SANYA NEWS
فرهنگی

یاد افطارها و حسرت‌های ناتمام

نوشته شده توسط admin در تاریخ 28 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 34


یاد افطارها و حسرت‌های ناتمام

نویسنده: دریا نشاط

رمضان دوباره رسید…

اما نه با آن گرمیِ پارسال، نه با آن صداهای آشنا.

پارسال همین وقت‌ها، خانه ای ما  زنده بود. من با شور شوق افطاری آماده می‌کردم، خرما می‌شستم چای دم می‌کردم. سفره را با شوق پهن می‌کردم. وقت سحری دانه‌دانه صدایتان می‌زدم… هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم این‌قدر زود از شما دور شوم، مثل سنگی که از دست رها شود و هیچ‌کس نداند کجا می‌افتد. رها شده به دور پرتاب شدم ...

حالا هر چیزی که آماده می‌کنم، یک‌باره دلم می‌لرزد… یادم می‌آید باید این کارها را برایت بیشتر  می‌کردم، باید بیشتر کنارت می‌بودم،  بیشتر خدمتت می‌کردم… اما کم کردم. این فکر مثل بغضی که راه گلو را ببندد، رهایم نمی‌کند.

دیشب وقتی  خاله را پیش داکتر بردم. از شفاخانه بیرون شدیم وقتی لبخند زد و گفت خدا خیرت بده، دلم خوش شد…

 اما همان لحظه دلم شکست. با خودم گفتم

حالا  باید کنارش می‌بودم. وقتی مریض می‌شد، دستش را می‌گرفتم، پیش داکتر می‌بردم کنارش می‌نشستم… حالا وقتی باید به تو خدمت کنم، به دیگران رسیدگی میکنم هر چند این وضعیت خوشحالم می‌کند اما در لابلای روز دلم می‌گیرد ، و هر قدمش بیشتر آزارم می‌دهد.

وقتی فکر می‌کنم برادرم پشت میله‌ها چه می‌کند، قلبم یخ می‌زند. نمی‌دانم وقت افطار چشم به در دارد یا نه… نمی‌دانم سحری کسی بیدارش می‌کند یا با تنهایی از خواب می‌پرد.

مادرم… با آن تن ضعیف و بیماری‌اش، چطور شب‌های رمضان را سر می‌کند؟ چطور تنها سر سفره می‌نشیند؟ خیال دست‌های لرزانش که نان می‌شکند، جانم را می‌سوزاند.

من اینجا، دور از خانه ، میان ترس و بی‌پناهی روز می‌گذرانم. گاهی با خود می‌گویم: برای حق زن‌های سرزمینم صدا بلند کردم، برای عدالت ایستادم… اما حالا دور از مادرم، دور از برادرم، شب‌های رمضان را با گریه سحر خواهم کرد . این درد غربت، این نگرانیِ هر لحظه، آهسته‌آهسته روحم را می‌خورد.

هر لحظه که می‌گذرد، بیشتر می‌فهمم چقدر قرار است دور شوم بعضی غم‌ها صدای بلند ندارد… آرام می‌آید، می‌نشیند روی دل، و نمی‌رود.

می‌ترسم دوام نیاورم…

می‌ترسم این درد، پیش از هر چیزی مرا از پا بیندازد.

امشب فقط از خدا میخواهم 

یک رمضان دیگر…که دوباره همه یک‌جا باشیم. دوباره برایم مهیا سازد 

مادرم لبخند بزند، برادرم آزاد کنار سفره بنشیند، و من دیگر حسرتِ کارهای ساده را نخورم.

همین دعا… همین آرزو… تنها چیزی است که هنوز مرا زنده نگه می‌دارد .

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر