SANYA NEWS
سیاسی

تاریخ به رخ کشیده می‌شود، آینده به تاراج می‌رود؛ چرا بدخشان در هیجان بزکشی، فریاد آموزش و غارت معادن را نمی‌شنود؟

نوشته شده توسط admin در تاریخ 26 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 255


تاریخ به رخ کشیده می‌شود، آینده به تاراج می‌رود؛ چرا بدخشان در هیجان بزکشی، فریاد آموزش و غارت معادن را نمی‌شنود؟

نویسنده: محمد صدرا

بدخشان، که در تاریخ به عنوان مهد علم، عرفان و ادبیات شناخته می‌شود، جایی که شخصیت‌هایی همچون ناصر خسرو با آموزه‌های فلسفی و عرفانی خود، میراث غنی اسماعیلیان را حفظ کرده و به عنوان مرکز تجارت باستانی لاجورد و جاده ابریشم، نقش کلیدی در تبادل فرهنگی و دانش میان شرق و غرب ایفا می‌کرد، امروزه به نمادی از تضاد فرهنگی تبدیل شده است؛ جایی که سنت پرجنب‌وجوش بزکشی، به عنوان ورزش ملی افغانستان، هزاران نفر را در میدان‌های پر از هیجان گرد هم می‌آورد و نشان‌دهنده پیوند عمیق مردم با میراث سنتی است، اما همزمان شاهد غارت سیستماتیک معادن طلا توسط گروه‌های مسلح و شبکه‌های غیربومی است که بدون نظارت و بازگشت منافع به جامعه محلی، منابع طبیعی را به تاراج می‌برند و این ولایت را از پتانسیل توسعه محروم می‌سازد، وضعیتی که نه تنها سرمایه انسانی و اقتصادی را تضعیف می‌کند، بلکه یادآور عادی‌شدن بی‌عدالتی در برابر میراث تاریخی پربار آن است.

در روزهایی که بزکشی در بدخشان برگزار می‌شود، میدان‌ها به‌سختی گنجایش جمعیت را دارند. مردم از ولسوالی‌ها و روستاهای دور و نزدیک می‌آیند؛ ساعت‌ها می‌ایستند، تشویق می‌کنند و با شور و هیجان رقابت را دنبال می‌کنند. این حضور گسترده نشان می‌دهد که بزکشی هنوز هم جایگاه مهمی در زندگی اجتماعی مردم دارد و به‌عنوان یک سنت دیرینه، توان گردهم‌آوردن هزاران نفر را داراست.

اما همین تصویر پرجنب‌وجوش، وقتی در کنار واقعیت‌های جاری بدخشان قرار می‌گیرد، تناقضی عمیق را آشکار می‌سازد. در حالی که میدان‌های بزکشی مملو از جمعیت است، در برابر بسته‌بودن مکاتب، دانشگاه‌ها و کار به روی دختران و بانوان و نیز غارت منابع طبیعی این ولایت توسط قندهاری‌ها، هلمندی‌ها و جلال‌آبادی‌ها، سکوتی سنگین حاکم است؛ سکوتی که به‌تدریج به یک وضعیت عادی تبدیل شده است.

بر اساس روایت‌های محلی، در طول سال و در چهار فصل، به طور متوسط بیش از پنجاه روز بزکشی در نقاط مختلف بدخشان برگزار می‌شود و در هر برنامه، از بیست هزار تا هشتاد هزار نفر به‌عنوان تماشاگر حضور می‌یابند. این میزان مشارکت اجتماعی نشان می‌دهد که جامعه، در صورت وجود انگیزه و فضای مناسب، توان بسیج، هماهنگی و حضور جمعی را دارد. پرسش اینجاست که چرا همین ظرفیت، در موضوع‌هایی که مستقیماً با سرنوشت مردم گره خورده، فعال نمی‌شود؟

آموزش دختران یکی از این موضوع‌هاست. محروم‌سازی دختران از آموزش، تنها یک تصمیم محدودکننده آموزشی نیست؛ این سیاست پیامدهای عمیق و چندلایه اجتماعی دارد. نبود دسترسی به آموزش، به کاهش مشارکت اقتصادی زنان، افزایش وابستگی مالی، تشدید فقر و گسترش ازدواج‌های زودهنگام می‌انجامد. در سطح کلان‌تر، این وضعیت سرمایه انسانی جامعه را تضعیف می‌کند و مسیر توسعه را مسدود می‌سازد. تجربه کشورهای مختلف نشان داده است که حذف زنان از آموزش، به معنای تضعیف کل جامعه است، نه فقط نیمی از آن.

در بدخشان، دخترانی که امروز از مکتب و دانشگاه محروم‌اند، فردا مادران نسل آینده خواهند بود. محروم‌سازی آنان، در عمل به انتقال ناآگاهی و محدودیت به نسل‌های بعدی می‌انجامد. با این حال، این فاجعه انسانی، واکنش جمعی متناسب با ابعادش را برنینگیخته است. نه صدای اعتراضی گسترده، نه مطالبه‌ای منسجم و نه حتی گفت‌وگوی عمومی پایدار.

در کنار مسئله آموزش، موضوع دیگری نیز بی‌صدا جریان دارد: غارت معادن طلای بدخشان. این ولایت از جمله مناطق غنی افغانستان از نظر منابع طبیعی، به‌ویژه طلا، به‌شمار می‌رود. در سال‌های اخیر، گزارش‌ها و شهادت‌های محلی از استخراج غیرقانونی و بی‌ضابطه طلا حکایت دارد؛ استخراجی که به‌گفته منابع محلی، بخش عمده آن توسط افراد و شبکه‌هایی صورت می‌گیرد که از ولایات جنوبی و شرقی افغانستان آمده‌اند و بدون شفافیت، نظارت و بازگشت منافع به مردم محل، منابع طبیعی بدخشان را خارج می‌کنند.

در حالی که این معادن می‌توانستند منبعی برای توسعه محلی، ایجاد شغل برای هزاران تن، بهبود زیرساخت‌ها و حتی حمایت از آموزش باشند، عملاً به ثروتی تبدیل شده‌اند که بی‌صدا از دست می‌رود. آنچه این وضعیت را نگران‌کننده‌تر می‌سازد، نه فقط خود غارت، بلکه پذیرش خاموش آن از سوی جامعه محلی است؛ سکوتی که شباهت زیادی به سکوت در برابر بسته‌شدن مکاتب دخترانه دارد.

وجه مشترک این دو بحران، آموزش و معادن، در یک نقطه خلاصه می‌شود: عادی‌شدن بی‌عدالتی. ترس از پیامدهای امنیتی، احساس ناتوانی، نبود اعتماد به نتیجه اعتراض و تداوم وضعیت نامعلوم، همگی در شکل‌گیری این خاموشی نقش دارند. اما تجربه نشان داده است که سکوت، نه آموزش را بازمی‌گرداند و نه ثروت را حفظ می‌کند؛ بلکه تنها راه را برای تداوم حذف و غارت هموار می‌سازد.

در چنین شرایطی، مفهوم بی‌طرفی معنای خود را از دست می‌دهد. جامعه‌ای که در برابر سلب آشکار حق آموزش و تاراج منابع طبیعی واکنشی نشان نمی‌دهد، ناخواسته به بخشی از چرخه بی‌عدالتی تبدیل می‌شود. تماشاچی‌بودن، خود نوعی موضع‌گیری است؛ موضعی که هزینه‌های آن دیر یا زود بر زندگی همه تأثیر می‌گذارد.

نقد این وضعیت بدون نگاه به خود کامل نیست. بسیاری از شهروندان، نویسندگان و کنشگران امروز خارج از کشور زندگی می‌کنند. مهاجرت برای بسیاری ناگزیر بوده، اما این واقعیت را نمی‌توان نادیده گرفت که فاصله گرفتن از میدان، به کاهش صداهای مطالبه‌گر انجامیده است. پذیرفتن این سهم، نه برای سرزنش فردی، بلکه برای صداقت در روایت ضروری است.

بزکشی، به‌عنوان یک سنت فرهنگی، قابل احترام است و می‌تواند ادامه یابد. مسئله، حذف فرهنگ یا شادی نیست؛ مسئله اولویت‌هاست. فرهنگی که نتواند نسبت به حذف آموزش و غارت ثروت عمومی حساس باشد، ناقص می‌ماند. آموزش دختران و حفاظت از منابع طبیعی، دو ستون اساسی آینده بدخشان‌اند؛ ستون‌هایی که بی‌توجهی به آن‌ها، جامعه را از درون تضعیف می‌کند.

تاریخ، نام بازی‌ها و جشن‌ها را به‌خاطر نمی‌سپارد. آنچه در حافظه جمعی می‌ماند، نحوه ایستادن جامعه در لحظات حساس است. پرسش اصلی این نخواهد بود که کدام میدان پرتماشاگرتر بود، بلکه این خواهد بود که وقتی حق و ثروت مردم بدخشان از دست می‌رفت، جامعه کجا ایستاده بود و چه کرد؟


جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر