SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 8 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 61


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش بیست‌ویکم

شنبه را زبیده با صدای باران آغاز کرد؛ بارانی که از ناوه‌ها فرو می‌چکید و با برخورد به شیشهٔ کلکین اتاق، آهسته‌آهسته پایین می‌آمد.

طبق معمول، خود را آمادهٔ رفتن به شفاخانه نمود و پس از خداحافظی با مادرش، به‌سوی دروازهٔ حویلی رفت که ناگهان صدای مادر را شنید:

«بیا دخترم، چند دقیقه کارت دارم. می‌خواهم در مورد همان چند شب پیش با تو صحبت کنم، جان مادر.»

زبیده خود را برای شنیدن حرف‌های مادر آماده ساخت؛ سرش را پایین انداخت و گوش به سخنان او سپرد.

مادر زبیده گفت:

«دخترم، دیروز ماما و خاله‌ات آمده بودند؛ همه برای خواستگاری تو. تو را از من و پدرت خواستند. پدرت برای‌شان گفت که رضایت ما بسته به رضایت دخترمان است و هرچه نظر او باشد، برای ما قابل‌قبول است. گل‌مادر، اگر خودت خواسته باشی و به‌این پیوند راضی باشی، ما هم راضی هستیم؛ و اگر نه، باز هم رضایت ما به رضای توست.»

زبیده لحظه‌ای به فکر فرو رفت، مکثی کرد و سپس آهسته شروع به سخن گفتن نمود:

«مادر جان، حالا وقت کم دارم و نمی‌توانم به‌این زودی تصمیم خود را بگویم. اما شب که آمدم، در مورد موافق یا موافق نبودنم با شما صحبت می‌کنم. حالا اگر اجازه باشد، می‌روم؛ ناوقت شده.»

مادر زبیده گفت:

«درست است، گل‌مادر. متوجه خودت باش و خوب فکر کن. هرچه را به صلاح آینده‌ات می‌بینی، برای ما بگو. حالا تو را به خدا می‌سپارم…»

خدا حافظ…

خدا حافظ…

زبیده تا رسیدن به‌سرک، در افکار خود پیچیده بود و  به‌حسرت نبود هدایت فکر می‌کرد و با خود می‌گفت:

«چه زود آمدی ای هدایت، و چه زود رفتی؛ حتی مجالی برای دیدن دوباره ندادی. هدایت، تو همان پاییزی بودی که پایانش هیچ چیز نبود، جز حسرت و تنهایی.»

زود به ایستگاه رسید، اما هم‌چنان در خیا‌لاتش غرق بود. بارها نام هدایت را زیر لب زم‌زمه می‌کرد و خود را تنهای تنها و بی‌کس حس می‌کرد؛ زیرا پس از آن حرف‌ها و اقرارهای هدایت، او همه‌چیز زبیده شده بود. هنوز هم باور نداشت که هدایت رفته باشد؛ او را در هرلحظه و هرثانیه در درون خود زنده نگه می‌داشت.

اما از سوی دیگر، رضایت فامیلش به خواست‌گاری پسر خاله‌اش، او را سخت درمانده ساخته بود. زبیده می‌دانست اگر عاقبت قبول نکند، چه حرف‌ها و چراهایی در انتظارش است؛ همان چراهای تکراری مادر که همیشه در ذهنش زنده می‌شد.

پس از نیم‌ساعت به شفاخانه رسید. مستقیم به اتاق بهاره رفت و به محض در آغوش گرفتن او، چشمانش پر از اشک شد. سرش را روی شانه‌های بهاره گذاشت و به گریستن آغاز کرد. این حالت چند دقیقه دوام کرد. هرچقدر بهاره می‌پرسید «چه شده؟»، پاسخی نمی‌شنید؛ زبیده فقط گریه می‌کرد.

چند دقیقه بعد، آهسته‌آهسته آرام شد و بهاره فرصت پرسیدن پیدا کرد.

بهاره گفت:

«زبیده، چه شده که این‌گونه غمگین و پریشان هستی؟»

زبیده با هق‌هق پاسخ داد:

«خاله‌ام دیروز برای خواست‌گاری من، برای پسرش آمده بود؛ همان خاله‌ام که قبلن درباره‌اش برایت گفته بودم، که در سویدن است. پدرم گفته رضایتش بسته به رضایت من است، اما می‌دانم هم پدر و هم مادرم راضی‌اند که مرا به پسر خاله‌ام بدهند.

من هنوز مطمئن نیستم، بهاره… حس می‌کنم هدایت زنده است. هرلحظه گمان می‌کنم در گوشه‌ و کنارم حضور دارد. چند روز پیش خوابش را دیدم و بعد از آن خواب، امیدهایم برای آمدنش دوباره زنده شده است.»

بهاره گفت:

«زبیده، خودت را به خیال و امید آمدن هدایت دل‌خوش نساز. همه می‌دانیم که هدایت دیگر نیست و به‌رحمت حق پیوسته. تو باید در خودت تغییر بیاوری؛ چیزی که رفت، رفت…»

زبیده گفت:

«نمی‌توانم هدایت را فراموش کنم، بهاره. نمی‌توانم آن چهرهٔ مردانه و خنده‌هایش را از یاد ببرم. او برای من زنده‌گی شده بود، همه‌چیزم بود و همیشه هم خواهد بود. تا زنده‌ام، یادش برایم جاوید است.

گاهی حس می‌کنم می‌آید، مرا در آغوش می‌گیرد و تا دم مرگ مراقبم خواهد بود. این احساس روزبه‌روز در من قوی‌تر می‌شود و امیدم را دوچندان می‌کند…»

بهاره آهی کشید و گفت:

«می‌دانم سخت است، فراموش کردن چنین حادثه‌ای آسان نیست. اما هدایت به رحمت حق پیوسته؛ خداوند بیامرزدش. خواهش می‌کنم زنده‌گی‌ات را دوباره بساز و خودت را برای فصل نو آماده‌کن. گذشته، گذشت…»

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر