SANYA NEWS
فرهنگی

بیگم زیر چتر سایه‌ی سیاه

نوشته شده توسط admin در تاریخ 8 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 62


بیگم زیر چتر سایه‌ی سیاه

نویسنده: میراجان امیری

بخشی پایانی

عصمت دوباره صدا زد:

«زنکه! نمی‌شنوی؟ گفتم پاکت چاکلیت را بیاور!»

اما باز هم صدایی از سبزک شنیده نشد. این گپ را دو بار دیگر هم تکرار کرد.

بالاخره مجبور شد خودش به‌سوی آشپزخانه برود. همین که رسید، دید مادر و دختر در آغوش یکدیگر اند و گریه می‌کنند. خشمگین فریاد زد و لگد محکمی به گوشه‌ی ران سبزک زد و گفت:

«این اشک‌ریختن‌های‌تان جای را نخواهد گرفت؛ من قول داده‌ام و به آن عمل می‌کنم.»

بیگم از آغوش مادر پرید، به پاهای پدرش حلقه زد و با التماس گفت:

«پدرجان، به خدا این کار را نکن… من هنوز خورد هستم، می‌خواهم درس بخوانم. لطفاً پدر، عذر می‌کنم… چه می‌شود عروسی مرا نکنید؟ هنوز زود است. من آرزو دارم، نمی‌خواهم سرنوشتم مثل خواهرانم شود… نکن این کار را، برایت عذر می‌کنم.»

اما گویا دل پدر بیگم از سنگ ساخته شده بود؛ هیچ نشانی از انسانیت در قلبش پدیدار نبود. پاهایش را کش کرد و با یک لگد بیگم را کنار زد، چاکلیت را از تاقچه‌ی آشپزخانه برداشت و به سوی اتاقی رفت که خواستگاران بیگم نشسته بودند.

پاکت را به طرف عزت‌الله پیش کرد و گفت:

«دخترم بیگم را به پسرت سلامت‌شاه دادم. برو، فردا هرچه زودتر آمادگی بگیر و بیا عروست را به خانه‌ات ببر. از این پس ناموس شماست.»

عزت‌الله لبخندی زد، به سوی همسر درشت‌هیکلش نگاه کرد و گفت:

«بار و بستره خود را جمع کن، فردا به خیر قریه می‌رویم. آمادگیت را بگیر، جمعه‌ی آینده می‌آییم عروس خود را می‌بریم.»

صبح شد. عزت‌الله با عصمت خداحافظی کرد. چند قدمی که از دروازه دور شد، دوباره برگشت و صدا زد:

«عصمت‌خان، دروازه را باز کن.»

عصمت وارخطا دوید و دروازه را باز کرد.

«خیرت است عزت‌خان؟ چیزی را فراموش کرده‌ای؟»

عزت‌الله با لبخند گفت:

«امانتی را که شب باید می‌دادم، یادم رفت. بگیر، این یک لک را فعلاً. باقی‌اش را در عروسی می‌آورم، حالا کم‌بغل هستم.»

خداحافظی کرد و رفت.

سبزک و بیگم هرچه کردند، نتوانستند عصمت را راضی کنند. روز و شب‌های‌شان چون تاریکی گور شده بود. روزها به‌سرعت می‌گذشت و جمعه نزدیک‌تر می‌شد. پنج‌شنبه رسید و عصمت سرگرم آمادگی برای شب و فردای عروسی بود.

عصر آن روز فریاد زد:

«زنکه! کجاستی؟ بیا پایین، بیگم را هم بیاور که دخترها صورتیش کنند.»

چند بار صدا زد، اما کسی جواب نداد. زیر لب تا رسیدن به بالاخانه، دشنام و ناسزا نثار سبزک و بیگم کرد. دو دختر دیگرش در خانه پایین، محکوم به بدرقه‌ی مهمان‌ها بودند و جرئت حرف‌زدن نداشتند.

وقتی به بالاخانه رسید، دروازه را باز کرد؛ دید سبزک و بیگم هر دو خوابیده‌اند. دوباره خشمگین شد، سبزک را تکان داد و فریاد زد:

«بیدار شَو اولاد خر! این وقت خواب است؟»

اما سبزک سنگ شده بود؛ دیگر هیچ حسی در جسم و جانش نمانده بود. نگاهش که به صورت بیگم افتاد، دید کف از دهانش بیرون آمده است. دستی به سر کشید و فریاد زد:

«ای وای! من تباه شدم! عزت‌خان مرا خواهد کشت! چی جوابش را بدهم؟ این‌همه پول را از کجا کنم؟ من بدبخت شدم…»

اما دیگر دیر شده بود.

نه سبزکی مانده بود

و نه بیگمی…

هر دو رفته بودند.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر