SANYA NEWS
فرهنگی

گفت‌وگوی عابد و شیطان؛ وقتی دشمن به خیر دعوت می‌کند

نوشته شده توسط admin در تاریخ 21 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 56


گفت‌وگوی عابد و شیطان؛ وقتی دشمن به خیر دعوت می‌کند

نویسنده: حیدر بخشی

روزی از روزها، یک عابدی بود که زیاد نماز می‌خواند، آن‌قدر که پیشانی‌اش جای مُهر شده بود و پاهایش مثل چوب خشک!

یک شب در خواب دید که شیطان با چهره‌ای مرتب، دستمال‌گردن بسته و با تبلت دستش آمد و گفت:

ـ بیدار شو ملا صاحب! وقت نماز رسید!

عابد با وحشت از خواب پرید و گفت:

ـ تو؟ تو شیطانی! چرا مرا به نماز می‌خوانی؟

شیطان تبسمی کرد و گفت:

آرام باش حاجی! ما هم بنده‌ی خدا هستیم. وظیفه‌ ما این است که آدم‌ها را امتحان کنیم. گناه نمی‌کنیم، فقط وسوسه می‌کنیم، باقی‌اش به خودتان مربوط است!

عابد گفت:

ولی تو لعین هستی، رانده‌شده!

شیطان خنده کرد و گفت:

ای گپ را نزن! لعین‌تر از شما مردم پیدا نمی‌شه!

ما هنوز بسیاری از کارهایی را که شما می‌کنید، به اولاد خود یاد نمی‌دهیم. می‌ترسیم خراب شوند!

بعد هم چشمک زد و گفت:

زودتر برخیز، نمازت را بخوان! شاید خدا بگه: «شیطان وظیفه‌اش را خوب اجرا کرده!»

مکتب بنویسم

در سرزمینی دور، حکومتی به‌قدرت رسید که سایه‌اش از شب تاریک‌تر بود. فرمانروایانش، نه تنها از شمشیر، که از کلمه نیز می‌ترسیدند.

دولت هر مخالفی را مانند حشره‌ای زیر پا له می‌کرد، بی آن‌که نیازی به توضیح باشد.

سؤال پرسیدن، جرم بود.

اندیشیدن، خیانت.

و فلسفه؟

فلسفه دیگر نه علم بود و نه تفکر، بلکه چیزی بود در ردیف بمب و گلوله.

در این زمانه‌ی وحشت، نویسنده‌ای جوان، مقاله‌ای نوشت.

مقاله‌اش عنوان ساده‌ای داشت: «بنویسم»

نه از انقلاب سخن گفته بود و نه از مرگ دیکتاتورها، فقط از نوشتن. از سواد. از توانایی انسان برای ثبت اندیشه.

اما دولت، آن را نخواند.

فقط عنوان را دید.

و همین کافی بود.

فردای آن روز، مردان سیاه‌پوش با چکمه‌هایی که صدایشان مثل شلاق در خیابان می‌پیچید، به خانه‌اش ریختند و او را به جایی بردند که دیوارهایش بوی خون و ترس می‌داد.

در بازجویی، مردی با کت بلند و صدایی سرد گفت: 

ما کمونیزم را می‌شناسیم.

لیبرالیزم و کاپیتالیزم را نیز.

اما تو... تو مکتب جدیدی ساخته‌ای.

«بنویسم!»

این مکتب تو چیست؟

هدفش چیست؟

چه کسانی پیرو تو هستند؟

برای سقوط ما چه نقشه‌ای کشیده‌ای؟

نویسنده با دهانی زخمی و چشمانی بی‌خواب گفت: من فقط خواستم درباره‌ی سواد بنویسم. درباره‌ی اینکه نوشتن، چگونه انسان را از تاریکی بیرون می‌آورد...

اما گوش شنوایی نبود.

تنها پاسخش مشت و لگد بود.

فردای آن شب، قانونی تصویب شد:

«هر فیلسوف شورشی که علیه نظام فکر کند، محکوم به اعدام است.»

نویسنده به‌عنوان «فیلسوف شورشی» شناخته شد.

حکمش را خواندند.

و به او گفتند، یک ساعت دیگر، زمان مرگ توست.

در واپسین لحظات، با خونی که از انگشتان زخمی‌اش می‌چکید، بر دیوار سلول نوشت: «دولتی که نتواند

واژه‌ی "بنویسم" را از مکتب‌های فلسفی تمییز دهد، همان دولتی‌ست که سقوطِ سواد را رقم خواهد زد.»

و ساعت که تمام شد،

نه فقط جسم او

که آخرین جرعه‌ی خرد نیز

از آن سرزمین رخت بست.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر