SANYA NEWS
اجتماعی

موفقیت نافرجام

نوشته شده توسط admin در تاریخ 25 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 74


موفقیت نافرجام

نویسنده: میرا جان امیری

جنگ و ویرانی، کابل را در وحشت فرو برده بود. سایهٔ فقر به بیشتر مردم سنگینی میکرد. نان در دسترخوان پیدا نمی‌شد؛ آرد و روغن در کندو و پیپ دیده نمی‌شد.

عبدالوکیل یکی از آنها بود که هر صبح با دستان چین‌خورده و ریش سفیدش، کراچی چهارتایره خود را را گرفته به مارکیت میوهٔ کابل می‌رفت و شب هنگام با آوردن دو یا سه نان خشک به خانه برمی‌گشت. اعضای خانواده‌اش هم به هفت نفر می‌رسید. شبی نبود که همه با شکم سیر به خواب بروند.

یکی از روزها عبدالوکیل تصمیم گرفت به بازار کمپنی کابل نزد شکور قصاب برود. صبح زود راه افتاد تا زودتر به نزد رفیق چندین ساله‌اش برسد و چند افغانی قرض بگیرد تا برای پسر پانزده‌ساله‌اش، بکتاش، یک کراچی بخرد؛ شاید بازوی کمک در این روزگار سخت و هولناک شود.

ساعت شش و نیم صبح بود که کارته مامورین را به مقصد بازار کمپنی ترک کرد و پیاده‌پیاده به سوی دوکان شکور قصاب روان شد. ساعت نزدیک به ۹:۱۸ دقیقه قبل از ظهر را نشان می‌داد که به دوکان شکور رسید. همین که چشم شکور به حال و روز عبدالوکیل افتاد، اشک در چشمانش حلقه زد و به زحمت مانع گریستن خود شد. با صدای شکسته و بغض‌گرفته به رفیق خود سلام کرد.

عبدالوکیل خان! آفتاب از کدام سمت طلوع کرده که تو یاد ما کردی؟

هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتند و احوال‌پرسی کردند. شکور عبدالوکیل را به داخل دوکان دعوت کرد و در جریان صرف صبحانه از گذشته‌ها قصه کردند و یاد روزهای قدیم را تازه نمودند.

عبدالوکیل که دلش ناآرام بود، بالاخره دل را به دریا زد و رشتهٔ اصل موضوع را گرفت و گفت:

شکور جان! این روزها خیلی دست‌تنگ هستم و به مشکل دو الی سه دانه نان خشک پیدا می‌کنم. هدف از آمدن من فقط گرفتن چند روپیه قرض است تا کراچی برای بکتاش بخرم و او هم با من کار کند و خدا مهربان است که زندگی ما کمی رنگ بگبرد. اگر احسان کنی، هیچ‌گاه این مردی تو را فراموش نخواهم کرد.

شکور گفت:

بابه جان! زندگی من فدایت. در پهلوی اینکه پول برایت می‌دهم، بکتاش را هم در یکی از سرای‌هایی که روغنیات موتر به فروش می‌رسد معرفی می‌کنم. آنجا خوب پول به دست می‌آورد. تو هم دیگر ریش‌سفید شده‌ای و نیاز نیست این‌قدر کار کنی.

شکور دَخل را باز کرد و همان مقدار لازم پول را به عبدالوکیل داد و وعده کرد که روز یکشنبه ساعت نه صبح در مقابل درب باغ بالا منتظر باشد تا بکتاش را با خود برده به رفیقانش معرفی کند.

صبح یکشنبه، عبدالوکیل با بکتاش از کوچهٔ اول کارته مامورین پیاده‌پیاده به سمت باغ بالا حرکت کردند. چند دقیقه بعد به باغ بالا رسیدند. شکور پیشتر از آن‌ها رسیده و انتظارشان را می‌کشید.

پس از احوال‌پرسی، عبدالوکیل گفت:

شکور جان! این هم برادرزاده‌ات بکتاش. اول به خدا، بعد به تو می‌سپارمش. ماندن بیشتر اینجا خوب نیست. من هم آهسته‌آهسته به کار و غریبی خود می‌روم. شما هم بروید. پناه‌تان به خدا، و این احسان تو را هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد.

شکور گفت:

دلت جمع باشد. به یاری خدا آغاز روزگار خوبت از همین‌جاست. اگر بکتاش جان غیرت کند، دمت راست می‌شود.

خداحافظی کردند و هر کدام به راه خود رفتند.

شکور و بکتاش در خیابانی که به مسیر قوای مرکز می‌رفت، حرکت کردند و بعد از نیم ساعت پیاده‌روی به آن سرای رسیدند. شکور پس از احوال‌پرسی با چند دوکاندار آشنای خود، بکتاش را به آنان معرفی کرد. همه از سخنان شکور نگذشتند و وعده سپردند که با بکتاش همکاری خواهند کرد.

بکتاش از همان روز کار را آغاز کرد. بارها را از سرای به دوکان‌های اطراف می‌برد و چند روپیه کار می‌کرد. شامگاه با خرسندی به سمت خانه برمی‌گشت.

آهسته‌آهسته روزها بهتر میشد و عبدالوکیل کم‌کم آسوده‌خاطر.

در گوشهٔ سرک عمومی کارته مامورین کراچی میوه‌فروشی باز کرده بود. کارهای پدر و پسر رونق گرفته و خوب پیش می‌رفت.

دو سال گذشت. بکتاش که جوان شده بود، در آن روزگار که مردم برای کار به ایران می‌رفتند، او نیز تصمیم گرفت برای آیندهٔ خود اندوخته‌ای داشته باشد. پس از مشورت با پدر، قصد سفر به ایران را کرد.

چند روز بعد با پیدا کردن قاچاقبر مورد اعتماد عازم استان نیمروز شد. چند روزی آنجا ماند و در فرصتی مناسب از راه پاکستان با گروهی از مسافران وارد خاک ایران شدند. در این راه دشواری‌های بسیاری را متحمل شد، اما پس از چند روز تلاش و رنج، بالاخره به تهران رسید.

چند روزی در خوابگاه استراحت کرد و طبق وعدهٔ قاچاقبر کاری برایش فراهم شد.

بکتاش که تازه با مردم شهر آشنا شده بود، خیلی زود خود را با رسم و رواج آنجا وفق داد. دو سال و نیم در آنجا ماند، اما با اصرارهای مکرر و نامه‌های پی‌درپی پدر دوباره عازم وطن شد.

آن روزها جنگ پایان یافته و حکومت نو تشکیل شده بود. همه به آینده خوش‌بین بودند و بسیاری دوباره به وطن بازمی‌گشتند؛ از جمله بکتاش.

پدرش پیش از آمدن او، بکتاش را با دختر همسایه‌شان، نیلاب که انتخاب خود بکتاش بود نامزد کرد.

سرانجام بکتاش به خانه رسید. بخت دوباره با او یاری کرد. چند روز پس از بازگشت، در یکی از دوایر دولتی با وساطت پدرش به حیث کارمند استخدام شد و دو ماه بعد ازدواج نمود.

رفته‌رفته کارهایش خوب پیش می‌رفت و خود را در مسیر موفقیت می‌دید. به هر طریقی که می‌شد تلاش می‌کرد پول به دست آورد و دیگر نمی‌گفت حلال است یا حرام.

سال‌ها گذشت. خانه ساخت، موتر خرید و روزگار گذشته را به فراموشی سپرد. پدرش نیز دنیای فانی را وداع گفت. بکتاش غرق در غرور و مستی شد؛ روزها و شب‌هایش در عیاشی می‌گذشت.

آهسته‌آهسته افرادی در زندگی‌اش رفت‌وآمد کردند که در ظاهر از جانش هم نزدیک‌تر بودند، اما باطن‌شان چیز دیگری حرف میزد. زمان گذشت و بکتاش از کرده‌های خود پشیمان نشد.

سرانجام روزی فرا رسید که همان ایستگاه اول زندگی در انتظارش بود. در یک ماجرا همهٔ پول و سرمایه‌اش را از دست داد.

بکتاش ماند و تنهایی…

و دوباره همان روزگار نوجوانی.

پشیمان بود،

اما دیگر دیر شده بود.


جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر