SANYA NEWS
فرهنگی

روی چوکی چوبی، کنارِ زندگی

نوشته شده توسط admin در تاریخ 13 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 69


روی چوکی چوبی، کنارِ زندگی

نویسنده:دریا نشاط

صبح هنوز کامل نرسیده بود، اما شب هم دیگر جایی در هوا نداشت. آسمان خاکستری بود، مثل دلی که چیزی برای گفتن ندارد اما سنگینی‌اش را نمی‌تواند پنهان کند. در این حالت مبهم  پاهایم بی‌هدف، مرا به پارک کشاند. جایی که در آن، آدم‌ها همه در حال خود هستند  یکی ساکت یکی خندان .... بی‌اینکه کسی ازشان بپرسد:

 چی شده؟

روی چوکی چوبی نشستم. همان چوکی که شاید سالها شاهد سکوت متفاوت بوده و به همه گوش میکرد، هیچ نمی‌گوید، اما بودنش مثل دست گرمی است بر شانه‌ی خسته‌ات. بادِ آرامی میان شاخه‌ها می‌گشت، نه شاد، نه غمگین. فقط می‌وزید، مثل آدمی که راه می‌رود بدون آنکه بداند به کجا می‌رود ...

زاغ‌ها بی‌پروا قاه قاه  می‌کردند. صدایشان میان سکوت، گاهی آزاردهنده می‌شد، گاهی هم تسلی‌بخش. چشمانم را بستم. خواستم لحظه را با چشم دل ببینم، با آن بخش پنهانی از روح که همیشه بیشتر حس می‌کند تا بفهمد.

روشنای صبح سپیده دم سر زد 

آدم‌ها کم‌کم پیدا شدند. زن مسنی با کیسه‌های پلاستیکی، مردی جوان با هدفون در گوش، پیرمردی که با چوب‌دستی‌اش آرام راه می‌رفت. هیچ‌کس کسی را نمی‌دید. هرکس در حال خودش بود. در درد خودش، در خاطره‌ی خودش، در سکوت خودش. منتظر ماندم، بی‌آنکه دقیق بدانم منتظر چه. شاید نگاهی، شاید یک صبح بخیر کوتاه. یا منتظر عزیزی که حس میکردم همجا حضور دارد شاید فقط اینکه کسی بپرسد: 

خوبی؟

اما نه… هیچ‌کس نیامد. هیچ‌کس نپرسید. انگار من با آن چوکی  یکی شده بودم. بخشی از منظره، جزئی از چیزهایی که دیده می‌شوند، ولی لمس نمیشود . بودنم بی‌وزن بود، مثل هوای بی‌صدا.

خواستم بلند شوم. 

بروم 

ولی ماندم چون هنوز ته دلم، چیزی می‌لرزید. شاید صدای ناتمامی بود، شاید امیدی گنگ، یا فقط دل‌بستگی به لحظه‌ای که هنوز نیامده بود.

و ناگهان...

صدایی.

آرام، عادی، ولی انگار از عمق چیزی آمد

تو هم خوابت نبرده؟ 

برگشتم. زنی ایستاده بود. نه جوان، نه پیر. با صورتی ساده  چشمانی عمیق و لب‌هایی که انگار مدت‌ها بود نخندیده‌اند. شالی نازک دور شانه‌اش پیچیده بود و نگاهش... نگاهش شبیه آینه‌ای بود که مرا به خودم نشان داد.

چیزی نگفتم. 

 اما او نزدیک آمد، بی‌پرسش بی‌دلیل کنارم نشست.

 سکوت میان ما جاری شد، اما از آن سکوت‌هایی نبود که سنگینی کند. این سکوت مثل نفس کشیدن بود. بی‌درد

بعد از چند دقیقه، گفت: صبحا، فقط آدمایی میایند پارک که چیزی در دل‌شان جا نمی‌شود ...

لبخند تلخی زدم. گفتم: یا آنهایی که هیچ چیز برای شأن جالب و جذاب نیست 

او سرش را پایین انداخت. سکوت کرد. اما من دیگر تنها نبودم.

آن صبح، میان آن‌همه بی‌تفاوتی، یک انسانِ ساده، او  مرا دید. با چشم نه بلکه با  دل.

و من فهمیدم… گاهی کسی که قرار است نجاتت دهد، نه از آسمان می‌آید، نه با لبخند.

او فقط می‌نشیند کنارِت،

و با نشستن‌اش، ساکت‌ترین فریادِ تو را می‌شنود..

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر