SANYA NEWS
فرهنگی

هوس و فریب

نوشته شده توسط admin در تاریخ 19 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 73


هوس و فریب

حیدر بخشی

بخش نخست

در روزگاران خیلی‌ها دور، شهری میان دو رود بزرگ قرار داشت؛ شهری که آب‌های خروشان، آن را به دو جهان جداگانه تقسیم کرده بودند. در یک سوی شهر، جنگل‌های انبوه و تاریک گسترده بود؛ جنگل‌هایی که مه غلیظ و رازآلودی همیشه بر فرازشان شناور بود. 

در دل این جنگل‌ها، موجوداتی زندگی می‌کردند که نیمه انسان و نیمه حیوان بودند. از کمر به بالا، پیکری همانند انسان داشتند و از کمر به پایین، پاهایی همچون اسب؛ همانند موجودات افسانه‌ای قنطورس. آن‌ها همچون انسان‌ها زندگی می‌کردند؛ می‌خوردند، می‌نوشیدند، خانواده تشکیل می‌دادند و نسل خود را ادامه می‌دادند. با وجود ظاهر متفاوت‌شان، جامعه‌ای منظم و قانون‌مند داشتند.

اما در سوی دیگر رود، انسان‌ها زندگی می‌کردند؛ شهری روشن، پرهیاهو و سرشار از تجارت، موسیقی و زندگی.

در میان انسان‌ها، نام زنی بیش از هر نام دیگری بر زبان‌ها جاری بود: هاردیر. هاردیر زیباترین زن شهر به شمار می‌رفت. چهره‌اش همچون ماه کامل می‌درخشید. 

موهایش لطافت ابریشم را داشت، گونه‌هایش سرخ و زنده بود، لب‌هایش رنگ انار رسیده را داشت و چشمان بادامی‌اش هر بیننده‌ای را مسحور می‌کرد. اندامش باریک و ظریف بود، اما جذابیتی داشت که نگاه‌ها را ناخواسته به سوی خود می‌کشید.

او تنها زیبا نبود؛ بلکه آوازخوانی مشهور نیز بود. هرگاه در خیابان‌های شهر کنسرت اجرا می‌کرد، مردم از کار و زندگی دست می‌کشیدند تا صدای او را بشنوند. بسیاری تنها با دیدن او، هوش از سر می‌دادند.

خواستگاران بسیاری از شهرهای دور و نزدیک برای ازدواج با او می‌آمدند. برخی ثروتمند، برخی قدرتمند و برخی مشهور بودند. اما پدر هاردیر که شهردار شهر بود دست رد بر سینه همه آن‌ها می‌زد. تا این‌که روزی، مردی از شهری بسیار دور وارد شهر شد. 

نام او خارور بود. 

خارور مردی تنومند، با چهره‌ای گندمگون و هیکلی نیرومند بود. قدرت بدنی او به حدی بود که می‌توانست همزمان با ده مرد بالغ مبارزه کند و آن‌ها را شکست دهد. اما در نگاهش چیزی مرموز و سرد ‌دیده می‌شد؛ گویی رازی تاریک در پشت چشمانش پنهان بود.

شبی که خارور در شهر اقامت داشت، مردی به سراغش آمد و گفت: «بیا امشب به کنسرت زیباترین زن این شهر برویم. زنی که هر کس او را ببیند، بی‌اختیار مسحور می‌شود.» خارور با لبخندی کوتاه پاسخ داد:

«جالب است… برویم ببینیم این زن کیست که چنین قدرتی دارد.» آن‌ها به کنسرت رفتند و در میان جمعیت منتظر ماندند.

لحظه‌ای که هاردیر وارد صحنه شد، جمعیت یک‌صدا نفس در سینه حبس کرد. بسیاری بی‌حال شدند. حتی همراه خارور نیز از شدت شگفتی تعادلش را از دست داد.

اما خارور…

بی‌حرکت، هوشیار و آرام ایستاده بود.

این موضوع، توجه هاردیر را جلب کرد.

او به محافظانش دستور داد آن مرد را نزدش بیاورند.

گفت‌وگویی میان آن دو شکل گرفت.

هاردیر پرسید:

«تو کیستی؟»

خارور پاسخ داد:

«هیچ‌کس.»

هاردیر لبخند زد و گفت:

«نه… تو همه‌کسی. چون تنها کسی هستی که با دیدن من از هوش نرفتی.»

خارور گفت:

«زیبایی تو قابل احترام است… اما آن‌قدر نیست که مرا از خود بی‌خود کند.»

هاردیر لحظه‌ای سکوت کرد، سپس گفت:

«سال‌ها در خواب می‌دیدم مردی می‌آید که اسیر زیبایی من نمی‌شود… شاید تو همان مرد باشی.»

سپس آهسته به خادمانش دستور داد او را برای شب نزدش آماده کنند.

شب گذشت…

اما صبح، همه چیز تغییر کرده بود.

وقتی هاردیر از خواب بیدار شد، یکی از خادمانش با دیدن چهره او جیغ کشید و بیهوش شد. نه از زیبایی… بلکه از زشتی وحشتناک چهره‌اش.

هاردیر با وحشت به سوی آینه رفت.

و فریادی کشید که گویی تمام شهر را لرزاند.

خارور در حقیقت پیرمردی جادوگر بود. او برای دزدیدن طلاهای هاردیر و نابود کردن زیبایی‌اش آمده بود.

و حالا…

او رفته بود.

با خود، هم طلاهای هاردیر را برده بود…

و هم زیبایی‌اش را.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر