SANYA NEWS
سیاسی

دور از وطن نفس می‌کشم، اما در هوای کابل زندگی می‌کنم

نوشته شده توسط admin در تاریخ 25 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 21


دور از وطن نفس می‌کشم، اما در هوای کابل زندگی می‌کنم

نویسنده: شایق قاسمی 

روز عاشقان است؛ روزی که مردم با گلی در دست، به معشوق‌شان می‌روند و وعده‌ نو می‌دهند. معشوق من اما نامی دارد که با خون و جغرافیا نوشته می‌شود؛ افغانستان. این نام در رگ‌هایم جاری است، در چشمانم روشنایی می‌آورد و هر بار که آن را بر زبان می‌آورم، گویی بخش‌هایی از وجودم دوباره زنده می‌شود، به نفس می‌آید.

سال ۲۰۲۱ بود، مثل صدها هزار جوان دیگر، تصمیم به هجرت گرفتم. اما برای من این تصمیم، فرار نبود؛ شاید برای کسانی که در وطن به ما نگاه می‌کنند و ما را «فراری» می‌خوانند، همین‌طور باشد. به آن‌ها می‌گویم: «ما نرفتیم که تماشاچی شویم، ما رفتیم چون ماندن دیگر معنای زندگی نداشت.» این کلمه، «فرار»، تنها یک برچسب نیست؛ زخمی است که هر روز تازه می‌شود.

هر صبح که از خواب بیدار می‌شوم، لحظه‌ای با خود می‌گویم شاید این همه، یک کابوس باشد. شاید هنوز در کوچه‌های کابل قدم می‌زنم، صدای اذان را می‌شنوم و بوی خاک وطن در دلم است. اما نه. اینجا، در اروپا، همه‌چیز هست: نان، سقف گرم، امنیت، اما چیزی که اینجا نیست، گرمایی است که باید در قلب باشد. جسمم در اتاقی گرم نفس می‌کشد، اما قلبم هنوز در هوای سرد وطن جا مانده است. دوری، فقط فاصله فیزیکی نیست؛ دوری یعنی زندگی نیمه‌جان، یعنی احساس گم‌شدگی.

به قضاوت‌کنندگان بگذار بگویند که مهاجر حق ندارد سخن بگوید. اما چگونه می‌توان سکوت کرد وقتی می‌دانی در این سال‌ها چه بر سر جوانان آمد؟ چه تعداد خبرنگار، چه تعداد فعال رسانه‌ای و چه رویاهایی زیر سایه ترس خاموش شد؟ بسیاری رفتند، بسیاری ناپدید شدند و از سرنوشت‌شان هنوز خبری نیست.

دوری از وطن تنها ترک یک خاک نیست؛ ترک بخشی از وجود خود است. مهاجر ممکن است از سرزمینش دور باشد، اما اگر هنوز برای آن می‌نویسد، اگر هنوز با شنیدن نامش اشک در چشمانش جمع می‌شود، پس ریشه‌هایش هنوز زنده‌اند. من در غربت زندگی می‌کنم، اما وطن در من نفس می‌کشد و همین نفس کشیدن است که امید به بازگشت را در دل زنده نگه می‌دارد.

گاهی فکر می‌کنم، غربت شبیه اتاقی است که پنجره دارد، اما رو به خانه تو باز نمی‌شود. هر چقدر هم پرده را کنار بزنی، منظره همان است که نیست.

مهاجرت به آدم یاد می‌دهد که لبخند بزند، زبان تازه‌ای بیاموزد، قانون تازه‌ای بفهمد، اما هیچ‌کس به او نمی‌آموزد که با دلتنگی چه کند. من از سرزمینم فقط خاکش را نیاورده‌ام؛ خاطره‌هایش را با خود آورده‌ام. بوی باران روی خاک خشک، صدای اذان در غروب‌های غبارآلود، هیاهوی بازار، خنده‌های ساده‌ای که از دل تنگدستی برمی‌خاست. این‌ها در چمدان جا نمی‌گرفتند، در قلبم جا گرفتند و قلبم، سنگین‌تر از هر بار دیگری، هر روز با من راه می‌رود.

می‌گویند مهاجر باید شکرگزار باشد؛ من شکرگزارم. امنیت نعمتی است که قدرش را می‌دانم. اما آیا انسان فقط با امنیت زنده است؟ انسان با تعلق زنده است با احساس بودن در جایی که نامت را بی‌لهجه صدا می‌زنند، با کوچه‌ای که تو را می‌شناسد. اینجا نامم را درست تلفظ می‌کنند، اما خاطره‌ای از کودکی‌ام ندارند.

با این همه، من از نو ساختن را یاد گرفته‌ام. مهاجرت اگرچه بخشی از ما را شکست، بخشی دیگر را مقاوم‌تر کرد. ما نسلِ میان‌دوجهانیم؛ نه کاملاً آن‌جا مانده‌ایم و نه کاملاً این‌جا شده‌ایم. اما شاید رسالت ما همین باشد: پل بودن، پلی میان خاطره و آینده، میان درد و امید.

و من هنوز، در هر روز عاشقان، نام افغانستان را آهسته بر زبان می‌آورم. نه از سر حسرت، از سر وفاداری. وفاداری به خاکی که شاید دورم، اما هیچ‌گاه از من دور نخواهد بود.

شاید روزی بازگردم، شاید نه؛ اما تا آن روز، وطن در سطرهایم زنده خواهد ماند.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر