SANYA NEWS
سیاسی

برگه‌ای از تاریخ؛ روایتی از زندگی و مبارزات فرمانده محمد پناه‌خان

نوشته شده توسط admin در تاریخ 5 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 176


برگه‌ای از تاریخ؛ روایتی از زندگی و مبارزات فرمانده محمد پناه‌خان

نویسنده: مژده ظفری بخشی

پنجشیر و مناطق‌ هم‌جوار آن، فراتر از مرزهای مشخص فرهنگی‌ها و گویش‌های محلی، همواره زادگاه و کانون پرورش سپیداندیشان و اندیش‌ورانی بوده است که در برابر سیاه‌اندیشی ایستادند؛ بوم‌گاهی که سنگرهای داغ پیکار در برابر یورش‌گران، غاصبان دون‌صفت، متجاوزان و اشغال‌گران را در خود پرورانده است. مردم پنجشیر و به‌صورت عموم، «سرزمین یک‌پارچه‌ی شمالی»، در درازای‌ تاریخ همیشه دوشادوش یکدیگر حماسه آفریده‌اند. این حماسه‌آفرینی‌ها وابسته به کارکرد درست یا نادرست این یا آن سیاست‌گر نبود؛ زیرا مبارزات آزادی‌خواهانه‌ی مردم چنان خودجوش و برخاسته از وجدان جمعی بود که قرار دادن آن در دایره‌ی شک و تردید، به‌دور از انصاف است.

در کنار عرفان و معنویت، حماسه‌سرایی، شعر و ادب، فرهنگ تفاهم و هم‌زیستی، و در فراسوی دوره‌های اشغال و آرامش‌های ناپایدار، مردم بومی خراسانِ افغانستان همواره روحیه‌ای رزمی و بیگانه‌ستیز داشته‌اند. 

مبارزات آزادی‌خواهانه از پنجشیر آغاز شد؛ آن‌گاه که احمدشاه مسعود ظهور کرد. استانی که شکل‌گیری نبردهای سوزان در سنگرها، نقطه‌ی آغاز خود را در آن یافت؛ پنجشیری که آن روزگار از مربوطات استان پروان به‌شمار می‌رفت. مردانی که فارغ از بازی‌های اهریمنی و کارگزاران مرئی و نامرئی قدرت، تنها با عشق خالصانه به میهن جنگیدند و جان خویش را در راه آزادی فدا کردند.

هم‌زمان با این مبارزه‌ها، در هرات و کابل نیز جنبش‌های ضد اشغال آغاز شد. در هرات، سرکوب بیرحمانه‌ی مردم به راه افتاد و کابل به زندانی برای پرچم‌داران ارزش‌های ایمانی و میهنی بدل شد؛ امری که موج‌های پناه‌جویی و مهاجرت اجباری را در پی داشت. شمار زیادی از مردم، به‌ویژه ساکنان پایتخت و شهرنشینان، ناگزیر به ترک وطن شدند و بار سنگین جنگ، جهاد و مقاومت بر دوش روستاییان و دهکده‌ها افتاد؛ مردمانی که چیزی فراتر از ارزش‌های ایمانی، فرهنگی، تاریخی، هویتی و میهنی برای‌شان معنا نداشت. همین مبارزات، پایه‌های امپراتوری‌ها را تا آن‌سوی کره‌ی زمین به لرزه درآورد. با این همه، قلم هرگز هم‌سنگ میدان‌های نبرد در برابر متجاوزان سرخ و سیاه نمی‌شود؛ بیان عواطف انسانی آسان نیست. دردهایی که نه در نوشتن می‌گنجند و نه در سطرها و کتاب‌ها؛ مگر می‌توان همه‌ی آن‌چه انسان تجربه می‌کند را مو به مو نوشت؟

خون‌هایی که ریخت، انسان‌هایی که معلول شدند، زنانی که با کودکان خردسال تنها ماندند، خانه‌هایی که بی‌سقف شد، شهرها و روستاهایی که هنوز بوی باروت، اشغال، تاراج و چپاول می‌دهند؛ استقلالی که در رؤیاها ماند و سرزمینی که به دست اهریمنان افتاد؛ و مردمی که آواره شدند. جنگیدن آسان نیست. داشتن سنگر، همان‌قدر که شکوه دارد، بر شمار گورها و آرامگاه‌ها نیز می‌افزاید؛ آن‌هم در روزگاری که حتی مردگان در گورهای‌شان نیز آرامش ندارند و خانه‌ی ابدی رفتگان، به بهانه‌های گوناگون، بی‌حرمت و بی‌کرامت می‌شود.

در صف جهادگران، نه این‌که همه سودجو، زراندوز و مادیت‌زده بوده باشند؛ مردانی در جهاد و مقاومت مردم خراسانِ افغانستان حضور داشتند که هیچ اعتنایی به دنیا و مال و منال آن نداشتند. از جمله می‌توان از فرمانده پناه‌خان نام برد؛ مردی که جز نیک‌نامی و ایثارگری، چیزی از او به‌جا نمانده است. او از مبارزان پاک‌نهادی بود که تنها برای میهن رزمید و اندیشه‌ای جز آن در سر نداشت.

فرمانده محمد پناه‌خان، فرزند محمد امیر، در سال ۱۳۳۶ خورشیدی در روستای سفیدچهر از مربوطات شهرستان خینجِ استان پنجشیر چشم به جهان گشود. در خانواده‌ای متدین، دین‌دار و پرهیزگار پرورش یافت؛ خانواده‌ای که این مجاهد پاک‌طینت و جسور را در کانونی گرم و با اصالت فکری روشن بالید. در آن روزگاران، کودکان آموزش‌های ابتدایی را در مساجد و نزد بزرگان باسواد، در کنار رفتن به مکتب و مدرسه، فرا می‌گرفتند.

فرمانده پناه‌خان تنها هفده سال داشت که به خدمت اجباری سربازی فراخوانده شد و قرار بود به استان هرات اعزام گردد، اما نپذیرفت تا در صف دولت‌های دست‌نشانده بایستد. او در سال ۱۳۵۸ خورشیدی به سنگر جهاد و مبارزات خودجوش و آزادی‌خواهانه‌ی مردم پیوست؛ جریانی که سپه‌سالار احمدشاه مسعود رهبری آن را بر عهده داشت. با آغاز فعالیت‌های نظامی، خیلی زود توانایی‌های چشم‌گیر خود را در عرصه‌ی نظامی‌گری نشان داد و مسئولیت مهم‌ترین عملیات‌ها را در استان‌های پنجشیر، تخار، بغلان، پروان، کاپیسا و سالنگ‌ها به‌دوش گرفت و در نبردهای خطیری در برابر نیروهای اشغال‌گر شرکت کرد. او در آن زمان، در کوه‌های سالنگ و شُتُل، در خط دفاعی استوار و پابرجا، در کنار یارانش جنگید. طعم تلخ عقب‌نشینی و پراکندگی جبهه را نیز چشید، اما این شکست‌ها را به فرصت بدل کرد و روحیه‌اش را نباخت؛ بلکه درست از همان‌جا، درخشش اصلی او به‌عنوان یک فرمانده آغاز شد.

احمدشاه مسعود به گفته‌ی خودش، پس از آن شکست‌ها و بازاندیشی‌ها، به تغییر تاکتیک روی آورد؛ نیروها را به‌گونه‌ی انفرادی جذب کرد، آنان را با سوگند به مادرمیهن در قرارگاه‌ها سازمان داد و به آموزش‌های نظامی و فکری پرداخت. هم‌زمان، پایگاه‌سازی و ایجاد جبهه‌های کوچک و متعدد در امتداد دره را در دستور کار قرار داد. شماری از رزمندگان داوطلب که حاضر بودند خانه و قرارگاه محلی خود را ترک کنند، در قطعات متحرک سامان‌دهی شدند و آموزش‌های نظری و عملی آنان به‌طور مستقیم زیر نظر او انجام گرفت. در آن سال‌ها، برخلاف برخی دوره‌های بعد، فرماندهان قطعات از میان کسانی انتخاب می‌شدند که توانایی مدیریتی و شناخت عمیق از شیوه‌های جنگ چریکی داشتند؛ درست مانند فرمانده پناه‌خان که همواره با حضور فیزیکی خود، پیشاپیش سربازان در سنگر می‌جنگید.

او به‌حیث فرمانده یکی از قطعات متحرک تعیین شد؛ قطعاتی که وظیفه داشتند دور از محل زندگی خود، به استقبال دشمن بروند، مراکز و خطوط اکمالاتی او را هدف قرار دهند و یا به یاری دیگر جبهات بشتابند. وی در بهار سال ۱۳۵۹ خورشیدی، هم‌زمان با نخستین حملات ارتش سرخ به دره‌ی پنج‌شیر، در قرارگاه‌های مختلف به مقابله برخاست. در همان سال، رهبری جبهه تصمیم گرفت روستایی را که در مرکز پنج‌شیر قرار داشت و به کانون جاسوسی و مخبری دولت وقت بدل شده بود، تصرف کند؛ عملیاتی که با تجهیزات ابتدایی چون ده‌شکا و هاوان وسط انجام شد و به حمله‌ای چریکی در شهرستان رُخه انجامید. در برابر استحکامات نیرومند گارنیزیونی که از پیش در محاصره قرار داشت و ناگزیر محکم‌ترین سنگرها و خندق‌های ارتباطی را ایجاد کرده بود، ابزار مؤثری برای درهم‌کوبیدن مواضع دشمن وجود نداشت. در چنین وضعیتی، تنها سلاح برنده، تهور و غافل‌گیری بود؛ اما دشمن از طرح‌های جنگی آگاهی یافته و تاکتیک غافل‌گیری کارایی خود را از دست داده بود. از این‌رو، یورش به دشمن، با وجود نفوذ دلیرانه‌ی فرماندهانی چون فرمانده پناه‌خان و واسع‌خان (نخستین فرمانده چمال‌ورده که بعدها به شهادت رسید)، در محوطه‌ی شهرستان، جز قرار گرفتن در محاصره، راه‌حل دیگری نیافت. گرچه این حمله پیروزمندانه نبود، اما آمرصاحب فشار بر شهرستان را ادامه داد؛ با قطع راه‌های اکمالاتی، اجرای آتش دوام‌دار و حتی قطع آب، جنگی فرسایشی بر دشمن تحمیل شد و تبادل آتش شبانه‌روزی ادامه یافت. اگرچه در این نبردها، فرمانده واسع‌خان، چهره‌ی دلیر و محبوب رُخه، به شهادت رسید، اما فرمانده پناه‌خان با برعهده گرفتن فرماندهی قرارگاه «چمال‌ورده»، خلأ ایجادشده را پر کرد و در کنار همرزمانی چون فرمانده عظیم‌خان، معلم احمدشاه‌خان، گل‌حیدرخان و دیگر یاران، بار سنگین مقاومت را در راه آزادی میهن به دوش کشیدند. ارتش سرخ شوروی در همان سال، پس از دو یورش بزرگ فصلی ـ بهاری و تابستانی ـ برای سومین بار در فصل زمستان نیز حمله کرد. درگیری‌های شدیدی رخ داد و در نتیجه، مناطقی که در تصرف دشمن بود، آزاد شد.

آمرصاحب در یکی از دروس نظری که بلافاصله برگزار کرده بود، با خوشحالی گفت: «در جنگ‌های چریکی، یک اصل پذیرفته‌شده این است که وقتی دشمن در یک منطقه سه بار شکست بخورد، آن منطقه می‌تواند به پایگاه تبدیل شود.»

بهار سال ۱۳۶۰ خورشیدی، چهارمین حمله‌ی ارتش شوروی سابق به پنج‌شیر آغاز شد. با آن‌که حملات هوایی بی‌وقفه و هراس‌انگیز سراسر پنج‌شیر، به‌ویژه بازارک را دربر گرفت، اما نیروهای پیاده‌ی دشمن نتوانستند از رُخه فراتر بروند. می‌توان گفت مرکز ثقل جنگ در قرارگاه چمال‌ورده متمرکز بود؛ جایی که فرمانده محبوب پناه‌خان، فرماندهی آن نقطه‌ی حساس را در دست داشت.

شکل‌گیری ادبیات حماسی در جنگ‌های چریکی

در آن سال‌ها، حماسه‌آفرینی‌ها در قالب ادبیات حماسی شکل گرفت؛ ادبیاتی که مفاهیمی چون شهادت، ایمان، آزادگی، وفاداری و عشق به میهن را بازتاب می‌داد و در جبهات شور و هیجان می‌آفرید. این جریان در دو دوره‌ی نخست جهاد و مقاومت، در قالب‌های گوناگون سرایش، سرود، دوبیتی و دیگر گونه‌های شعری، درخششی ویژه داشت. در دوران جهاد و مبارزات آزادی‌خواهانه، آوازخوانی به‌نام صوفی مجید با دوتار که یکی از سازهای بومی به‌شمار می‌رود ـ سرودهای حماسی و انگیزشی می‌خواند و در اندک‌زمانی به شهرتی زیادی دست یافت و محبوب مردم و سنگرنشینان شد. حتی کودکان سرودهایش را حفظ می‌کردند و می‌خواندند و در قرارگاه‌ها نیز مجاهدین، سرودهای رزمی را زمزمه می‌کردند؛ سرودهایی که به‌عنوان نخستین جلوه‌های ادبیات حماسی جنگ در برابر ارتش سرخ شناخته می‌شود.

حملهٔ پنجم ارتش سرخ به پنجشیر

این یورش، پنجمین حملهٔ ارتش سرخ به پنجشیر بود که در سال ۱۳۶۱ خورشیدی رخ داد و از گسترده‌ترین و طولانی‌ترین جنگ‌های چریکی آن دوران به‌شمار می‌رفت.

در آغاز حملات، پیش از آن‌که قطار وسایط، پیاده‌نظام و جنگ‌افزارهای نیروهای اشغال‌گر از طریق جاده به منطقه برسند، سربازان دشمن در نقاط حساس دیسانت شده بودند؛ تاکتیکی زیرکانه که مجاهدین را غافل‌گیر ساخت.

در منطقهٔ «چمال‌ورده»، مجاهدان ناگهان در محاصرهٔ چرخ‌بال‌ها و سربازان کوماندویی دشمن قرار گرفتند؛ حرکتی ماهرانه و غیرقابل پیش‌بینی. با آن‌هم، مجاهدین ـ از جمله مجاهد شاه‌سلیمان معروف به «زیکو‌یک» ـ موفق شدند پنج چرخبال دشمن را ساقط کنند و گل‌حیدر‌خان، فرماندهٔ پیاده‌نظام نیروهای چریکی بومی، همراه با جمعی از هم‌سنگرانش، منطقه را از محاصرهٔ دشمن رهایی بخشید و تلفات و خسارات سنگینی بر نیروهای تجاوزگر وارد ساخت.

جنگ‌های فرسایشی / چریکی

جنگ فرساینده‌ای که ماه‌ها به طول انجامید، فرمانده پناه‌خان و مجاهدین تحت فرماندهی او را در «چمال‌ورده» در محاصرهٔ شدید اقتصادی و نظامی قرار داد. یگانه غذایی که به سنگرها می‌رسید، کچالو بود و مجاهدین جنگ را با همان ادامه می‌دادند؛ البته در کنار توت و تلخان که از فرآورده‌های فصلی پنجشیر به‌شمار می‌رود.

تحسین فرماندهان توسط آمرصاحب

کم‌تر اتفاق می‌افتاد که احمدشاه مسعود فرماندهانی را مورد تحسین‌نامه یا بخشش‌های مادی قرار دهد؛ زیرا در این امر سخت‌گیر و دقیق بود. در پایان جنگ سال ۱۳۶۱ خورشیدی، تنها فرمانده‌ای که با اهدای یک رأس اسب مورد تقدیر قرار گرفت، فرمانده پناه‌خان بود. این در حالی است که مجموع جوایز و تقدیرنامه‌هایی که آمرصاحب در طول سال‌های نبرد اهدا کرد، انگشت‌شمار بود.

برنامه‌ریزی نفوذی و رخنه در قرارگاه‌های دشمن

در یکی از روزهای خزان سال ۱۳۶۱ خورشیدی، فرمانده پناه‌خان تصمیم گرفت عملیاتی نفوذی به داخل پایگاه دشمن در «رُخه» سازمان‌دهی کند. طرح او از سوی آمرصاحب تأیید شد و حتی شماری از دستیاران نزدیکش، از جمله بسم‌الله‌خان محمدی و سید یحیی که بعدها به شهادت رسید با او همراه شدند. نفوذ غافل‌گیرانه به پایگاه دشمن، با استفاده از افراد نفوذی بومی محل، با موفقیت کامل انجام شد. هنگامی که عملیات آغاز گردید، دشمن گمان می‌کرد آتش از سوی سنگرهای خودی است و هرگز تصور نمی‌کرد مجاهدین تا این اندازه نزدیک شده باشند. فرمانده پناه‌خان شخصاً در این عملیات حضور داشت و ضربات سنگینی بر دشمن وارد آمد.

سِمت فرماندهی پرمخاطرهٔ سالنگ‌ها

در سال ۱۳۶۳ خورشیدی، فرمانده پناه‌خان مسؤولیت فرماندهی سالنگ‌ها را بر عهده گرفت؛ مأموریتی بس پرمخاطره و حساس.

شاهراه سالنگ، مسیر اتصال شمال و جنوب کشور است که در سال ۱۳۴۰ خورشیدی احداث شد و از نظر ترانزیتی و اکمالاتی، به‌ویژه در بُعد نظامی، اهمیتی حیاتی داشت. در آن سال‌ها، قطار عظیمی از موترهای «کاماز» از این شاهراه میان مرکز و شمال کشور در رفت‌وآمد بود. تونل سالنگ، افزون بر مزایای تجاری و ترانزیتی، از اهمیت بالای نظامی نیز برخوردار بود؛ از همین‌رو، حفظ سالنگ‌ها برای دشمن حتی از پنجشیر نیز مهم‌تر شمرده می‌شد. میدان هوایی بزرگ بگرام و قوای مستقر دشمن در «پشتهٔ سرخ» و جبل‌السراج، تنها بخشی از نیرویی بود که روس‌ها برای باز نگه‌داشتن این شاهراه تدارک دیده بودند. فشار سنگینی که فرمانده پناه‌خان و مجاهدین مستقر در سالنگ‌ها هنگام عملیات علیه قطارهای اکمالاتی دشمن متحمل می‌شدند، به‌ویژه در روزهایی که راه کاملاً بسته می‌شد، به‌خوبی نشان‌دهندهٔ اهمیت این مسیر است. تصور حجم آتش هوایی و زمینی دشمن، خاصه در اوایل سال ۱۳۶۳ خورشیدی که پنجشیر تخلیه شده و سالنگ یگانه هدف دشمن بود، آسان نیست. با وجود این همه، در پیچ‌وخم‌های سالنگ، شعله‌های جنگ پیوسته زبانه می‌کشید و دود غلیظ تانک‌ها و وسایط سوخته، چون ابری سیاه از دره‌های سالنگ بر فراز تاکستان‌های شمالی سایه می‌افکند.

برنامهٔ ترور فرمانده پناه‌خان

در این دوران، فرمانده پناه‌خان چندین‌بار هدف برنامه‌های تروریستی دشمن قرار گرفت. خانهٔ او پس از نخستین ازدواجش، در یکی از حملات هوایی نابود شد و عروس جوانش همراه با خانه جان باخت. خود او در میانهٔ درگیری‌ها، به‌سختی توانست از محاصرهٔ دشمن جان سالم به‌در برد. بار دیگر نیز تا آستانهٔ اسارت پیش رفت. با یک موتر ناشناس نوع «کاماز» می‌خواست از دره‌ای به درهٔ دیگر برود که سربازان روس او را متوقف کردند؛ چنان‌که خود بعدها روایت می‌کرد: «روس‌ها اطلاع یافته بودند که مجاهدین گاهی برای کوتاه‌کردن مسیر، با لباس محلی مردم عادی از میان گذرگاه‌هایی که سنگرهای امنیتی نیز در آن بود، عبور می‌کنند. آن روز اطلاعات خاصی داشتند که موتر حامل ما کدام است، اما نمی‌دانستند من فرمانده هستم.» به هر رو، فرمان توقف داده شد. آنان به تصور این‌که ما مردم ملکی هستیم نزدیک آمدند، اما دو سرباز روس که بوی بدگمانی به مشام‌شان رسیده بود، دستور پیاده‌شدن دادند و آن‌چه نباید رخ می‌داد، رخ داد: پناه‌خان اسیر شد.

روایت فرمانده پناه‌خان:

لحظاتی بود که بیانش آسان نیست. اندیشه‌ای برق‌آسا به ذهنم رسید: مرا درجا نخواهند کشت، بلکه اسیر می‌کنند، اعتراف می‌گیرند و برای تبلیغات، گزارشی تلویزیونی تهیه خواهند کرد. ذهنم در غوغا بود؛ اسارت را نمی‌پذیرفت. تصمیم گرفتم حتی به بهای کشته‌شدن، خود را نجات دهم. تمام توانم را جمع کردم و با سرعتی وصف‌ناپذیر، خود را از دستان آنان رهانیدم. شلیک مسلسل‌ها آغاز شد، اما من می‌دویدم؛ مسافتی را یک‌نفس پیمودم و از ساحه دور شدم. معجزه‌آسا، هیچ گلوله‌ای به من اصابت نکرد. پشت یکی از کامازها پناه گرفتم و از تیررس دشمن خارج شدم. در میان فرار و هراس، نگاهی به عقب انداختم و چون دیدم تعقیب قطع شده، آرامش نسبی یافتم. ایست بازرسی دیگری بر فراز تپه‌ای بود؛ چنان می‌رفتم که گویی فردی عادی از اهالی محل هستم. سرانجام از آن گذرگاه نیز به سلامت عبور کردم. آنگاه که از اسارت رهایی یافتم، به یاد هم‌سنگرم ذبیح‌الله افتادم که در اسارت دشمن مانده بود؛ در گوشه‌ای نشستم و تلخ و سخت گریستم.

گماشتن در شمال کشور

فرمانده پناه‌خان تا سال ۱۳۶۵ خورشیدی در سالنگ‌ها باقی ماند. سپس آمرصاحب، محمد «امان» سالنگی را به فرماندهی سالنگ‌ها گماشت و پناه‌خان را به استان‌های شمال فراخواند تا در عملیات‌های آزادسازی شمال شرکت کند. در حملات بر گارنیزیون‌های فرخار، نهرین، کلفگان و پاک‌سازی شهر تخار، و در همهٔ جنگ‌های مهم آن زمان که آمرصاحب فرماندهی عمومی جبهات را بر عهده داشت، فرمانده پناه‌خان همواره مسؤولیت بخشی از عملیات را به دوش می‌کشید. او دوشادوش نیروهایش می‌جنگید و با عاطفه‌ای رقیق، حتی در میانهٔ نبرد، از دیدن پیکر شهدا اشک می‌ریخت.

شهر کابل و فرمانده پناه‌خان

با آمدن به کابل، به فرماندهی «فرقهٔ دوم جبل‌السراج» مقرر شد و رسماً به رتبهٔ تورن‌جنرالی (سرلشکر) ارتقا یافت؛ در حالی‌که سال‌ها پیش، زمانی که فرمانده سالنگ‌ها بود، روس‌ها او را «جنرال پناه» می‌خواندند. او در دفاع از کابل و برای استقرار نخستین حکومت مجاهدین، با تمام توان سهم گرفت.

رنج جان‌فرسا و فداکاری اخلاص‌مندانه

بارها دیده می‌شد که هرگاه خط اول جنگ می‌شکست و صف‌ها درهم می‌ریخت، او با محافظانش خط دوم را تشکیل می‌داد و تا بازگشت نیروهای پراکنده، مقاومت می‌کرد. با آن‌هم، انسانی با احساس و عاطفه بود؛ خسته می‌شد، اندوه داشت و فشار جنگ‌های تحمیلی داخلی را با تمام وجود حس می‌کرد. او زندگی را دوست داشت، آرزو داشت، کتاب می‌خواند و به شطرنج علاقه‌مند بود. تفاوت او با صلح‌طلبان بی‌مسؤولیت امروز در این بود که تسلیم و فرار را ننگ می‌دانست. گاه در تداوم جنگ‌های داخلی، گرد یأس بر چهره‌اش می‌نشست؛ اما همچون ناپلیون در واترلو، در برابر گلوله‌ها سر خم نمی‌کرد.

او عارفانه و فقیرانه زندگی کرد

فرمانده پناه‌خان هرگز به‌سوی معادن زادگاهش ـ با وجود سرشاربودن از سنگ‌های قیمتی ـ نرفت و در زمانی که برخی با سوءاستفاده از بی‌نظمی‌ها صاحب قصر و دارایی شدند، حتی یک نمره زمین هم نداشت. خود گفته بود:

«اگر در این جنگ شکست خوردیم یا کشته شدیم، خانه و دارایی به چه درد می‌خورد؟ و اگر زنده ماندیم و صلح آمد، جای زندگی هم خواهد رسید.» تواضع او زبان‌زد بود؛ نه با ترس، بلکه با مهربانی و پشتیبانی صادقانه فرماندهی می‌کرد. صدایش در سنگرها مایهٔ اطمینان و قوت قلب سربازان بود.

روایت واقعه‌نگار سنگر

در یکی از نبردها که زیر آتش سنگین دشمن قرار داشتیم، افراد یکی پس از دیگری بر زمین می‌افتادند. در فاصله‌ای کوتاه از سنگر، فریاد سربازی مجروح برخاست: «فرمانده پناه، مرا رها نکن!» با وجود خطر شدید، فرمانده پناه‌خان بازگشت تا از او دیدن کند؛ صحنه‌ای که شجاعت و انسانیت او را به‌روشنی نشان می‌داد.

پایان

او جسور بود ایثار‌گرانه رزمید و خویش را فدای سرزمین‌اش کرد، در واپسین روز‌های زنده‌گی شتابان به وظايف خویش در میدان نظامی‌گری می‌شتافت خاصه به سنگری روانه گردید که خط اول آن شکسته بود، شب تیره و تار بود و نامشخص‌بودن دوست و دشمن و درهم‌ریخته‌گی سنگر و پیچیده‌گی وضیعت سیاسی؛ او را به‌سمت شهادت می‌کشاند. سرانجام فرمانده‌ پناه‌خان و دو محافظ‌اش، به‌تاریخ ۲۴‌ حوت/اسفند‌ماه سال ۱۳۷۵‌خورشیدی در شهرستان سروبی از مربوطات شهر کابل، در یک نبرد رو‌در‌رو با نیروی اشغال‌گر طالبان و حمایت‌گران بیرونی‌ و داخلی‌شان به شهادت رسید.

روحش شاد و یادش گرامی

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر