ اما تنها در مسیر راه یکی از شهرستان های بدخشان که تازه از فیض‌آباد آن طرف حرکت کرده بودن، دستمال گردن هدایت را یافته‌اند. به گفته‌ی شاهدان عینی، چند نفر به اثر لغزش سنگ از کوه، در همان مسیر به پایین دریا افتاده‌اند. جسد دو تن آنان پیدا ‌شده؛ اما در میان‌شان هدایت، به قول برادرش، نبود. بعد از جست‌وجوی بسیار، متأسفانه جز همان دستمال، اثر دیگری از هدایت به دست نیامده است.»

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر