SANYA NEWS
فرهنگی

وقتی پدر گفت افتخار می‌کنم، مسیر ادامه یافت

نوشته شده توسط admin در تاریخ 3 حوت 1404
آخرین بروزرسانی توسط admin در تاریخ 27 حمل 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 124


وقتی پدر گفت افتخار می‌کنم، مسیر ادامه یافت

نویسنده: مژده ظفری بخشی

ماه حوت، برای بسیاری از ما تنها واپسین برگِ سال نیست؛ ماهِ خاطره‌هاست، ماهِ رفتن‌ها و ماندن‌ها. در این ماه، دو تن از عزیزان خانواده‌ ما در سال‌های گذشته به دیار باقی شتافتند؛ رفتنی که زمان از تلخی آن نکاست، اما خاطرات‌شان همچنان در فضای زندگی و در ژرفای دل‌های ما زنده است. 

دیروز، سوم حوت، سالروز درگذشت پروفیسور دکتور عبدالسلام ظفری نیز بود؛ مردی که نام و یادش با دانش، وقار و تعهد گره خورده است.

دیشب، پس از افطار و در فاصله‌ی ساعت ده تا یازده شب، به خواب رفتم. پیش از آن، در خلوت خویش جمله‌ای را زمزمه کردم: «نیامدی و از ما خبر نگرفتی!» با همین حسرتِ کوتاه به خواب رفتم، در حالی‌که می‌دانستم باید ساعت دو بامداد برای شب‌زنده‌داری بیدار شوم. 

شب‌های ماه مبارک رمضان برایم حال و هوای دیگری دارد؛ دل‌بستگی من به معنویت و عرفان اسلامی خراسانی، این شب‌ها را به فرصتی برای خلوت با خویش و خدای خویش بدل می‌کند.

در عالم خواب، پدرم را دیدم؛ در حالی‌که گویی در جایگاه سخنرانی ایستاده بود و من در گوشه‌ای نظاره‌گرش بودم. ناگهان به سوی من آمد؛ چنان نورانی که گویی سراسر وجودش لبخند و سرور و رهایی بود. مرا در آغوش گرفت و گفت: «برای تو افتخار می‌کنم.»

با احساسی آمیخته از شگفتی و آرامش از خواب بیدار شدم. ساعت دو و چهل‌وهشت دقیقه‌ی بامداد بود. باید برای نماز، عبادت و سحری آماده می‌شدم؛ اما آن جمله و آن آغوش، تا سپیده‌دم با من ماند.

بارها تصمیم گرفته‌ام از این فضا فاصله بگیرم؛ از دغدغه‌ها، از نوشتن‌ها، از درگیرشدن با رنج‌های مردم و میهن. خواسته‌ام به زندگی شخصی خود بپردازم و در گوشه‌ای آرام، بی‌هیاهو و بی‌دردسر، روزگار بگذرانم. اما نیرویی درونی همواره مرا از کنارکشیدن بازداشته است؛ نیرویی که اجازه نمی‌دهد از مسوولیتی که بر دوش احساس می‌کنم، شانه خالی کنم.

این مسیر، ساده و هموار نیست. دشواری‌های بسیار دارد؛ اشک‌هایی که در خلوت ریخته می‌شود، جفاها و بی‌مروتی‌ها، اندوهی که گاه به سنگینی کوه‌های هندوکش بر دل می‌نشیند. گاهی به‌جای نان، باید غصه خورد؛ برای میهن، برای مردمی که در آرزوی روزی روشن‌تر نفس می‌کشند.

با این‌همه، ایمان دارم روزی باران رحمت الهی خواهد بارید و مردمان این سرزمین، به حق تعیین سرنوشت خویش با رأی و اندیشه و اراده‌ی خود دست خواهند یافت. امید، هرچند زیر خاکستر، هنوز زنده است.

گاه با خود می‌اندیشم: کاش پدر ما را چنین بار نیاورده بود؛ کاش می‌توانستیم بی‌اعتنا به دردهای میهن، در کنجی خلوت، زندگی آسوده‌ای برگزینیم و چشم بر آنچه بر مردم می‌گذرد ببندیم. کاش دل‌مان برای فرهنگ، زبان و ادبیات، میراث کهن نیاکان، تمدن دیرپای این سرزمین و ایستادگی برای ارزش‌های دینی، فرهنگی و انسانی نمی‌تپید.

اما چنین نشد.

تربیتی که یافتیم، ما را با مسوولیت اجتماعی و تاریخی‌مان پیوند زد. نتوانستیم زندگی فارغ‌بال و بی‌اعتنا به رنج‌ها را انتخاب کنیم. دل، در گرو مردم و سرزمین ماند؛ حتا اگر بهای آن، رنج و تنهایی باشد.

ماه حوت هر سال با خود یادآوری می‌آورد: یاد رفتگان، یاد راهی که پیموده‌ایم و یاد مسوولیتی که هنوز بر دوش ماست. شاید رویای آن سحرگاه، پیامی بود برای ادامه‌دادن؛ برای ایستادن در مسیری که هرچند دشوار است، اما ریشه در ایمان، تربیت و عشق به میهن دارد.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر