SANYA NEWS
فرهنگی

داستانک

نوشته شده توسط admin در تاریخ 6 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 93


داستانک

بی تو این شهر برایم قفس دلگیر است 

زیبا همیشه در شهر به چشم یک مکان پر از زندگی و سرزندگی نگاه میکرد .

کوچه ها  و پیاده رو های شلوغ و مکان های او ...

همه این ها برایش یاد آوری لحظات شاد و زندگی پر از امید بودند ،

زیبا تازه جان گرفته بود به آینده ..

اما حالا که تو رفته ای همه چیز تغییر و رنگ باخته است .

هنگامی که زیبا در میان خیابان ها قدم می زد به جای آنکه حس شادابی و امید داشته باشد ،تنها احساس سنگینی در دلش ایجاد میشد ،شهر دیگر آن رنگ بوی قبلی را نداشت ،برای او دیگر هیچ صدای از خنده ها ،هیچ جنب و جوشی از انسان ها ،هیچ چیز نمی‌توانست نبودنت را جبران کند .

هوا گرم و بی روح بود،

 درختان بی‌حس و بی حرکت ایستاده بودند ،گویا آن ها از غم نبودن تو بی خبر نبوده اند ، سرا های که قبلاً باهم می نشستن  و از زندگی صحبت میکردن ،حالا برایش مانند قفس‌های بود که او را در خود محبوس کرده بودند سکوت این فضا بیشتر از هر چیزی قلبش را می شکست .

در آن روز های بهاری ،زیبا در کنار تو احساس میکرد که دنیا بی پایان است ،و در این شهر ادم های جدید اما حالا که تو دیگر در کنار او نیستی آن لحظات رنگ باخته اند،شهر تازه برایش امید زندگی شده بود اکنون مانند قفس سرد بی روح است .

روز ها و شب ها یکی پس از دیگری میگذرد ،اما هیچ کدام از آن ها از نظر او  برایش پر رنگ و معنا نیست.

وقتی زیبا به برج های بلند و ساختمان های پر از شلوغی نگاه میکند، انگار هیچ چیزی در آن وجود نداشت که او را به خودش جذب کند ..

زیبا دیگر به عمق زندگی پی برده بود  که زندگی باید  ادامه یابد ،برای او ادامه دادن مث تلاش برای فرار از قفس بود .این شهر که تازه برایش امیدی برای زندگی شده بود حالا برایش یک زندان دلیگر است جای که در آن هیچ راهی برای فرار وجود نداشت تنها چیزی که او میخواست ،

بازگشت تو بود 

زیبا همچنان در خیابان های شلوغ شهر راه می‌رفت و حس میکرد ،چیزی در درونش شکسته است .

شهری که تازه برایش بر از محبت شده بود به فضای سرد تبدیل شده است .

جای که او بی صبرانه در آن دنبال یاد تو میگشت ...

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر