SANYA NEWS
فرهنگی

داستان قایق‌ران

نوشته شده توسط admin در تاریخ 12 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 63


داستان قایق‌ران

نویسنده: حیدری بخشی

روزی طاهر، که پیشه‌اش ماهی‌گیری بود، دختر خردسالش آمنه را کنار ساحل دریای خروشان نشاند و خود برای کار به دل آب زد.

دریا آن روز آرام نبود؛ موج‌های سرکش چون دیوانگان بر سینه‌ی ساحل می‌کوبیدند.

آمنه، آن کودک بی‌پناه، در هیاهوی موج‌های بلند گم شد؛

دریا او را در آغوش سرد و بی‌رحم خود فرو برد.

ساعتی بعد، طاهر خسته از کار بازگشت. هنوز به خانه نرسیده بود که دید مردم ساحل، با چهره‌هایی اندوهگین، گرد آمده‌اند.

اشک در چشمان‌شان حلقه زده بود.

دلش لرزید.

پرسید: «چه شده است؟ چرا چنین به من می‌نگرید؟»

مردی با صدایی شکسته گفت:

«موج دریا… دخترت را با خود برد.»

جهان در برابر چشمان طاهر تیره شد.

به دو زانو افتاد، مشت بر خاک کوبید و با ناله‌ای جان‌سوز فریاد زد:

«خدایا! امانتت را از من گرفتی؟»

گریه امانش را برید و از شدت اندوه بی‌هوش بر زمین افتاد.

مردم او را به خانه بردند، اما آن خانه دیگر خانه نبود؛

بی‌آمنه، همه‌چیز ویرانه بود.

شب، سیاه‌تر از همیشه فرود آمد.

طاهر با دلی شکسته از جا برخاست.

بی‌آن‌که با کسی سخنی بگوید، به سوی قایقش رفت.

دریا در تاریکی می‌غرید.

مردم، هراسان، تا لب ساحل دویدند و فریاد زدند:

اوووه! قایق‌ران، کجا می‌روی؟

در نیمه‌شب‌ها کجا می‌روی؟

اوووه! قایق‌ران، بازگرد!

در این تاریکی سهمگین کجا می‌روی؟

طاهر ایستاد، نگاهی به موج‌های سیاه انداخت و پاسخ داد:

دخترم را دریا ربوده،

در میان موج‌ها خفته و آسوده.

می‌روم تا با دریا زاری کنم.

دخترم را دریا ربوده،

در ژرفای آب آرمیده.

می‌روم تا پیدایش کنم…

باز مردم فریاد زدند:

اوووه! قایق‌ران، کجا می‌روی؟

در نیمه‌شب‌ها کجا می‌روی؟

اما طاهر دیگر صدایی نمی‌شنید.

تنها صدای موج بود و تصویر آمنه در ذهنش.

قایق در دل تاریکی پیش رفت…

و دیگر بازنگشت.

صبحگاهان، دریا آرام بود؛

آرام، چنان‌که گویی هیچ‌گاه طوفانی نداشته است.

اما مردم می‌دانستند

که آن شب، دریا نه یک جان،

بلکه دو جان را در سینه‌ی خود پنهان کرده است.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر