SANYA NEWS
فرهنگی

گاهی همه‌چیز بیگانه می‌شود؛ حتا وطن

نوشته شده توسط admin در تاریخ 19 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 75


گاهی همه‌چیز بیگانه می‌شود؛ حتا وطن

نویسنده: مژده احمدی

بیگانگی همیشه از مرز شروع نمی‌شود. گاهی از یک نگاه، از یک مکث کوتاه در سلام‌دادن، از لحظه‌ای که می‌فهمی دیگر «خودی» حساب نمی‌شوی. اما قسمت وحشتناک آن ترحم است، ترحم زخمی‌ست عمیق‌تر از جنگ. جنگ یا می‌کُشد ، می‌سوزاند، یا می‌میراند، اما ترحم آرام‌آرام انسان را تحلیل می‌برد؛ بی‌صدا، بی‌خون، اما ماندگار.

مهاجرت برای من واژه‌ عجیب و حتا خنده‌دار بود. زمانی که از دوستان و خویشاوندانم درباره‌ی عشق به وطن می‌شنیدم، می‌خندیدم. شاید برای‌تان جالب باشد؛ واقعاً می‌خندیدم. بدون هیچ درنگی افکارم را بیان می‌کردم و می‌گفتم: «مگر مهاجرت چی دارد که این‌همه عقده و تنفر از آدم بیرون می‌آورد؟»

با خودم فکر می‌کردم زمین، یک زمین است؛ چه فرقی می‌کند کجایش باشی؟ آدم‌ها همان آدم‌ها هستند. نگاه‌ها مگر چقدر فرق می‌کند؟ تصور می‌کردم انسانیت یک امر جهان‌شمول است؛ چیزی که در همه‌جا، در همه‌ی آدم‌ها، به شکل یکسان جریان دارد. فکر می کنم چقدر ساده بودم یا چقدر احمق ، چه ساده فکر می‌کردم. چه ساده قضاوت می‌کردم. 

ما را طوری بزرگ کرده بودند که انسانیت را همیشه باید در «دیگران» جست‌وجو کنیم. از اولین روزهای مکتب، بعد دانشگاه، برای ما از جهان بیرون قصه گفتند. از برج ایفل، از مجسمه آزادی، از عشق آتشین شاه جهان به ممتاز و تاج محل ، از خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده، از کافه‌هایی که عشق در آن‌ها قدم می‌زند. خنده دار تر از آن گفتند، پاریس، شهر عشق است . این روایت‌ها را آن‌قدر زیبا، آن‌قدر شاعرانه تعریف کردند که ما یاد گرفتیم رویاهای‌مان را جایی بیرون از خودمان بسازیم. رویاهای مان را برای مهاجر شدن ‌نگاه های ترحم آمیز آماده کردند. 

و این‌شد ، که جهان را به دو‌قسمت تقسیم کنیم یا شاید هدف شان این بود جهانی که زیر یک آسمان نفس می‌کشد، برای ما به دو قسمت تقسیم شود. 

یک‌جای دنیا «بهشت» بود؛

و جایی دیگر، شبیه «دوزخ».

و ما دوزخیان ‌از همان کودکی تمرین می‌کردیم که چطور خودمان را نجات بدهیم. چطور درس بخوانیم، چطور زبان یاد بگیریم، چطور شبیه آن‌هایی شویم که در بهشت زندگی می‌کنند. هیچ‌کس از ما نپرسید آیا این تقسیم‌بندی واقعی‌ست یا نه. هیچ‌کس نگفت شاید بهشت و دوزخ، ساخته‌ی روایت‌ها باشند، نه جغرافیا.

مهاجرت برای من با یک چمدان شروع نشد؛

با ترک‌کردن آرامِ باورهایم شروع شد، یا شاید باورهای مان را از ما گرفتند. 

روزهای اول، همه‌چیز تازه بود. خیابان‌ها، صداها، زبان. فکر می‌کردم اگر زبان را یاد بگیرم، اگر قواعد را رعایت کنم، اگر شبیه دیگران رفتار کنم، پذیرفته می‌شوم. اما خیلی زود فهمیدم پذیرش، فقط به تلاش ربط ندارد. گاهی به رنگ پوست، به لهجه، به جایی که از آن آمده‌ای گره خورده است.

آدم‌ها مودب بودند، قانون‌مند، اما فاصله داشتند. فاصله‌ای که نه با لبخند پر می‌شود و نه با تشکر. آن‌جا بود که برای اولین‌بار طعم ترحم را چشیدم. نه از سر بدخواهی، بلکه از جایگاه بالاتر. از نگاه کسی که فکر می‌کند تو را «نجات داده».

و فهمیدم چرا ترحم از جنگ عمیق‌تر زخم می‌زند.

در وطن، از گلوله می‌ترسیدیم؛

در مهاجرت، از دیده‌نشدن.

کم‌کم وطن هم برایم ما بیگانه می‌شود نه به‌خاطر دوری، بلکه به‌خاطر تغییری که در ما اتفاق افتاده است. وقتی به برگشتن فکر می کنیم یا حتی وقتی تماس می‌گیریم، می‌‌بیینم دیگر زبان مشترکی نداریم. آن‌ها هنوز از «ماندن» حرف می‌زدند و من از «دوپارگی». و چه تفاوت قشنگ بین این دو وجود دارد ،«ماندن». و ما از این‌که دیگر نه کاملاً این‌جایی‌ام، نه کاملاً آن‌جا غرق خواهیم شد. 

مهاجرت، انسان را معلق می‌کند. بین گذشته‌ای که دیگر برنمی‌گردد و آینده‌ای که هنوز تو را پذیرا نیست، و بیگانه می داند. تو می‌مانی و بدنی که در یک کشور است و ذهنی که مدام سفر می‌کند. تو می‌مانی و سوال‌هایی که جواب ندارند: 

وطن کجاست؟

جایی که به دنیا آمده‌ای؟

جایی که زنده مانده‌ای؟

یا جایی که بالاخره بتوانی خودت باشی؟

یا جایی که خنده هایت را دفن کرد‌؟ 

سال‌ها طول کشید تا بفهمم مهاجرت فقط عبور از مرز نیست. مهاجرت، عبور از روایت‌هاست. از رویاهایی که دیگران برایت ساخته‌اند. از تصویری که به تو فروخته‌اند. 

مهاجرت یعنی فرو ریختن افسانه‌ی بهشت و روبه‌روشدن با واقعیتی خاکستری.

و شاید دردناک‌ترین بخشش این باشد که بفهمی

هیچ‌جا، به‌طور کامل، خانه نیست، فقط صاحبان خانه‌ی که بر تو ترحم کردند ، زیباست! 

و من هنوز در جست‌وجوی همان وطنم.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر