SANYA NEWS
سیاسی

مهاجرت و ادبیات؛ وقتی افغانستانی و ایرانی در یک زبان درد مشترک می سرایند

نوشته شده توسط admin در تاریخ 2 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 44


مهاجرت و ادبیات؛ وقتی افغانستانی و ایرانی در یک زبان درد مشترک می سرایند

نویسنده: امیر ارسلان حکیمی

من معتقد استم که زبان فارسی امکان می‌دهد تجربهٔ مهاجرت از سطح فردی فراتر رود و به تجربه‌ای جمعی تبدیل شود. در این فضا، شعر مهاجرت نه «افغانستانی» است و نه «ایرانی»، بلکه «فارسی‌زبان» است. از همین‌رو، مخاطب در بسیاری از شعرهای مهاجرت نمی‌تواند ملیت شاعر را تشخیص دهد، زیرا زبان درد، مرز نمی شناسند.

ادبیات مهاجرت افغانستانی‌ها در ایران (به زبان فارسی) یکی از غنی‌ترین و پیچیده‌ترین جریان‌های ادبی معاصر فارسی است که بیش از چهار دهه ادامه دارد و ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارد که آن را از شعر داخل افغانستان و حتی از ادبیات ایران متمایز می‌کند؛ این جریان نه کاملاً افغانستانی است، نه کاملاً ایرانی، بلکه یک «جهان سوم ادبی» تلفیقی ایجاد کرده که دردهای مشترک، نوستالژی، مقاومت، بحران هویت و همدلی را در هم می‌آمیزد.

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها با شعر داخل افغانستان این است که در مهاجرت، زبان فارسی (دری) به عنوان پناهگاه اصلی عمل کرد و مانع از گسست فرهنگی شد؛ در حالی که داخل افغانستان گاهی زبان تحت تاثیر پشتو یا تغییرات سیاسی قرار می‌گرفت، در ایران شاعران مهاجر زبان را حفظ و حتی غنی‌تر کردند و واژه‌های بومی افغانستانی را با فارسی معیار ترکیب کردند تا هویت دوگانه‌شان را نشان دهند.

 از دید من که یکی از ویژگی‌های اصلی ادبیات مهاجرت، بحران هویت است. شخصیت‌ها یا راویان،نویسنده گان و شاعران فارسی زبان اغلب نمی‌دانند به کجا تعلق دارند و همین بلاتکلیفی، ساختار روایت و زبان اثر را شکل می‌دهد. در این ادبیات، «خانه» بیشتر یک مفهوم ذهنی است تا یک مکان واقعی، و گذشته معمولاً به‌صورت خاطره‌ای بازسازی‌شده و دردناک حضور مهاجر آمیز در ذهن ما به وجود بیاورد.

  مهاجرت تنها عبور از یک مرز جغرافیایی نیست، ورود به وضعیتی است که در آن فرد میان گذشته و حال معلق می‌ماند. مهاجر نه کاملاً از آنِ سرزمینِ ترک‌شده است و نه به‌راستی به سرزمینِ تازه تعلق پیدا می‌کند. این تعلیق وجودی، در ادبیات بیش از هر حوزهٔ دیگری مجال بروز می‌یابد، زیرا ادبیات توان آن را دارد که آن‌چه را در زبان روزمره قابل بیان نیست، به تصویر بکشد. برای افغانستانی و ایرانی، با وجود تفاوت‌های تاریخی و سیاسی، تجربهٔ مهاجرت در سطح زیسته شباهت‌های عمیقی دارد؛ شباهت‌هایی که در متن‌های ادبی به‌وضوح قابل مشاهده‌اند.

افغانستانی‌ها غالباً در پی جنگ، ناامنی و فروپاشی ساختارهای اجتماعی مهاجرت کرده‌اند، در حالی که بسیاری از ایرانیان به دلیل فشارهای سیاسی، محدودیت‌های اجتماعی و بحران‌های اقتصادی وطن را ترک گفته‌اند. با این حال، ادبیات نشان می‌دهد که تفاوت در علل مهاجرت، الزاماً به تفاوت در رنج‌های پس از آن منجر نمی‌شود. احساس بی‌وطنی، حذف‌شدن از متن جامعهٔ میزبان، تحقیر مهاجر و دلتنگی مزمن برای «خانه‌ای که دیگر وجود ندارد»، تجربه‌هایی مشترک‌اند که در شعر و نثر هر دو گروه تکرار می‌شوند. در این‌جا، زخم‌ها به یکدیگر شبیه‌تر از ریشه‌ها هستند.

در چنین وضعیتی، زبان فارسی به جای وطن می‌نشیند. زبان، آخرین پناهی است که مهاجر آن را با خود حمل می‌کند؛ پناهی که نه می‌توان آن را مصادره کرد و نه به‌سادگی از دست داد. فارسی برای افغانستانی و ایرانی فقط ابزار ارتباط نیست، بلکه حافظه‌ای مشترک است که امکان روایت درد را بدون نیاز به ترجمه فراهم می‌کند. به همین دلیل، خوانندهٔ فارسی‌زبان هنگام مواجهه با ادبیات مهاجرت، گاه نمی‌تواند تشخیص دهد راوی افغانستانی است یا ایرانی؛ زیرا زبانِ رنج، مرزهای ملی را در هم می‌شکند و تجربه‌ای انسانی و فراگیر خلق می‌کند.

ادبیات مهاجرت فارسی، اغلب در حاشیهٔ ادبیات رسمی شکل گرفته است. این متون نه در مرکز قدرت نوشته می‌شوند و نه در چارچوب‌های تثبیت‌شدهٔ ملی می‌گنجند. با این حال، همین حاشیه‌بودن به آن‌ها صداقتی می‌بخشد که در ادبیات رسمی کمتر دیده می‌شود. نویسنده یا شاعر مهاجر، نه برای تثبیت هویت ملی، بلکه برای حفظ روایت شخصی و جلوگیری از فراموش‌شدن می‌نویسد. نوشتن در این معنا، کنشی مقاومتی است؛ مقاومتی در برابر حذف، سکوت و ناپدیدشدن.

شعر، در میان گونه‌های ادبی، جایگاه ویژه‌ای در بیان تجربهٔ مهاجرت دارد. فشردگی زبان، قدرت استعاره و امکان گفتنِ غیرمستقیمِ رنج، شعر را به ابزار اصلی مهاجران بدل کرده است. تصویرهایی چون خانه، چمدان، مرز، ایستگاه، پاسپورت و راه، به‌طور مکرر در شعرهای مهاجرت افغانستانی و ایرانی ظاهر می‌شوند. 

این تصاویر، نه نشانه‌های ملی، بلکه نمادهای زیست مهاجرانه‌اند که برای هر دو گروه معنا دارند.

نوستالژی نیز در این متون حضوری دوگانه دارد. گذشته هم‌زمان پناه و زخم است؛ خاطرهٔ وطن از یک‌سو تسلی‌بخش است و از سوی دیگر، یادآور فقدانی جبران‌ناپذیر. مهاجر در ادبیات، مدام میان میل به بازگشت و آگاهی از ناممکن‌بودن آن در نوسان است. این تناقض، یکی از موتورهای اصلی تولید متن در ادبیات مهاجرت است.

در نهایت، ادبیات مهاجرت فارسی را می‌توان قلمرویی فراملی دانست؛ قلمرویی که در آن، زبان پیش از سیاست عمل می‌کند و همدلی پیش از هویت ملی شکل می‌گیرد. افغانستانی و ایرانی در این متون، نه به‌عنوان «دیگری» که به‌عنوان شریک یک حافظهٔ زخمی ظاهر می‌شوند. آن‌چه این ادبیات را ارزشمند می‌سازد، نه صرفاً روایت رنج، بلکه امکان ساختن فهم مشترکی از انسانِ مهاجر است؛ انسانی که پیش از هر برچسبی، در جست‌وجوی دیده‌شدن و شنیده‌شدن است.

 درون‌مایه اولیه شعر مهاجرت اغلب «مقاومت» و «جهاد» علیه اشغال شوروی بود، اما با طولانی شدن غربت به سمت «ضدجنگ»، «نوستالژی شدید وطن»، «آرزوی بازگشت»، «بی‌آشیانی»، «حاشیه‌نشینی»، «بحران هویت»، «نگاه تحقیرآمیز جامعه میزبان» و «سیالیت مکان و زمان» چرخید؛ این مضامین در شعر داخل افغانستان کمتر پررنگ بودند چون شاعران آنجا مستقیماً درگیر جنگ بودند، نه آوارگی طولانی‌مدت.

 ارزش ادبی زمانی شکل می‌گیرد که تجربهٔ مهاجرت به سطحی از تأمل انسانی و زیبایی‌شناختی برسد و بتواند مخاطب غیرمهاجر را نیز درگیر کند. در مجموع، از دید من مهاجرت در ادبیات فارسی نه یک موضوع گذرا، بلکه یک افق تازهٔ معنایی است که زبان، هویت و کارکرد ادبیات را بازتعریف کرده است. ادبیات مهاجرت پلی است میان گذشته و حال، میان وطن و غربت، و میان فرد و جمع؛ و درست در همین «میان‌بوده گی» است که صدای تازهٔ ادبیات فارسی معاصر شکل می‌گیرد.

 تاکید مین بر این است که ادبیات مهاجرت افغانستان در ایران، با وجود اشتراک زبانی، دچار نوعی «بیگانگی مضاعف» است؛ زیرا مهاجر نه‌تنها از وطن خود دور افتاده، بلکه در جامعه‌ای زندگی می‌کند که زبانش آشناست اما جایگاه اجتماعی‌اش نابرابر است. این وضعیت باعث شکل‌گیری نوعی زبان انتقادی و گاه اعتراضی در شعر و نثر مهاجران می‌شود. به باور من، زبان در ادبیات مهاجرت فقط ابزار بیان نیست، بلکه میدان کشمکش هویتی است.

در داستان‌نویسی هم ادبیات مهاجرت پربار است؛ نویسندگانی مانند عالیه عطایی (با رمان‌هایی مانند «کورسرخی» که بحران هویت و بی‌آشیانی را روایت می‌کند) یا محمدآصف سلطان‌زاده (با تمرکز بر دیاسپورا و عدم تعلق به هیچ سرزمینی) مؤلفه‌های مهاجرت را برجسته کردند.

این جریان نشان داد که زبان فارسی در شرایط سخت، نه تنها حفظ شد، بلکه زاینده و مقاوم ماند؛ مهاجران افغانستانی نقش بزرگی در توسعه و حفظ فارسی معاصر داشتند و ادبیات‌شان به شناخت متقابل ایرانی‌ها و افغانستانی‌ها کمک کرد، هرچند همیشه با زخم غربت و تبعیض همراه بوده.

سیدابوطالب مظفری (شاعر و پژوهشگر برجسته افغانستانی در مشهد) می‌گوید: «شعر مهاجرت، تلفیقی از ادبیات ایران و افغانستان است؛ شعری فرامرزی که تعلق انحصاری به افغانستان ندارد.» او تاکید می‌کند که هم‌زبانی ایران و افغانستان نقش پررنگی در رشد این شعر داشته؛ زبان شعر مهاجرت نرم‌تر، روان‌تر و به‌روزتر شده، در حالی که شعر داخل افغانستان گاهی زبان متفاوتی تجربه کرده. چهار عنصر اصلی شعر (زبان، صور خیال، اندیشه و عاطفه) همگی از تجربه مهاجرت تأثیر پذیرفته‌اند.

در اینجا می هم خواهم  بر دید گاه آقایی محمد کاظم کاظمی بپردازم از نویسنده گان و شاعران معاصر افغانستان  در نگاه کاظمی، شعر مهاجرت اغلب از روایت‌های مستقیم و شعارگونه فاصله می‌گیرد و به سمت تصویرسازی‌های نمادین حرکت می‌کند. وطن در این شعرها دیگر یک جغرافیای مشخص نیست، بلکه خاطره‌ای ذهنی و گاه اسطوره‌ای است. مهاجر، وطن را نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که از دست داده، بازسازی می‌کند. به همین دلیل، گذشته در ادبیات مهاجرت اغلب زیباتر، شفاف‌تر و عاطفی‌تر از حال ترسیم می‌شود.

محمدکاظم کاظمی یکی از نمادهای این جریان است؛ شاعری که از هرات به ایران آمد و شعر مهاجرت رو به اوج رسوند. یکی از معروف‌ترین و تأثیرگذارترین شعرهایش درباره درد مهاجران افغانستان این است(بخشی از شعر معروفش که خیلی‌ها آن را «شعر مهاجرت» می‌دانند):

مسافر، مسافر، مسافر

از آن سوی مرزها آمده‌ایم

با کوله‌هایی پر از خاطره و درد

با چشم‌هایی که هنوز به دنبال وطن می‌گردند

ما را به نام «مهاجر» صدا می‌زنند

اما ما فرزندان همان خاکیم

همان خاکی که روزی ما را در آغوش داشت

حالا ما را به بیابان‌ها رانده‌اند

مسافر، مسافر، مسافر

در این جاده‌های بی‌پایان

دل ما هنوز در کابل، در هرات، در مزار است

ما مسافریم، اما خانه‌مان را گم نکرده‌ایم

خانه‌مان در سینه‌مان است، در شعرهایمان، در اشک‌های‌مان

(این شعر در مجموعه‌هایش مثل «از این آوازها» یا دکلمه‌های معروفش نقل شده و نماد درد مشترک مهاجران افغان در ایرانه. کاظمی خودش می‌گه شعرش پلی بین دو ملت است.)

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر