SANYA NEWS
سیاسی

کمی با لبِ پرخنده بخوانید؛ «امپراطوریِ بلاحدودِ خراسان

نوشته شده توسط admin در تاریخ 23 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 103


کمی با لبِ پرخنده بخوانید؛ «امپراطوریِ بلاحدودِ خراسان

نویسنده: فهیم کوهدامنی

برف سنگین باریده بود؛ از آن برف‌هایی که آدم دلش می‌خواهد فقط تماشا کند و دعا نماید خیرش برسد. با آن هم، جاده‌های شهر و دهات پاک و صاف بود. موترهای برف‌پاک‌کن یک لحظه هم آرام نداشتند. من سوار یک تاکسی نو و نوار شدم؛ از آن تاکسی‌هایی که نه راننده داشت و نه دعوا، خودش آرام و منظم روان بود طرف میدان هوایی استانبول.

سرک را که نگاه کردم، یک‌باره ایستادم به دیدن. همه لوحه‌ها، همه تابلوها، یک‌سره پارسی نوشته شده بود. با خودم گفتم شاید چشمم اشتباه می‌بیند. رادیوی موتر را چالان کردم؛ موج اف‌ام… یکی نه، دو نه، همه رادیوها فقط به پارسی نشرات داشتند. حیران مانده بودم. در دلم گفتم: «خدایا، چه گپ شده؟ چرا همه چیز یک‌باره پارسی شده؟»

موتر که هوشمند بود و با هوش مصنوعی مدیریت می‌شد، بی‌درنگ با صدای آرام گفت:

«مشتری محترم! بر بنیاد یک تصمیم عاجل، چندین کشور دولت‌های قبلی‌شان را ملغی اعلان نموده و امپراطوری خراسان را از سریلانکا تا یونان و از سند تا چیچن تشکیل داده‌اند. تمام این قلمرو، از چین و هند گرفته تا سعودی، فلسطین، سوریه و مصر، شامل این امپراطوری شده و زبان پارسی زبان رسمی همه اعلان گردیده است. دشمنی فلسطین و اسرائیل به گونه‌ی دوستانه پایان یافته و پاکستان و هندوستان نیز دشمنی تاریخی‌شان را به دوستی بدل کرده‌اند.»

دهانم باز مانده بود. هنوز در حیرت این گپ‌ها بودم که موتر آرام ایستاد: میدان هوایی.

داخل که شدم، باز همان حال. همه نوشته‌ها پارسی. رفتم طرف بخش خدمات و پرسیدم:

«پرواز کابل چه وقت است؟»

کارمند میدان با لهجه‌ی صاف و شیرین پارسی جواب داد.

پرسیدم: «شما ترکی نیستین؟»

لبخند زد و گفت: «چرا هستم، اما حالا دولت ترکیه وجود ندارد. این‌جا یک ایالت امپراطوری خراسان است. زبان رسمی پارسی است و زبان ایالتی ما ترکی.»

از شوق، خنده‌ام بند نمی‌شد. یک حس عجیبی داشتم؛ انگار تاریخ راهش را عوض کرده بود.

وقت پرواز رسید. داخل طیاره شدم. از خوش‌آمدید گرفته تا اعلان‌ها، همه چیز پارسی بود. خدمه‌ی طیاره به پارسی گپ می‌زدند. تلویزیون‌های پیش روی مسافرها نشرات کشورهای مختلف را نشان می‌داد، اما هر کانالی را که می‌گرفتی، پارسی بود. الجزیره نامش شده بود «خراسان TV» و BBC بنام «باختر» نشرات داشت.

طیاره که در کابل نشست، صدا در بلندگو پیچید:

«به میدان هوایی بین‌المللی آسمایی خوش آمدید.»

حتی نام میدان هوایی هم تغییر کرده بود.

کارمندان میدان با خوش‌رویی و لهجه‌ی شیرین کابلی خوش‌آمدید می‌گفتند. بیرون ترمینال، بیرق نو امپراطوری خراسان در باد می‌رقصید؛ همان درفش کاویانی، با وقار و شکوهش.

در میدان هوایی آسمایی تاکسی‌های هوشمند بدون راننده در خدمت مسافرین بود. سوار یکی شدم و گفتم: «خیرخانه.»

موتر گفت: «خوش آمدید» و به راه افتاد. در مسیر، برایم از امپراطوری خراسان قصه می‌کرد؛ از نظم، از آرامش، از عدالت. حتی گفت که بزودی واحد پولی نو به نام «کوروشی» چاپ می‌شود.

مهتاب را از شیشه‌ی موتر نگاه می‌کردم. مهتاب یک‌ طور دیگر می‌درخشید؛ زیباتر از همه شب‌های عمرم.

ناگهان صدای …

«بلند شو! نماز صبح قضا میشه!»

یک مشت آب سرد به پایم خورد. چشم باز کردم. پدرم بالای سرم ایستاده بود و با صدای جدی گفت:

«زود وضو کن، نمازت را بخوان، بعد برو طرف قریه بالا. طالب‌ها امروز تلاشی دارند. هر کسی که یک صنف هم مکتب خوانده باشد، او را زندانی می‌کنند.»

دل و روده‌ام یخ زد. عاجل نماز خواندم و از خانه بیرون شدم. طرف قریه بالا، دامنه‌های کوه شدیم. در راه جوان‌های بی‌شمار مکتب‌خوانده را دیدم که همه با ترس و هراس فرار می‌کردند؛ جرم‌شان فقط دانستن بود.

در دامنه‌ی کوه که می‌دویدم، نفس‌هایم به شماره افتاده بود. پشت سرم صدای پاها، ترس‌ها و نفس‌های بریده‌ی نسل من می‌آمد. سرم را بالا گرفتم. آسمان همان آسمان بود، اما دیگر آن مهتاب نبود. آن‌جا در خواب، ماه روی امپراطوری خیال می‌تابید؛ این‌جا اما چراغ دستی شب را می‌دریدند.

فهمیدم فرق خواب و بیداری فقط باز و بسته شدن چشم نیست.

فرقش این است که در خواب، زبان جرم نیست،

مکتب گناه نیست،

و انسان به‌خاطر فکر کردن فراری نمی‌شود.

ایستادم، نفسی تازه کردم و برای یک لحظه چشم‌هایم را بستم. نه برای خوابیدن، بلکه برای این‌که آن خراسان خیالی، آن امپراطوری دانایی و عدالت را از چنگ طالب‌ها و از دست فراموشی نجات بدهم و در ذهنم پنهان کنم.

چون یقین کردم:

تا وقتی آن خواب زنده است،

این بیداریِ تلخ، هرقدر هم سیاه باشد،

آخرش مجبور می‌شود تغییر کند.

و اگر روزی دوباره بیدار شویم،

نه با صدای تفنگ،

بلکه با صدای عقل و انسانیت،

آن‌وقت خراسان، دیگر خواب نخواهد بود.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر