SANYA NEWS
فرهنگی

ای برادر، تو همان اندیشه‌ای

نوشته شده توسط admin در تاریخ 9 دلو 1404
آخرین بروزرسانی توسط admin در تاریخ 30 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 244


ای برادر، تو همان اندیشه‌ای

نویسنده: رحمت‌الله بیگانه

انسان‌ها به علت‌ها و عوامل گوناگون دست به مهاجرت می‌زنند. این بی‌جا‌شدگان، ولو در جایی بهتر از سرزمین خود ساکن شوند، اما در تنهایی‌های خویش، برای وطنی که از دست داده‌اند، غمگین‌اند و سال‌ها در سوگ دوری از سرزمین خود به‌گونه‌ای مویه می‌کنند و برای گذشته‌شان دل‌تنگ می‌مانند.

پرسش این‌جاست:

چرا با وجود آرامش، رفاه اقتصادی، داشتن خانه، خوراک و پوشاک مناسب، اکثریت انسان‌ها دچار چنین حالتی می‌شوند؟

گاه تنها یک تلنگر ـ شنیدن شعری یا آهنگی ـ کافی‌ست تا این حس بی‌وطنی و هجرت در وجود آدمی زنده شود.

انسان موجودی اجتماعی و جمعی است. همین ویژگی یکی از نشانه‌های هوشیاری و امتیاز انسان به‌شمار می‌رود. انسان، برخلاف بسیاری از موجودات دیگر، با هم‌نوع خود، با مکان، با اشیا، با حیوانات و حتا با جمادات خو می‌گیرد. زمین خاطره‌های انسان از همین پیوندها رنگ می‌گیرد و پیوسته انباشته می‌شود.

او مکتب می‌رود، دوست انتخاب می‌کند، حیوان نگه می‌دارد، قدم می‌زند، عاشق می‌شود، عبادت می‌کند، تشکیل خانواده می‌دهد، مأموریت می‌رود، به هنر دل می‌بندد، موسیقی می‌نوازد، نقاشی می‌کند، به تفریح و میله می‌رود.

این‌ها مجموعه کنش‌ها و تجربه‌هایی‌اند که انسان را می‌سازند.

وقتی در برابر این کنش‌های انسانی واکنشی وجود نداشته باشد، وقتی در محیطی قرار بگیری که نتوانی با وابستگی‌هایت رابطه برقرار کنی، احساس خلأ و کمبود شکل می‌گیرد. به‌ویژه زمانی که در محیطی باشی که هیچ هماهنگی و اُنس با آن نداری؛ زبانش را نمی‌دانی، از مناسبات اجتماعی‌اش آگاه نیستی، فرهنگش را نمی‌شناسی، به آب‌وهوایش عادت نداری و کنش‌هایت بی‌پاسخ می‌ماند.

در چنین وضعی، انسان از مخاطبان خود جدا می‌شود و عملاً بی‌مخاطب می‌گردد. این‌جا مخاطب همه کنش‌ها تنها خودت هستی؛ ذهن و روانت. بی‌تردید چنین وضعیتی، هرچند انسان پرانگیزه باشد، دل‌تنگی می‌آفریند و این دل‌تنگی به افسردگی روانی می‌انجامد و بر رفتار و کردار آدمی اثر عمیق می‌گذارد.

شاید به همین دلیل است که انسان‌ها از زندان و تنهایی هراس دارند. آیا اندیشیده‌ایم که رنج تنهایی در زندان، گاه کمتر از شکنجه‌ی جسمی نیست؟

تنهایی برای انسان درد است، به‌ویژه برای کسانی که به آن عادت ندارند.

برای روشن‌تر شدن این معنا، روایت کوتاهی از تجربه‌ی شخصی خود می‌آورم:

تازه صنف اول دانشگاه شده بودم. روزها را می‌شمردم تا دانشگاه با آن فضای تازه آغاز شود. خیال‌های رنگین و برنامه‌های فراوانی در سر داشتم. اما از بخت بد، پیش از آن‌که وارد دانشگاه شوم، راهی زندان شدم.

من دکانی در شهر داشتم و هر روز درگیر خریدوفروش و دیدوبازدید با دوستان بودم؛ زندگی پرتحرکی داشتم. ناگهان همه‌چیز دگرگون شد.

در زندان، بیش از آن‌که نگران شکنجه و مجازات آن دوران باشم ـ دورانی که دولت وقت با مخالفانش رفتاری غیرانسانی داشت ـ درد اصلی‌ام تنهایی بود. زمستان سال ۱۳۶۶ خورشیدی بود.

در نخستین ساعت‌های سلول انفرادی، چنان دل‌تنگ شدم که اعتراض کردم چرا از من تحقیق نمی‌کنید تا سرنوشتم روشن شود. حتا تحمل شکنجه، در آن لحظه، برایم از تحمل تنهایی ساده‌تر می‌نمود.

تنها ساختن انسان، خود عذابی دردناک است و به‌گمان من، تحمل آن کار آسانی نیست.

امروز نیز طالبان با اعمال وحشیانه و تفتیش عقاید، مردم افغانستان را در وطن خودشان تنها، بی‌وطن و منزوی ساخته‌اند.

آدمی دو نوع تنهایی را تجربه می‌کند:

یکی تنهایی خودخواسته؛ تنهاییِ اندیشیدن، آفرینش، نو شدن و دگرگونی، که می‌تواند ارزشمند و سازنده باشد.

اما تنهایی جبری، ناخواسته و تحمیلی، روح و روان انسان را پژمرده و ناتوان می‌سازد.

این تنهایی شبیه حشره‌ای‌ست که در تارهای نازک عنکبوت گرفتار شده باشد. هرچه دیرتر بجنبد، تارهای بیشتری گرداگردش تنیده می‌شود. در حالی‌که با یک حرکت می‌توان آن‌ها را درید، ایستادن و تسلیم شدن، به معنای پایان زندگی است.

این تارها تنها با حرکت و اراده پاره می‌شوند. نباید از تعدادشان ترسید.

زیرا تنها حرکت است که انسانِ گرفتار در تارهای تنهایی را رها می‌سازد.

زندگی و آزادی، مرهون همین حرکت است؛

و این حرکت، همیشه از تصمیم و اندیشه‌ی انسان آغاز می‌شود.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر