SANYA NEWS
فرهنگی

باورهای مقدس یا عقل‌های خاموش؟

نوشته شده توسط admin در تاریخ 3 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 203


باورهای مقدس یا عقل‌های خاموش؟

نویسنده: رحمت‌الله بیگانه

باورها در کنار آن‌که به انسان‌ها نوعی آرامش می‌بخشند، گاهی آدمی را از شک کردن ـ که مرحلهٔ نخست آگاهی است ـ  بازمی‌دارند. شک، آغاز جست‌وجو و اندیشیدن است؛ و هرگاه باور جای شک را بگیرد، ذهن از تحرک و پویایی بازمی‌ماند.

باور و یقین، در واقع اطمینان انسان به یک بحث، موضوع یا مسأله است؛ چه آن مسأله اعتقادی باشد، چه اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی. بسیاری از باورها در اثر تجربه و گذشت زمان به‌وجود می‌آیند. تکرار مشاهده و تجربه، یک اندیشه را در ذهن انسان به یقین تبدیل می‌کند.

انسان‌ها بر پایهٔ تجربهٔ زیستی باور دارند که پس از هر غروبی، طلوعی وجود دارد؛ زیرا این پدیده بارها و بارها مشاهده شده است:

فرو شدن چو بدیدی، برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

در چنین مواردی، باور برخاسته از تجربه است و با عقل تعارضی ندارد.

اما همیشه چنین نیست.

با وجود آن‌که انسان موجودی صاحب خرد و عقل است، در بسیاری موارد از عقل خود استفادهٔ درست نمی‌کند. گاهی باور چنان پردهٔ نازکی بر عقل می‌کشد که انسان واقعیت را نه با معیار خرد، بلکه با معیار همان باور می‌سنجد. در این حالت، باور به‌گونه‌ای پرورش می‌یابد که مجال بروز آزادانهٔ خرد را نمی‌دهد.

این باورها تنها به مسایل اعتقادی محدود نمی‌مانند؛ بلکه دیگر عرصه‌های فکری و اجتماعی انسان را نیز دربر می‌گیرند. با این حال، برجسته‌ترین و حساس‌ترین حوزه، همان قلمرو اعتقادات است.

آرتور شوپنهاور، یکی از فیلسوفان بزرگ آلمانی که در سدهٔ نوزدهم می‌زیست، می‌گفت: «اکثریت مردم قادر به فکر کردن نیستند، بلکه فقط قادر به باور کردن‌اند و به عقل و منطق دسترسی ندارند. بیشتر انسان‌ها واقعاً فکر نمی‌کنند؛ آن‌ها آنچه را آموخته‌اند حفظ می‌کنند، تکرار می‌کنند و بازگو می‌نمایند.

او می‌گوید: مردم عادی قادر به تفکر نیستند، بلکه تنها باور می‌کنند. به باور موصوف، هوش واقعی ـ یعنی قدرت تفکر انتزاعی، تحلیل منطقی و صداقت فکری ـ  در میان تودهٔ مردم بسیار اندک است؛ گاه حتی کمتر از پنج درصد.

همچنان می‌گوید: کسانی که هوش محدود دارند، معمولاً اعتماد به‌نفس شدید و تهاجمی دارند؛ به خود شک نمی‌کنند، دیدگاه‌های‌شان را زیر پرسش نمی‌برند و اساساً احتمال خطا را در نظر نمی‌گیرند، زیرا شک کردن نیازمند فکر و هوش توان‌مند و خلاق است.

شوپنهاور تاکید می‌کند: عقل برای کسی که فاقد آن است نامرئی است؛ کسی که هوش ندارد، نمی‌تواند بفهمد که هوش ندارد، و در برابر حماقت، حتی خدایان نیز بیهوده می‌جنگند.»

نبود عقل و اندیشه و خرد جستجوگر و شکاک، انسان را تا سطح حیوان تنزیل می‌دهد.

روزی در رسانه‌های اجتماعی ویدیویی دیدم که توجه انسان را به‌شدت به‌خود جلب می‌کرد. مردی چوپان، گله‌ای از گوسفندان را به آتشی افروخته نزدیک می‌کرد، گله را یک‌بار دور آتش می‌چرخاند و سپس خود کنار می‌رفت؛ گوسفندان، با تقلید از حرکت و آموزش نخست، بارها و بارها دور آتش افروخته چرخیدند.

این صحنه به‌روشنی نشان می‌دهد که اگر انسان نیز بدون خرد، دقت و اندیشه، راهی را بی‌پرسش و تأمل دنبال کند، چه تفاوتی با این گوسفندان خواهد داشت؟

تفاوت دقیقاً در اندیشیدن و شک کردن است، نه در پیروی کورکورانه.

یکی از روشن‌ترین نمونه‌های بی‌خردی را می‌توان در پدیدهٔ انتحاری ـ یا به‌قول باورمندان، استشهادی ـ مشاهده کرد. برای انسان خردمند، زندگی ارزشی بنیادی و دوست‌داشتنی دارد و هیچ انسان عاقلی چنین ارزشی را با امری نامعلوم معاوضه نمی‌کند.

اما هنگامی که باور وارد میدان می‌شود و فرد به‌گونهٔ پی‌درپی با آموزه‌های اعتقادی بمباران می‌گردد، به‌تدریج باور جای عقلانیت را می‌گیرد. در چنین وضعی، انسان دست به عملی می‌زند که با هیچ عقل و منطق سالمی سازگار نیست. این جنایت، در اثر تکرار، تلقین و تقدیس، به عملی ارزشمند و حتی مقدس بدل می‌شود. این‌جا همان سخن شوپنهاور دوباره معنا می‌یابد: خرد واقعی تنها در میان درصدِ اندکی از انسان‌ها وجود دارد.

 این‌جا پرسش‌هایی جدی مطرح می‌شود:

چگونه انسانی دارای عقل و منطق، خود را به انتحار می‌سپارد؟

کدام اندیشه و باور او را قانع می‌سازد که از گران‌بهاترین هدیهٔ هستی، یعنی جان، بگذرد؟

چه تصویری از دنیای دیگر به او القا می‌شود که زندگی شیرینِ نقد را با وعده‌های نسیه معاوضه می‌کند؟

این وضعیت نشان می‌دهد که اگر باور مطلق و غیرقابل پرسش شود، می‌تواند حتا بنیادی‌ترین غریزهٔ انسانی، یعنی حفظ حیات و زندگی را زیر سایهٔ ترس، بیم و وحشت قرار دهد.

با این‌همه، گونه‌های دیگری از باور نیز وجود دارد که منشأ آن‌ها تکرار و یقین ذهنی است. انسان‌ها بی‌تردید و بدون اندیشه به آن‌ها پناه می‌برند و آن‌ را حقیقت مطلق می‌پندارند. این باورها با وجود پیشرفت بشریت در زمینه‌های مختلف و دسترسی آسان آدم‌ها به علم و آموزش، چنین باور‌های نا معقول و غیر متعارف و خیلی عجیب در زندگی فردی و جمعی انسان‌ها مشاهده می‌گردد.

کسانی نوشیدن شاش شتر را درمان می‌دانند؛ کسانی فضلهٔ گاو را مقدس می‌شمارند؛ گروهی مجسمه‌های سنگی را عبادت می‌کنند؛ و گروهی دیگر گرد خانه‌ای می‌چرخند و آن را مقدس می‌دانند. همهٔ این‌ها، از نگاه باورمندان‌شان، معنا و ارزش دارد.

نکتهٔ جالب این است که هر گروه، باور خود را معقول و باور دیگران را خرافه می‌پندارد. بت‌پرست، دیگری را جاهل می‌خواند و آن دیگری نیز او را بی‌خرد می‌داند.

در شبکه‌های اجتماعی بارها دیده شده است که فردی از خدای خود شکرگزاری می‌کند که پیرو باور دیگران نشده است.

در واقع، ذهن انسان برای باور خود استدلال می‌سازد. خردِ فرد معتقد، غالباً در خدمت دفاع از همان باور قرار می‌گیرد که در مغزش جایگزین شده و آن را پذیرفته است، عقلانیت این‌جا مفهوم و معنای خود را از دست می‌دهد.

باور هنگامی که زیر تاثیر یک نوع اندیشهٔ مداوم، ترس‌آلود و تلقینی شکل می‌گیرد، همسان و یک‌دست می‌شود. آموزه‌هایی که از کودکی با ترس، بیم و پاداش (بهشت و دوزخ) چون تزریقی مداوم به ذهن انسان داده می‌شوند، به‌تدریج به باورهای عمیق بدل می‌گردند. طبیعی است که چنین وضعیتی مجال اندیشیدن آزاد را محدود کند. انسان در این حالت، خود برای ذهن خویش زندانی با در و پنجره‌های فولادین می‌سازد و رهایی از آن، کاری بسیار دشوار و گاه حتا ناممکن می‌شود.

امروزه، در قرن بیست‌ویکم، در اوج پیشرفت و دانش، انسان‌هایی هستند که با علم و خرد، جهان را به بهشت بدل کرده‌اند؛ و در عین حال، انسان‌هایی نیز وجود دارند که هنوز در بند پرستش اشیا، ساخته‌های دست خود و تصورات کهن و عجیب و پرسش‌برانگیز باقی مانده‌اند.

یکی به توانایی انسان ایمان دارد و جهان را با ارادهٔ خویش می‌سازد؛ دیگری زندگی را بازیچهٔ نیروهای بیرونی و ماورایی می‌بیند. هر دو در قلمرو باور، حقیقت خود را تجربه می‌کنند.

باور، از آغاز زندگی تا مرگ، همراه انسان است.

مسأله این نیست که انسان باور داشته باشد یا نه؛

مسأله این است که آیا باور، مجال پرسش و سنجش عقلانی را باقی می‌گذارد و یا خیر!

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر