SANYA NEWS
فرهنگی

رفاقت؛ رند و مست

نوشته شده توسط admin در تاریخ 30 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 52


رفاقت؛ رند و مست

نویسنده: حیدر بخشی

مست و رند رفیق شدند؛

نه از سر وفا، بلکه از سر بازی.

رند در راه، هنرهایش را به رخ می‌کشید.

گاهی قیافه عوض می‌کرد، گاهی مردم را تیله می‌کرد،

گاهی هم بی‌صدا جیب می‌زد و بعد مثل هیچ چیز نشده راهش را می‌گرفت.

مست خاموش تماشا می‌کرد.

چشم‌هایش می‌خندید، اما دلش نقشه می‌کشید.

یک شب در میخانه،

رند که تمام عمر لب به شراب نزده بود، حتی ساختن شراب را هم نمی‌دانست،

با غرور گفت: «من عقل خوده هیچ‌وقت به باده نفروختم.»

مست چیزی نگفت.

در جام آبش شراب ریخت.

گفت: «آب انگور تلخ است، بخور که خستگی‌ات بره.»

رند نوشید.

چند دقیقه بعد،

صدایش در میخانه پیچید.

آهنگ می‌خواند،

چک‌چک می‌زد می‌رقصید،

با هر کس دست می‌داد و می‌خندید.

دیگر آن رند حسابگر نبود؛

یک آدم ساده شده بود با چشمان نیمه‌باز.

وقتی افتاد و بی‌هوش شد،

مست آرام دست در جیبش کرد.

خریطهٔ سکه‌های طلا را گرفت.

نه عجله داشت، نه ترس.

فقط رفت…

از کوچه‌های تاریک دور شد.

صبح،

رند با سر سنگین بیدار شد.

از کارکنان میخانه پرسید: «رفیقم کجاست؟»

گفتند: «دیشب رفت.»

دست به جیب برد.

خالی.

چند لحظه خاموش ماند.

نه فریاد زد، نه دشنام داد.

فقط آهسته گفت:

«آخرش نوبت خودم هم می‌رسید که رسید.»

پرسید: «پول یک شب ماندنم چند شد؟»

گفتند: «دوستت حساب کرده.»

رند خندید.

خنده‌ای که تلخی داشت.

با خود گفت:

«سال‌ها مردم ره بازی دادی،

امروز خودت بازی خوردی.»

چپن خوده راست کرد،

از میخانه برآمد،

و این‌بار آرام‌تر از همیشه راه رفت.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر