SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 12 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 74


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش بیست‌وچهارم «پایان»

زندگی طبق روال عادی خود ادامه یافت.

هدایت دیگر گویی به فراموشی سپرده شده بود؛ چنان که انگار در زنده‌گی زبیده هیچ اتفاقی نیفتاده است. زبیده همه‌ی زنده‌گی‌اش را در منوچهر خلاصه کرده بود و آرام‌آرام به فصل تازه‌ای از زندگی دل سپرده، با عشق پیش می‌رفت.

سالی گذشت؛ زبیده و منوچهر صاحب فرزندی شدند. زبیده چون پاییز، غم‌هایش را بر زمین گذاشته بود و چون بهار، دوباره سبز شده و شگوفه کرده بود. نه یادی مانده بود و نه یادگاری.

کوچه‌های باغ ریس دیگر شاهد قامت‌بلند هدایت نبودند و قد زبیده نیز در کوچه و بازار محله به چشم نمی‌خورد.

طنین صدای داریوش دیگر در دکان ماما صادق، در کنار غزل‌های بیدلِ رح، بلند و خوش‌آواز نبود. داریوش به لیلای خود رسیده بود و چون زبیده، راهیِ دیار غربت شده بود.

کوچه دیگر آن شور و جمع‌وجوش سال‌های پیش را نداشت. دکان ماما صادق در نقشه رفته بود و همه‌ی خاطره‌ها با آن مدفون شده بود. ماما صادق، با موی و ریشی که ماش‌وبرنج شده بود، آرام‌آرام به پیری نزدیک می‌شد.

همه‌چیز زود گذشت؛ چون پاییز.

گویی پاییز رسید و با بادهای موسمی خود، همه‌چیز را دگرگون کرد و رفت…

هدایت بازگشته بود؛

اما نه سالم و نه آن قامت بلند پیشین. دیگر چشمان سبزش تماشاگر زبیده نبود. چشمانش بسته بود؛ برای همیشه، ساکت و خفته.

چند ماه پس از رفتن زبیده، جسد بی‌جان هدایت به کابل آورده شد. قبلاً در یکی از مناطق دوردست بدخشان، چوپانی او را از دریا نجات داده بود. هدایت مدتی در عالم بی‌هوشی، با درمان‌ و مراقبت های ابتدایی همان چوپان، زنده مانده بود؛ اما دیری نگذشته بود که جان ناتوانش را به جان‌آفرین سپرد و با دنیایی امید ناتمام، از دنیا رخت سفر بست. او را همان‌جا، در حومه های روستا، به خاک سپرده بودند.

تا آن‌که با جست‌وجوهای پی‌درپی خانواده‌اش، سرانجام با نشانی‌های هدایت پیدایش کردند؛

و اکنون، در دامنه‌ی کوه منطقه‌ی چهارراهی قمبر کابل زیر آسمانی آبی در دل خاک سیاه، آرام گرفته است.

رهی عشق، چون‌که سودای تو کردم

چه توفان آمد و من خاک رفتم…

پایان

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر