SANYA NEWS
فرهنگی

نگاهی فشرده به زندگی صوفی غلام‌نبی عشقری و تأثیر شعر و شخصیت او

نوشته شده توسط admin در تاریخ 10 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 107


نگاهی فشرده به زندگی صوفی غلام‌نبی عشقری و تأثیر شعر و شخصیت او

نویسنده: میراجان امیری

گرمای تابستان سال ۱۴۰۲ بود که به شهدای صالحین رفتم. پیش از آن، همیشه مشتاق بودم دست‌کم یک‌بار به آرامگاه صوفی غلام‌نبی عشقری (رح) بروم؛ اما هر بار که تصمیم می‌گرفتم، کاری یا مشکلی پیش می‌آمد و رفتن به تعویق می‌افتاد. این موضوع برایم عجیب بود؛ چرا که فاصلهٔ خانه تا آرامگاه صوفی عشقری کمتر از بیست دقیقه راه با موتر است.

در آن روزگاری که روایت می‌کنم، روحم همواره آشفته و درگیر مشکلات زندگی بود و پیوسته زیر فشار سنگین روانی قرار داشتم؛ چنان‌که گاه شب‌ها خواب تا سپیده‌دم به سراغم نمی‌آمد. امروز بسیاری از جوانان ما نیز گرفتار چنین رنج‌های تحمیلی‌اند؛ با آینده‌ای نامعلوم و مبهم پیشِ رو.

از دکان‌داران و مردم محل، نشانی آرامگاه صوفی عشقری (رح) را پرس‌وجو کردیم. جالب این‌جا بود که برخی از آنان در چند قدمی آرامگاه زندگی می‌کردند، اما آگاهی چندانی از این شاعر و صوفی خوش‌مشرب نداشتند. سرانجام به آرامگاه رسیدیم. پس از احوال‌پرسی و گرفتن کلید درِ آرامگاه از مجاور آن‌جا، همین‌که وارد شدم، آرامشی در وجودم پدیدار گشت که هرگز در این بیست‌وچند سال عمرم تجربه نکرده بودم. گویی پس از چند دقیقه حضور در آن فضا، غم و رنج از وجودم رخت بربست و همه‌چیز برای لحظاتی به فراموشی سپرده شد. روحم را چون بهار، جوان، تر و تازه احساس می‌کردم.

اندک‌اندک همه‌چیز در درونم دگرگون شد؛ گذشته برایم دورتر گردید و گویی نیرویی مرا به سوی زندگی واقعی سوق می‌داد. امید زنده شد و عشق، آزادی و کامیابی راهنمای مسیرم گشت، و دلبستگی افراطی به عمر نه‌چندان طویل، در من کم‌فروغ شد.

صوفی غلام‌نبی عشقری (رح) شاعر و عارف وارستهٔ حوزهٔ زبان پارسی است. اشعار او غالباً با واژه‌های عامیانه و مردمی آمیخته شده و همین ویژگی، شعرش را برای هر خواننده‌ای دل‌نشین و صمیمی می‌سازد. در سروده‌های او، مضامینی چون داغ عشق، نرسیدن، پابندی، صداقت و عشق حقیقی به‌روشنی دیده می‌شود.

غلام‌نبی عشقری، فرزند محمدرحیم، در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در روستای چهل‌تن پغمان چشم به جهان گشود. او از شاعران تاجیک‌تبار پارسی‌زبان افغانستان به‌شمار می‌رود. در برخی روایت‌ها، خودِ صوفی عشقری (رح) اشاره کرده است که ریشهٔ دودمانش به سمرقند و بخارا می‌رسد. پدرش از تاجران موفق روزگار خود بود و پدربزرگش نیز در دورهٔ امیر شیرعلی‌خان و عبدالرحمان‌خان از بازرگانان نامدار به‌شمار می‌رفت و در بازارهای بخارا، هند، بلخ و کابل فعالیت داشت. در اوایل زمامداری عبدالرحمان‌خان، پدر بزرگ او در پشاور وکیل‌التجار بود. پس از وفات پدر و پدربزرگ، خانوادهٔ عشقری مدتی این پیشه را ادامه دادند.

خودِ صوفی عشقری (رح) نیز در اشعارش به پیشینهٔ بازرگانی خاندانش اشاره کرده است:

تجارت پیشهٔ ما بوده چندی

به هر جا بود از ما باربندی

و نیز دربارهٔ ریشهٔ تبارش می‌گوید:

ترا معلوم باشد جاگه من

ز ده‌بید سمرقندم خدایا

شده گر بوده باشم در بخارا

ز کوهستان قوقندم خدایا

صوفی عشقری در کودکی طعم تلخ زندگی را چشید؛ نخست پدر، سپس برادر و مادرش را از دست داد. آغاز زندگی‌اش با رنج‌های فراوان همراه بود و همین دردها او را به سوی عالم تصوف کشاند. او در هجده‌سالگی، در سال ۱۲۹۳ خورشیدی، قدم به دنیای شعر گذاشت و نخستین سروده‌هایش را با تخلص «عشقری» پدید آورد. اشعارش در روزنامه‌های آن زمان منتشر می‌شد و بیش از هفتاد سال به شعر و شاعری پرداخت.

در نخستین سال‌های تأسیس معارف نوین افغانستان، مدتی کوتاه به آموزگاری پرداخت؛ اما در سال ۱۳۳۵ خورشیدی پیشهٔ آزاد صحافی را برگزید و تا پایان عمر از همین راه روزگار گذراند. دکان او به کانون شعر، موسیقی و محفل اهل ذوق بدل شده بود و بسیاری از شاعران نامدار از سخنان و محضرش بهره برده‌اند.

صوفی عشقری را می‌توان استاد به‌کارگیری واژه‌های عامیانه در شعر دانست؛ چرا که در این شیوه، یک سروگردن از دیگران برتر بود. او شاعر دانشگاه‌دیده نبود، اما از استعداد فطری والا و ذوقی سرشار برخوردار بود. اشعارش به‌سبب سادگی، صداقت و زیبایی، در دل مردم جای گرفت و سبب شهرت گستردهٔ او شد.

سبک شعری صوفی عشقری به‌طور کلی دو گونه است:

۱. اشعاری استوار بر سبک ادبی کلاسیک

۲. اشعاری متکی بر واژه‌ها و بیان عامیانه

سرانجام این صوفی وارسته و آزاداندیش، در ماه سرطان (تیر) سال ۱۳۵۸ خورشیدی، در ۸۷سالگی، جهان فانی را وداع گفت. روحش شاد و یادش گرامی باد.

از او دو اثر ارزشمند به چاپ رسیده است:

«از خاک تا افلاک» و «کلیات صوفی عشقری (رح)»

و چند نمونه از اشعار این شاعر خوش‌سخن:

کس نشـــد پيــدا که در بزمــت مــرا ياد آورد 

مشــت خاکـــم را مـگـــر بر درگهــت باد آورد

يـک رفـيق دســتگيری در جـهان پيـدا نشـــد 

تا به پای قصــر شـــيرين نعــش فرهـــاد آورد

در دل خـوبـــان نمـی‌بخشـــد اثـــر آيــا چـــرا 

ســـنــگ را آه و فغـــان من بــه فـريـــاد آورد

آرزوی مرغ دل زين شـيوه حيرانم که چيسـت 

تـير خـــون آلـــود خـــود را نـــزد صـــيــاد آورد

در صــف عشــاق مـی‌بالــد دل ناشـــاد مـن 

گــر به دشـــنامی لــب لعــلت مــرا يــاد آورد 

دل کـند لخــت جگــر را نـذر چشــم گلــرخان 

همچو آن طفلـی که حلوا پيــش اســتاد آورد

باشـد آن روزی که آن شـوخ فرامُـش کار من 

يـــاد از حـــال مـــن غمـــگين نـــاشـــاد آورد

کيست تا از روی غمخواری درين دشت جنون 

بهــر دســـت و پــای مــن زنجــير فــولاد آورد

عشـقری از روی علـم و فن نمی‌سـازد غـزل 

ايـــنقدر مضـــمــون نـــو طـبـــع خـــداداد آورد

مــردم ایــــن خــــــاک شـــد شـــاد

کــه ظالـــم از ســر او رنـــگ افــتـاد

هــر ســو مــعـدن مــا تـــیر کــردنــد

به خـورد و بـرد خـود را ســیر کـردند

نـدانـــم لاجــــورد مــا کــــجا رفــــت

طـلای ســرخ و زرد مــا کــجا رفـــت

نمــودند هـر یـک بر خــود تــلاشــی

ندادنــد بــهر ما یک چمچـــه آشــی

انـــار آســا دل مــا را فشــــــردنــــد

ســر مویــی عـــم مــا را نـخـــوردنـد

به هــر جا کارگــر مــعــزول کــردنــد

ســـراســر کــار نا معقــــول کـردنــد

امیری

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر