SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 6 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 90


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش نوزدهم

یک‌ماه گذشت، زبیده همان زبیده سابق نبود. دیگر هیچ‌چیز برایش معنا نداشت، می‌رفت تا زنده‌گی کند؛ برای خود، نه برای نزدیکانش. صبح وقت بیدار می‌شد و شب ناوقت با کوله‌باری از خیالات و امید برای دوباره آمدن هدایت به خواب می‌رفت و این‌چنین روزگار و عقربهٔ عمر در گذر بود. آهسته‌آهسته در طی یک‌ماه فهمیده بود که خاله‌اش به‌خاطر مطلبی آمده است و گاه‌وبی‌گاه سخن‌های شیرین و محبت‌آمیز برای زبیده می‌زد، در حالی‌که این حرکات و حرف‌ها برای زبیده از خاله‌اش ناآشنا بود. بلآخره این ماه گذشت، اما زبیده امیدوار بود که هدایت برمی‌گردد. حسی برایش شعله‌ور بود که هدایت زنده است، اما آن‌طرف مادرش داشت خود را آماده می‌کرد تا آنچه خاله‌اش گفته را برای زبیده بیان کند.

شب جمعه بود که زبیده ناوقت‌تر از دیگر روزها به خانه آمد. همین‌که می‌خواست مستقیم به اتاق خواب خود برود، مادر صدایش زد:

جانِ مادر، بیا چند لحظهٔ مادر و دختر قصه کنیم، بعد برو بخواب.

زبیده که کم‌کم دانسته بود مقصد مادر چیست، سر را به علامت تأیید تکان‌داد و رفت سمت مادر خود و کنارش نشست. مادر که حرف‌های خود را گاه یک‌سمت و گاه سمت دیگر می‌برد، گاه از وظیفه و گاه از درس‌های زبیده می‌پرسید، بلآخره اصل حرف را پیش کرد و گفت: جانِ مادر، کم‌تر از دو ماه می‌شود که خاله‌ات آمده و مطلبی دارد و می‌خواهد که این پیوند ما نزدیک‌تر و مستحکم‌تر شود. خواستش این است که تو را به پسر خود، منوچهر، خواستگاری کند. در این مدت فرصت نکردیم که با تو صحبت کنیم، بلآخره امشب فرا رسید که با هم صحبت کنیم. جان مادر، من و پدرت راضی به این پیوند هستیم، چون منوچهر پسر تحصیل‌کرده است، با نزاکت و مهربان است. اگر خواستِ خودت باشد، من برای جواب فردا آن‌ها را طلب کنم.

زبیده که با این حرف‌های مادرش به فکر فرو رفته بود و با نقش‌های فرش خانه مصروف بود، هیچی نگفت و خود را غریب و ناتوان حس کرد. دور چشمانش قطرات اشک حلقه کرده بود. یاد هدایت افتاد؛ یاد همان روزی که نامه‌ای شاریده و فرسوده را برایش داد، یاد اولین و آخرین لبخند هدایت افتید. با آن‌که اشک در چشمانش حلقه‌زده بود، لبخندی زد و با صدای مادر دوباره به حال آمد:

جان مادر، چه شده؟ چرا گریه کردی و دوباره خندیدی؟ عزیز مادر، چه شده؟

زبیده: چیزی نیست مادر جان، فقط به فکر ایام طفولیت افتیدم، همین و دیگر هیچی نیست. تو نگران نباش، در ارتباط به حرف‌های پیش‌ترتان، مادر عزیزم، نور دیده‌ام، می‌شود به خاله هم بگویید برای من چند روز وقت بدهد تا فکر کنم؟

مادر زبیده خوش‌بین شد و چین‌های پیشانی‌اش دور گردید و لبخندی زد: چرا نمی‌شود جان مادر؟ من با خاله‌ات حرف می‌زنم، بیازو وقت دارد، چون برای سه‌ماه کابل آمده. تو خوب فکر کن، بعد هر آنچه جواب دادی ما قبول داریم.

زبیده لبخندی زد و رو کرد به سمت مادرش، دستش را بوسید و گفت: مادر، حالا ناوقت شب‌شده، من هم خسته‌ام، می‌خواهم بخوابم. اگر اجازه‌ات باشد، می‌روم اتاق خود.

مادر زبیده گفت :هیچ فکرم نشد، تو خسته از شفاخانه آمدی. برو جان مادر بخواب، فردا زود بیدار شوی که مامایت‌شان هم می‌آیند، مهماندار هستیم.

زبیده برخاست و رفت سمت اتاق خود. همین‌که به اتاق رسید، بغضش ترکید و رفت سمت نامه‌ای هدایت. تا ناوقت‌های شب گریه کرد، به نامه نگاه می‌کرد، دلش لحظه‌لحظه هدایت می‌طلبید. باز دوباره نامه را باز کرد، خواند و متوجه گوشه‌ای نامه شد که اشک‌هایش چکیده بود.

رو کرد به موبایل خود، شماره هدایت را زنگ زد، اما بعد از چند لحظه خاموش نشان داد. آهی کشید و گفت:

هدایت، کجایی که من چنان دلگیر و  دل‌تنگ لبخند و صدایت شده‌ام؟

اشک‌هایش دوباره آمدآمد گرفت و رفت سمت رخت‌خواب خود، تا این‌که خواب سراغش را گرفت و به خواب رفت…

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر