نوشته شده توسط admin در تاریخ 17 دلو 1404
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 104
نویسنده: مژده احمدی
عاشق شده بودم؛ همین یک واژه کافیست تا لبخند کمرنگی روی لبهایم بنشیند و حتا آخرین لحظههای مرگم برایم طعم شیرینی بگیرد. جوان بودم، شاید بهقول معروف بیعقل، اما عشق که سن و سال و حساب و کتاب نمیفهمد. یا شاید هم میفهمد؟ لحظهای مکث میکنم و با خودم میاندیشم اگر عاقل بودم، باز هم عاشق میشدم؟ شاید حق با آنهاست؛ من عقلم را از دست داده بودم، وگرنه حکم سنگسارم را اینگونه ساده و بیدرنگ صادر نمیکردند.
فکر میکنم، عمیقتر فکر میکنم و به گذشتهام میرسم؛ به گذشتهای که کودکیام در آن نابود شد. چهقدر با واژهها غریبه بودم، چهقدر از مهر و عشق تهی. از آدمهای مهربان فرار میکردم، انگار مهربانی خطر داشت. هر بار دوستانم را میدیدم که بیدغدغه میخندند، دلم میسوخت، عصبی میشدم و از خودم میپرسیدم: چرا من نمیخندم، خندهای عصبی و بیقرار. بیشتر میخندم، آنقدر که صدای خندهام خودم را هم میترساند. شاید واقعاً دیوانه شده بودم. اما چه اهمیتی دارد؟ دیوانهگی در آخرین نفسها، گاهی زیباترین شکل رهاییست.
دوازده ساعت به سنگسار باقیست.
مادرم با نگاههایی خسته و غمبار به من خیره شده است. مظلومیتِ ریشهدارش قلبم را میفشارد و بار دیگر خودم را نفرین میکنم؛ اینهمه مظلوم بودن، حق ما نبود. مثل همیشه آرام به سمتم میآید و همان جملهها را تکرار میکند؛ جملههایی که سالهاست سنگینیشان روی شانههای زنهای این خانه مانده است.
میگوید: «دخترم، چرا این کار را کردی؟ بارها گفتم یک شوهر حق توست، نصیبت میشود، از این خانه خواهی رفت…»
اما من دختر خوبی نبودم. منتظر تقدیر نماندم. دلم را به کسی سپردم. من دختری نبودم که پسری مرا فقط برای آرامکردن و دلخوشی مادرش بخواهد و با من زندگی کند، در حالی که قلبش جای دیگری دفن شده باشد. نمیتوانستم با مردی زیر یک سقف بروم که حکم نوکر داشته باشم و زنی در آن خانه با غرور بگوید: «روز از من، شب از تو.»
مگر من روز نوکر بودم و شب بردهی تن؟
مادرم سکوت میکند، بعد با تعجب میپرسد: «این حرفها را از کجا یاد گرفتی؟ این چیزها مهم نیست. در زمان ما نبود. ما فقط میدانستیم باید ازدواج کنیم، مسئولیت بگیریم و برای شوهر اولاد بیاوریم.»
مادرم چهارده فرزند داشت. شاید وقت شوخی نبود، اما با لبخندی تلخ گفتم: «مادر، تو هم ماشین قابلی تولید بچه بودی.» خندهای کوتاه کرد و من آخرین شوخیهایم را با او تقسیم کردم؛ شوخیهایی که بوی خداحافظی میداد. من میدانستم از فردا دیگر کنارش نیستم.
مادرم میرود، اما میدانم رنج او اینجا تمام نمیشود. از فردا، زندگی برایش دو برابر سنگینتر خواهد شد.
در خاطرات عشق غرق میشوم؛ عشقی که مرا تا اینجا کشاند. قشنگ بود. او مرد بدی نبود. مردانگی را در نگاه و رفتارش حس میکردم. هرچند عاشق، زشتیهای معشوقش را نمیبیند؛ مگر عاشق میتواند بدی عشقش را فریاد بزند؟
اما من اشتباه نکرده بودم. شاهزادهی این قصه نامرد نبود. این داستان از خیانت مردان نمیگوید. سرزمین من پر از مردانیست که هنوز میشود مردانگی را از چند قدمیشان حس کرد. هیچکس بهتنهایی مقصر نیست؛ مردم سرزمینم خودشان آرامآرام خودشان را ویران کردند.
چشمان پدرم پر از عشق بود، اما یاد نگرفته بود آن را به زبان بیاورد. من آنقدر بیانصاف نیستم که مادری را مقصر بدانم که شب و روز با زندگی جنگید و حتی بلد نبود برای خودش لاک بزند، یا مردی را که عاشقش بودم و در خانهاش هیچ اختیاری نداشت و حضورش هم گاهی بیاثر بود.
صبح میشود. هوا سنگین است. وقت سنگسار نزدیک میشود. میآیند تا مرا ببرند. زمان خواندن حکم میرسد. نامم را نمیخوانند. این امتیاز برای من نیست.
میگویند: «این زن.» با همین دو کلمه، تمام زندگیام را خلاصه میکنند.
میپرسند: «اعتراف میکنی؟»
اعتراف به چه؟ به دوستداشتن؟ به اینکه دلم با شنیدن نامش جان میگرفت؟ به اینکه برای اولینبار کسی مرا نه بهعنوان ملک، بلکه بهعنوان انسان دید؟
میخندم و فریاد میزنم: اقرار میکنم که تسلیم بردگی تو، پیر خفت، نشدم و تو را انتخاب نکردم. سنگ دیگری بر سرم فرود میآید. همانجا تهمت ناپاکی میزنند. مگر پاکی چیست؟ اینکه تسلیم خواستههای حیوانی شوی و نامش را شرافت بگذاری؟
به یاد روزی میافتم که برای اولینبار پنهانی کتاب خواندم. مادرم گفت آرام باش، دیوارها گوش دارند. آن روز فهمیدم این سرزمین با گوشهایش حکومت میشود، نه با خردش.
حکم را دوباره فریاد میزنند. باز هم نامم را نمیخوانند. من اما برای آخرین گناه، نام خودم را بلند فریاد میزنم و با لبخند، با دنیایی که هیچوقت برای ما نبود، خداحافظی میکنم. این کشور روزی از زیر آوار دروغ بیرون خواهد آمد. آن روز شاید نام مرا به یاد نیاورند، اما جنایتها، برای همیشه به خاطر خواهند ماند.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025