نوشته شده توسط admin در تاریخ 1 حوت 1404
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 44
نویسنده: میرا جان امیری
صدای «عقعق»ش کوچه را پُر کرده بود. یاد بهار سالهای نهچندان دور افتاده؛ روزگاری که شور و نشاط جوانی در رگهایش موج میزد و قامتش چون سرو باغ ملا ربانی استوار و بلند بود.
وزوز باد با شر و شور برگهای درختان درهم آمیخته و فضای دهکده را پر کرده بود. ستار از کمرهای سفیدسنگ پایین میآمد و با خود، شعری به سبک سنگردی که در میان مردم پنجشیر بیشتر مروج است، زمزمه میکرد. صدایش روان و رسا در کوه و دره میپیچید:
برای عشــــق و آزادی بخوانم
برای مهـــــدِ اجدادی بخوانم
بخوانم با صدایی کـــوه و دره
حماسیهای از شادی بخوانم
«امیری»
ناگهان در کنار چشمهٔ سردآبه با ستایش روبهرو شد؛ دختری که زیباییاش زبانزد عام و خاص بود. پسران قریه بسیار برای خواستگاریاش نقشهها کشیده و صفها بسته بودند، اما هیچیک کامیاب نشده بودند.
چشمان ستایش شبیه آهوی خُتن بود؛ موهای بلندش را همیشه به یکسو بر شانه میریخت و روسریاش را آرام و نرم بر آن میگذاشت. همین که چشم در چشم شدند، لحظهای کوتاه اما عمیق، در نگاه هم خیره ماندند؛ گویی آشنایی، آشنای خود را یافته بود.
لبخندی نرم بر لبان ستایش نشست. گوشهٔ روسری را به دندان گرفت و با شتابی آمیخته به شرم و شوخی، سوی باغ انگور کاکاشیرین دوید و رفت.
در دل ستار آتشی شعله کشید؛ آتشی که هرگز همانندش را تجربه نکرده بود. آن شب را با خیال همان نگاه سحر کرد. هر بار که به پهلو میچرخید، چشمان ستایش پیشِ نظرش جان میگرفت.
صبحگاهان، پیش از همه از بستر برخاست و با شور و اشتیاق راهی چشمهٔ سردآبه شد، تا شاید بار دیگر همان اتفاق برایش تکرار شود.
نزدیک چشمه که رسید، دید دختران قریه گروهگروه به سوی آب میآیند. در میانشان ستایش، با لباسهای سبز و گلابی، چون شکوفهای در میان باغ میدرخشید.
ستار خود را پشت درختان ناجو پنهان کرد تا سیرتر به تماشای او بنشیند.
دختران یکییکی کوزههایشان را پُر کردند و به سوی دامنههای کوه، که پوشیده از درختان سبز و شکوفهبار بود، رفتند و آرامآرام در میان برگها ناپدید شدند.
تنها ستایش ماند و چشمهٔ زلال سردآبه؛ همان چشمهای که مردم به خاطر آب صاف و سردش برای نوشیدن از آن استفاده میکردن و از همین رو «سردآبه» آنرا نام گزاری کرده بودند.
ستار دل را به دریا زد و سوی چشمه رفت. هنوز به او نرسیده بود که شنید ستایش زیر لب زمزمه میکند:
اگر که گریهها پایان بگیرد
اگر که دردها درمان بگیرد
برای ده سرود نو بخوانم
خوشیهایم سروسامان بگیرد…
ستار نزدیک شد. ستایش با دیدنش هراسان، زمزمهاش را ناتمام گذاشت.
ستار گفت:
سلام علیکم…
گونههای ستایش از شرم گل انداخت. با صدایی بندآمده پاسخ داد:
سلام…
ستار لبخندی زد:
علیکم سلام، ستایش…
نمیدانم مرا میشناسی یا نه. دیروز، وقتی از سفیدسنگ پایین میآمدم، برای نخستینبار اینجا دیدمت. پیش از آن، بسیار از زیباییات شنیده بودم؛ قصههایت در خانههای قریه و حتی در کابل نقل میشد. میگفتند اسلمخان دختری دارد چون پری کوه قاف…
همین که دیدمت، دانستم تو همان دختری هستی که وصفش به شهر ما هم رسیده است.
ستایش که رنگ از رخسارش پریده بود، زیر لب چیزی گفت و با شتاب راه خانه را در پیش گرفت.
ستار صدا زد:
ستایش! او ستایش، یک لحظه صبر کن!
ستایش ایستاد. ستار خود را به او رساند و گفت:
نمیخواهم سخنم دراز شود. بعد از دیدنت فهمیدم تو همان آشنای دیرین منی؛ همان که بیاو زندگی معنایی ندارد. برق یک نگاه کافی بود تا دلم اسیرت شود… همین.
ستایش که اندکی آرام گرفته بود، نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
زمان… خودش همهچیز را ثابت میکند.
روزها گذشت و آن دو دلداده، دیگر دل در گرو هم نهاده بودند.
ستار هر ازگاهی، پس از فراغت از کار، به دهکدهاش بازمیگشت؛ تنها به شوق دیدار ستایش.
اما آهستهآهسته، این مرحله از زندگیشان دشوارتر میشد.
ستار میبایست برای خواستگاری، رضایت پدر و خانوادهٔ ستایش را به دست میآورد.
ستایش دختر ملک قریه بود؛ و همین، نگرانی هر دو را دوچندان میکرد.
اسلم، مردی از جنس خشم و لجاجت، به آسانی تن به رضایت نمیداد.
آن صبحگاه، پس از نماز صبح، کنار چشمهٔ «سردآبه» همدیگر را دیدند. ستار که از کابل بازگشته بود، ستایش با اضطراب آشکار سر سخن گشود:
ستار، این روزها سخت نگرانم. در خانهٔ ما رفتوآمد از کابل زیاد شده. آوازه پیچیده که پدرم میخواهد مرا به نواسهٔ کاکایش که در جرمنی است بدهد. نمیشود زودتر اقدام کنی؟ میترسم دیر شود…
ستار با چهرهای آمیخته به اندوه گفت:
میدانم این روزها بر تو سخت میگذرد، اما باور کن برای من سنگینتر است. هشت ماه است خود را آماده میکنم تا به خواستگاریات بیایم. همین شب و روزها قصد آمدن داشتم، اما پدرم سخت بیمار است. خودت میدانی جز پدر و مادر و یک خواهر، کسی را ندارم. منتظرم حالش کمی بهتر شود. با پدرم سخن گفتهام، مادرم نیز در جریان است. تنها چند روز صبر کن، میآیم ستایش…
ستایش با نگرانی پاسخ داد:
تو میدانی پدرم چگونه مردیست؛ مرغش یک لنگ دارد. میترسم کاری کند که تا ابد حسرت هم را بخوریم. به همین خاطر تو را از کابل تا اینجا کشاندم. میدانی رساندن پیام به تو چه دشواریهایی داشت؟ میترسم بدون رضایت من تصمیمی بگیرد که دیگر سخن من ارزشی نداشته باشد…
ستار که هراس در سیمایش موج میزد، گفت: تشویش نکن. همین هفته، به هر طریقی که شده، به خواستگاریات میآیم. تو نگران نباش.
ستایش کوزهٔ آب را در آغوش گرفت و آهسته در انبوه درختان ناپدید شد.
ستار تا لحظهٔ محو شدنش، همانجا ایستاد و رفتنش را تماشا کرد.
هفتهها گذشت و از ستار خبری نشد.
در دهکده آوازه پیچید که کریم، پدر ستار، پس از بیماری سخت، دار فانی را وداع گفته است.
خبر چون صاعقهای بر جان ستایش فرود آمد.
او که چند روز پیش در دل، ستار را سرزنش میکرد، اکنون فهمیده بود که او در چه مصیبتی گرفتار بوده است.
شب گذشته، زیر فشار و اصرار پدر و خانواده، ناگزیر به قبولی ازدواج با رفیع تن داده بود.
و آن شب، اسلم خان مجلس شیرینیخوری دخترش را برپا کرد و به وعدهاش وفا نمود؛ ستایش را به نواسهٔ کاکایش، پسر نادر، سپرد.
همه چیز شتابزده انجام شد.
چهرهٔ ستایش، روایتگر اسیرِ خاموش بود. دلش برای ستار میسوخت و میدانست که پس از این، دیگر در چهرهٔ او اثری از شور و خندههای گذشته نخواهد ماند.
چند روز بعد، خبر نامزدی ستایش به گوش ستار رسید؛ و اینکه به زودی عروسی خواهد کرد.
ستار که هنوز در سوگ پدر و بار سنگین سرپرستی مادر و خواهرش دستوپنجه نرم میکرد، جز سکوت پناهی نیافت.
با خود عهد کرد که دیگر هیچکس را جز ستایش در دل راه ندهد.
سالها گذشت.
ستار به پیری رسید.
شبی از کوچههای خلوت شهر میگذشت. آدمیزادی دیده نمیشد، جز سگان ولگرد که صدایشان در کوچهها میپیچید. سر به آسمان برداشت؛ آسمانی پرستاره و درخشان.
فریاد زد:
«حقا که خانهها، در غیاب ساکنان خویش، خواهند مُرد…»
سپس سه بار به سینهاش کوبید و با چشمانی اشکبار، نگاهش را به دامنهٔ کوه زیارت کارته سخی دوخت…
و زمان، همه چیز را برایش ثابت ساخت.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025