SANYA NEWS
فرهنگی

زمزمه‌های نفرین در نیمه‌شب

نوشته شده توسط admin در تاریخ 21 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 38


زمزمه‌های نفرین در نیمه‌شب

نویسنده: حیدر بخشی

سال‌ها از آن شب گذشته، اما سایه‌اش هنوز مثل خنجری در ذهنم مانده و پاک نشده‌است.

آن روزها، من و دوستم کنار هم بودیم؛ بی‌هدف قصه می‌گفتیم، شعر می‌خواندیم و زمان آرام و بی‌صدا مثل یک رود سرد از کنارمان می‌گذشت. آسمان به تدریج تاریک می‌شد و شب مثل پرده‌ای سنگین، آرام و بی‌صدا روی شهر سایه انداخته بود. فضای اطراف‌مان هم دل‌انگیز بود، هم در دلش هراس پنهانی داشت؛ مثل هوایی که قبل از طوفان نفس‌گیر است. گیلاس‌های چای روی میز، بخار می‌کردند و عطر چای تازه با نسیم سرد شب می‌رقصید.

ناگهان از دور، سایه مردی را دیدیم که آرام اما محکم به سمت‌مان می‌آمد. دستش را محکم دور خنجری بزرگ و برق‌زننده حلقه کرده بود؛ خنجری که زیر نور کم‌رنگ چراغ، مثل شمشیری خطرناک می‌درخشید.

دست و پای‌مان سست شدند، نفس‌مان بند آمد، قلب‌هایمان با سرعت وحشتناکی می‌تپید. هر قدمی که نزدیک‌تر می‌شد، صدای نفس‌هایش را واضح‌تر حس می‌کردیم و سکوت سنگینی دوروبرمان را می‌پوشاند. انگار زمان ایستاده بود و فقط آن مرد و خنجری که در دست داشت، واقعی بودند.

وقتی به ما رسید، خنجر را به آرامی روی سرمان گذاشت و با صدایی که شبیه زمزمه دعا و نفرین بود، چیزی نامفهوم خواند. لبه سرد خنجر پوست سرمان را لمس کرد و چند قطره خون به آرامی روی دست و پای ما چکید.

اما بعد، مثل صحنه‌ای از کابوس، خودش خنجر را روی سرش گذاشت؛ خون جاری شد و سکوتی عمیق همه‌جا را فرا گرفت.

بدن‌های‌مان بی‌جان شده بود و نفس‌های‌مان در سینه حبس شده بود. نگاه‌های ما به هم گره خورد؛ بدون کلمه‌ای فهمیدیم که باید فرار کنیم.

رفتیم، اما چیزی از آن شب وحشتناک، مثل زخمی عمیق، تا ابد در جان و ذهن ما مانده است.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر