نوشته شده توسط admin در تاریخ 7 دلو 1404
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 97
نویسنده: میرا جان امیری
بیگم نو قد کشیده بود و کمکم آرزوهایش یکییکی جان میگرفت. برای فردایی که خیال میکرد آرام و آهسته به حقیقت میپیوندد، خوابهای میدید؛ غافل از آنکه در کشوری زندگی میکرد که دختر بودن، کمکم داشت سرنوشت مجهول مبدل میشد و سرنوشتش را به چهار دیواری آشپزخانه گره میزد.
او مصروف درسهایش بود که ناگهان با سقوط حکومت، همهدرب های مکاتب تا امر ثانی بستهشد. همان روزها پدرش، که در یکی از استانهای دوردست وظیفه داشت، به خانه برگشت. بیگم از آمدن پدر چندان خشنود نبود؛ کمتر خود را به چشم او میآورد تا مبادا سرنوشتش به سرنوشت خواهرانش گره بخورد.
پنهانی از پدر، کتابهایش را میخواند و امیدوار بود روزی درب مکتبشان دوباره باز شود تا بتواند بهدرس و تعلیمش ادامه دهد. پدر، که در میان مردمانی دور از فهم و کتاب بزرگ شده بود، خواندن را گناه میدانست؛ اما این پافشاری سبزک، مادر بیگم بود که میخواست دخترش درس بخواند و بهجایی برسد.
سبزک بیسواد بود، اما بهمراتب پختهتر از شوهرش عصمت. زنی که سالها درد، رنج، لتوکوب را به جان خریده بود، اما تا جایی که توان داشت نمیگذاشت دخترش از علم و دانش باز بماند. دو دختر نوجوانش، که یکی پس از دیگری بدون رضایتشان به خانهی بخت فرستاده شده بودند، کافی بود تا نخواهد بیگم نیز همین تلخی را بچشد.
او دلداریاش میداد، تشویقش میکرد تا به آرزوها و هدفهایش فکر کند؛ غافل از آنکه عصمت در سر، پلانهای شومی داشت و میخواست هرچه زودتر خواستگار پیدا شود و بیگم شانزدهساله را به بهای پولی خوب بفروشد.
چندی بعد، اقارب عصمت از زادگاهشان آمدند؛ با بیست رأس گوسفند. این پیشقدمی خواستگاری بیگم بود. سبزک که این صحنه را دید، سراسیمه و نگران شد؛ گمان میکرد آمدهاند تا بیگم را با خود ببرند.
پنج روز گذشت. شبی، هنگام صرف طعام، عزتالله خویشاوند عصمت سر صحبت را باز کرد و گفت:
«عصمتخان، هدف آمدن ما را خودت میدانی؛ اینجا برای چه آمدهایم.»
عصمت که مصروف نانخوردن بود و لقمهها را یکی پس از دیگری به عجله در دهان میبرد، سر تکان داد؛ لقمهاش را قورت داد و گفت:
«نان خلاص شود، گپ میزنیم.»
سفره جمعشد. چند دقیقه بعد، چای آورده شد و کمکم صحبتها بالا گرفت. عصمت رو به عزتالله گفت:
«من سر قول خود ایستادهام؛ بیگم را به پسرت، سلامتشاه، میدهم.»
سپس صدایش را بلند کرد و بر سر سبزک فریاد زد:
«زنکه! همو پاکت چاکلیت را بیار. بیگم را به پسرِ عزتخان دادم.»
سقف آشپزخانه بر سر سبزک چرخید. آنسو، بیگم از خود بیخود شد؛ رمق از پاهایش رفت و کنار دیوار آشپزخانه فرو افتاد.
ادامه دارد
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025