SANYA NEWS
فرهنگی

سفر به‌سوی ناشناخته‌ها، میان اشک و امید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 8 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 55


سفر به‌سوی ناشناخته‌ها، میان اشک و امید

نویسنده: دریا نشاط  

آخرین روزهای خداحافظی فرا رسیده بود؛ روزهایی که از یک طرف برایم همچون کابوس می‌گذشت و در درونم احساسات پیچیده‌ای می‌جوشید که قادر به توصیف‌شان نبودم، اما از طرف دیگر دلم می‌خواست لحظات کندتر بگذرد تا شاید لحظه‌ی خداحافظی دیرتر برسد.

همه چیز برایم آشنا بود، اما تغییرات عمیقی در ذهن و قلبم رخ داده بود. از هر طرف که به زندگی‌ام نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم تنها یک راه پیش رو دارم:

و آن هم رفتن است.

هیچ‌کس نمی‌خواهد خانه‌اش را ترک کند مگر اینکه آنجا برایش به جهنم تبدیل شده باشد. هیچ‌کس نمی‌خواهد جایی را که روزها و شب‌ها در آن زندگی کرده و خاطرات شیرین و تلخ ساخته است ترک کند، اما وقتی شرایط زندگی به جایی می‌رسد که امنیت و آرامش از میان می‌رود، آنگاه هیچ انتخابی جز رفتن باقی نمی‌ماند.

هیچ‌کس دوست ندارد دل از خانواده، دوستان و خاطراتش بکند، مگر اینکه مجبور شود همه چیز را ترک کند.

خانه‌ای که روزی پناهگاه من بود، اکنون به جهنمی تبدیل شده بود؛ آن روزها که همه دست در دست هم داده بودند برای شکنجه‌ی روح من، زمانی که خانه‌ام دیگر جای امنی نبود، جایی که جز درد و نگرانی چیز دیگری نداشت.

هر لحظه که می‌گذشت، پیش خودم می‌گفتم شاید هنوز فرصت باشد، شاید همه چیز برگردد، اما می‌دانستم که هیچ راهی نیست جز ادامه دادن به مسیر جدید و رها کردن همه چیز.

تلاش می‌کردم خودم را قوی نشان دهم، حتی اگر در درونم غم و اندوه موج می‌زد، اما این کار ساده‌ای نبود. هر لحظه احساس می‌کردم که در تلاطم دریا شنا می‌کنم، جای میان امید و ناامیدی و نگران بودم که شاید نتوانم از این طوفان جان سالم به در ببرم یا بپذیرم که باید از همه چیز دل بکنم. سعی می‌کردم لحظات را کش بدهم، اما زمان هیچ‌گاه با من مهربان نبود.

لحظه‌ها به سرعت گذشتند و من همچنان می‌کوشیدم به کسی نشان ندهم که درونم چگونه در حال فرو ریختن است. روزها سرشار از تنش و اندوه بود و شب‌ها تنها زمانی بود که می‌توانستم اجازه دهم بغضی که مدت‌ها در گلویم جمع شده بود آزاد شود.

در دل شب تنها جایی بود که می‌توانستم بی‌صدا گریه کنم؛ بالشتی که همیشه با خودم داشتم را محکم‌تر از همیشه در آغوش می‌فشردم تا صدای گریه‌ها بلند نشود و کسی متوجه نشود که قلبم از درد و غم فشرده شده است. نمی‌خواستم کسی بشنود که چه بر سرم می‌آید، چون دیگر به نظر می‌رسید که هیچ‌کس نمی‌تواند غصه‌های مرا بفهمد.

اما گریه تنها تسکینی کوتاه و موقت بود. وقتی به مشکلات خودم و تنهایی مادرم بعد از خودم فکر می‌کردم، که او هم دیگر کنارم نیست، قلبم به درد می‌آمد.

چه خواهد شد با او؟ آیا او هم مثل من در این سرزمین تنهاست؟ این سوال‌ها دیوانه‌ام می‌کرد؛ اینکه مادرم را ترک کنم و به دل دنیای ناشناخته‌ای بروم که شاید هیچ‌وقت نتوانم به آنجا بازگردم، قلبم را زره‌زره می‌کرد.

اما برای برگشتن هیچ راهی نبود، هیچ چیز نمی‌توانست مرا به عقب بازگرداند؛ راهی که پیش رو داشتم فقط به جلو می‌رفت. لحظاتی بود که با خودم فکر می‌کردم شاید همه چیز اشتباه باشد، شاید اگر بیشتر تلاش کنم بتوانم همان‌جا بمانم و همه چیز به حالت قبل بازگردد، اما این فقط یک خیال بود. به خوبی می‌دانستم که دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

باید خودم را آماده می‌کردم برای آینده‌ای که بی‌خبری و سردرگمی را به دنبال خواهد داشت. با وجود تمام این درد و غم‌ها، یک حقیقت به وضوح در ذهنم نقش بسته بود: هیچ راهی برای برگشتن وجود ندارد.

هرچه بیشتر به گذشته فکر می‌کردم، بیشتر درگیر می‌شدم، اما در نهایت باید به سوی آینده حرکت می‌کردم. آنچه از گذشته داشتم تنها یک خاطره بود و چیزی که از آینده می‌خواستم، امید بود.

روزها به تندی از کنارم می‌گذشتند و من در تلاش بودم تا لحظات را به تعویق بیندازم. به دنبال دلایلی بودم تا از رفتن فرار کنم، اما زندگی همچنان پیش می‌رفت. در نهایت هیچ راهی نداشتم جز اینکه به پیش بروم، حتی اگر این مسیر پر از درد و غم باشد.

همه چیز به آن روزها رسید؛ روزهایی که دیگر هیچ چیز جلودار من نبود. با دلی شکسته و امیدی هرچند کم، به پیش رفتم و همه چیز را با تمام خاطرات تلخ و شیرینش ترک کردم…

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر