SANYA NEWS
اجتماعی

زخم مکان نمی‌پرسد؛ می‌کُشد

نوشته شده توسط admin در تاریخ 20 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 91


زخم مکان نمی‌پرسد؛ می‌کُشد

نویسنده: مژده احمدی

جیغ‌های پی‌درپی و بلند به گوشم می‌رسد، کسی نام مرا با سوزی عجیب صدا می‌زند. می‌ترسم و از خواب می‌پرم. مادرم، خواهران و برادرانم را می‌بینم که همه به شکلی غریب و دردناک گریه می‌کنند، انگار من مرده باشم. نزدیک‌شان می‌شوم، می‌پرسم چه اتفاقی افتاده است، می‌گویم من خوبم، من زنده‌ام؛ اما هیچ‌کس مرا نمی‌بیند. انگار روح شده‌ام، کسی حضورم را حس نمی‌کند. عصبانی می‌شوم، جیغ می‌زنم که من این‌جا هستم، چرا نمی‌خواهید مرا ببینید. ترس عمیق‌تر می‌شود و خلا، سنگین‌تر از قبل روی سینه‌ام می‌نشیند.

می‌خواهم با دوستانم تماس بگیرم، فضای مجازی را باز می‌کنم. همه از آخرین پیام‌هایم می‌نویسند، همه سوگوارند. باور نمی‌کنم. من خوبم، زنده‌ام. حتماً سوءتفاهمی شده، شاید مرا با کسی دیگر اشتباه گرفته‌اند، شاید فقط تشابه اسمی‌ست. 

در همین فکرها چشمم به چند پست می‌افتد؛ مردانی که نمی‌شناسم از پیام‌های آخر من حرف می‌زنند و به رسم خداحافظی ابدی، مرا «زن قهرمان» می‌نامند، با جملاتی پرطمطراق و توخالی. حس انزجار در من عمیق‌تر می‌شود، به‌ویژه وقتی در صفحه یکی از آن‌ها چهره‌ای آشنا می‌بینم؛ مردی که روزگاری از نخستین کسانی بود که در صفحه شخصی‌ام مرا «فاحشه» خطاب کرده بود.

زخم عمیق بود، نه فقط از واژه، بلکه از نگاه. آنچه مرا نابود کرد فحش نبود؛ ذهن بخشی از مردان سرزمینم بود که دادخواهی زن را با روسپی‌گری یکی می‌دانست و برای مطالبه‌ی حقوق اولیه، تهمت ناپاکی می‌ساخت. با این‌همه، حقیقت را نمی‌شود انکار کرد؛ من مردانی را هم دیده‌ام که شبیه رستم و سهراب، بی‌هیاهو و بی‌ادعا، برای ما جنگیدند، ایستادند، هزینه دادند و مردانگی را نه در حذف زن، که در حفاظت از انسان معنا کردند. همه بد نیستند؛ مردان سرزمین من، اگر بخواهم منصف باشم، هنوز مرد دارند.

اما در سرزمینی که صدای ناموس و غیرت از هر چیز بلندتر است، قلب زن اغلب خالی از مردی می‌ماند که مردانگی را با مسئولیت فریاد بزند. بسیاری شمشیر زبان‌اند و بسیاری تماشاگرانی امن که درد زن را از دور قضاوت می‌کنند.

در خودم فرو می‌روم و فکر می‌کنم چه کسی می‌داند بی‌وطنی یعنی چه؛ یعنی بی‌مادری، بی‌هویتی، یعنی آن‌قدر زخمت بزنند که حتی در بهشت هم احساس غریبه‌گی کنی. چه کسی می‌داند کی و کجا به اثر یک سکته‌ی احساسی خواهیم مرد. گذشته را مرور می‌کنم و در جایی جا می‌مانم که صدای ما نماد فحشا شد، اما صدای زنِ دیگری از جغرافیایی دیگر، صدای حق و عدالت نام گرفت. حیرت‌زده می‌مانم از این تفاوت بزرگ؛ من زنم و او هم زن، اما درد من ننگ شد و درد او افتخار.

می‌خواهم به تخت‌خوابم برگردم که ناگهان جسمی را می‌بینم. نزدیک می‌شوم، به صورتش نگاه می‌کنم و خودم را می‌بینم. فریاد می‌زنم و حس می‌کنم در خلسی عجیب فرو رفته‌ام. باورم نمی‌شود که مرده‌ام. بعد از این‌همه جنگیدن، بعد از تمام رنج‌هایی که دیگران فکر می‌کردند نجاتم داده است، مرده‌ام. حس عجیبی‌ست؛ سبک شده‌ام و برای نخستین‌بار خوشحال. از قضاوت‌ها رها شده‌ام و دیگر کسی از من باقی نمانده تا سرنوشتی شبیه من را زندگی کند. با جسمم خداحافظی می‌کنم، پیشانی مادرم را می‌بوسم و آماده می‌شوم برای آخرین پرواز.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر