SANYA NEWS
سیاسی

سهراب از کابل تا مرز خاموشی

نوشته شده توسط admin در تاریخ 21 حمل 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 66


سهراب از کابل تا مرز خاموشی

نویسنده: میراجان امیری

سهراب چهارده سال داشت که پدر را از دست داد و با دو خواهر و مادرش در گوشه‌یی از حویلی کریم‌خان، که صاحب‌خانه‌ی‌شان بود، زندگی می‌کرد. روزگار سخت و غم‌انگیز انتظارشان را می‌کشید. مادر هفته سه روز به پاک‌کاری بلاکی می‌رفت که نزدیک به خانه‌ی‌شان بود و آن صاحبان هر واحد، نظر به توان‌شان، یکی لباس‌های کهنه‌ی‌شان را می‌داد و عده‌یی هم پول برایش می‌دادند. دو خواهر سهراب که بزرگ‌تر از وی بودند، در درب مقابل محکمه دوسیه و قلم می‌فروختند و هر کس به توان خود، شب پولی را برای مادر می‌آوردند.

پول دست‌داشته کافی نبود، حتا کرایه خانه را سر به نوک هم نمی‌کرد.

سهراب فقط روزانه ده دانه نان خشک را به خانه می‌آورد. او شاگرد خبازی لالا طاهر، سر کوچه‌ی‌شان بود و گاه‌گاهی لالا طاهر جیب‌خرچی هم برایش می‌داد تا باشد هزینه‌ی کم‌کان قلم و کتاب مکتبش. کریم سیاه که مرد بی‌احساس و به‌اصطلاح کوچه‌ی و ناخرابات بود، در نزدیکی زمستان آن‌ها را از خانه جواب داد و در آن آمد‌آمد زمستان، ایشان را بی‌سرپناه ساخت.

سهراب از همه وقت‌تر به خانه می‌آمد. همین که دم دَر رسید که دست به دستگیر بکشد و دروازه را باز کند، کریم سیاه از بند دستش گرفت و چند قدمی کش کردش به سمت خود.

کریم: نگفته بودم که خانه برای‌تان پیدا کنید؟

سهراب: کاکا کریم، مادرم این دو روز با خواهرک‌هایم سرگردان، کوچه به کوچه به پیدا کردن خانه می‌روند. من هم جا جای را رفتم، اما پیدا نمی‌شود.

کریم: زبان‌درازی نکن! دو روز دیگر وقت دارید، به مادرت بگو فقط دو روز.

کریم سمت سرک رفت و سهراب پریشان به خانه آمد. بکس مکتب را به گوشه‌ی خانه انداخت و صدا زد: خواهر، یک پیاله چای با تکه نان بیاور، تشنه و گرسنه استم که ناوقت می‌شود، می‌روم سر کار که لالا طاهر منتظر است.

فاطمه: جان خواهر، یک دقیقه، آمدم، دِستی تیار می‌شود.

فاطمه با پتنوس چای رسید و دسترخوان را تاله کرد. پیاله‌ی چای را ریخت و سهراب شروع به خوردن نمود.

خانه پیدا نکردیم، من هم از مکتب تا به خانه، کوچه به کوچه رفتم، خانه‌یی به واره پیدا نشد، کرایه خانه هم خیلی قیمت بود، چه کنیم؟ کاکا کریم ظالم هم بد موقع ما راجواب داد.

فاطمه: چای خود را دل‌جمع بخور، خدا مهربان است، حتمن دروازه‌یی را خداوند به روی ما باز خواهد کرد.

سهراب: بی‌شک خواهر، که خداوند مهربان است.

چند لحظه بعد، سهراب خداحافظی کرد و رفت سمت نانوایی…

روز پایان یافت و شب همه دور سفره جمع شدند. هر کدام نگران فردا بود که چه خواهد شد که دروازه‌ی حویلی تک‌تک شد. سهراب از جا برخاست و رفت سمت درب حویلی. مادر صدا زد: اول پرسان کن که کی است؟

سهراب: درست است، پرسان می‌کنم نه‌نه جان!

همین که گفت «کی استی؟» صدای لالا طاهر بلند شد: مه استم، طاهر، در را باز کن. سهراب به عجله دروازه را باز کرده و سلام کرد.

سهراب: خیرت است، لالا طاهر؟ گپی شده که خود را تا اینجا به زحمت ساختی؟

طاهر: نخیر، جای نگرانی نیست، فقط آمدم خبر بدهم که یک خانه پیدا کردیم برتان، رو به روی نانوایی ما، اما کمی بلند است، در دامنه‌ی کوه، مگر به شما خوب واره‌دار است، سهراب جان.

سهراب: لالا طاهر، بیا خانه که سر نان بودیم، تو هم با ما نوش جان کن، باز صحبت هم کنیم.

لالا طاهر: خدایارت، سهراب جان، کدام وقت دیگر، به خیر.

در جریان همین گفتگو، مادر سهراب صدا می‌زند:

سهراب بچیم، کی است جان مادر؟

سهراب: لالا طاهر است، می‌گه خانه برتان پیدا کردیم، صبح وقت بروید ببینیش.

مادر سهراب: جان مادر، درست است، طاهر لالایت را داخل بیار که نان هم تیار است.

سهراب: ننه جان، میگه می‌روم، باز کدام وقت دیگر.

لالا طاهر: حاله مه رفتم، صبح یادتان نرود.

سهراب: درست است، به خیر باشی لالا، برو شب خوش، صبح ان‌شاءالله می‌بینمت، به خیر.

سهراب آمد به خانه و همه دل‌جمع شدند و به راحت نان را نوش جان کردند. صبح زود، سهراب، مادر و خواهر بزرگش قدسیه رفتند به دیدن خانه. همین که به یخدان رسیدند، دیدند که لالا طاهر منتظرشان است.

بعد احوال‌پرسی، لالا طاهر گفت:

بیا برویم، به خیر، که خانه خوش‌تان می‌آید یا نی.

چند دقیقه بعد به دامنه کوه رسیدند.

لالا طاهر: رسیدیم، همین دروازه چوبی است. کلید را کشید و دروازه را باز کرد. همه داخل رفتند و مادر سهراب گفت: خانه خوبش است، آب و برق هم دارد، اما از کرایه نگفتی بر ما، جان مادر؟

لالا طاهر: کرایه‌اش ۱۵۰۰ افغانی است، مادر، خوب خانه‌گذاریی است.

مادر سهراب: درست است، ما خوش کردیم، کرایه‌اش هم خوب است، تا چاشت بار و بند خود را می‌آوریم، بخیر.

طاهر کلید را تسلیم کرد و رفت پی‌ کار و بار خود…

مادر سهراب: جان مادر، برویم به خیر طرف خانه که کار زیاد داریم…

مال و اموال همه جمع و جور شد و تا چاشت کوچ خود را به خانه جدیدشان انتقال دادند و این روز در جمع و جور گذشت و همه مانده و ذله به خواب رفتند، آرام‌تر از چند روز گذشت.

صبح زود، همه بعد از ادای نماز به سمت کار و زندگی خود رفتند. روزگار هم روی خوشش را برای شان مدت کوتاهی نشان داد اما یکباره روزگار و بخت بد تکراری شد و به سمت‌شان به شتاب قدم گذاشت. از هر سو روزگار برای‌شان تنگ‌تر می‌شد. اتفاقی شبِ عمه‌ی سهراب از کوهستان به دیدن برادرزاده‌ها و زن‌برادرش آمد. حالت را که دید، حک و پک ماند و اشک از چشمانش جاری شد.

فردای آن روز، عمه‌ی سهراب به مادرش گفت:

فرزاد پسرم تصمیم دارد به ایران برود، بگیر که سهراب را هم با او روان کنیم که دستت را سبک کند و از این حالا برآید.

مادر سهراب: من که پولی ندارم، چگونه بفرستمش؟ خورد هم است.

عمه‌ی سهراب: قاچاقبر از قریه‌ی ماست، پول را می‌تواند کار کند و کم‌کم برایش بدهد.

مادر سهراب: درست است، باش بخیر، سهراب یکبار شب از کار بیاید که می‌رود یا نه؟

شب شد و سهراب خانه آمد. همه دور دسترخوان جمع شدند و مادرش سر صحبت را باز کرد.

جان مادر، فرزاد پسر عمیت تصمیم دارد ایران برود که تا آن‌جا کار کند. من با عمیت گپ زدیم که اگر تو راضی باشی، همرایش هم‌سفر شوی. بیازو پول را کم‌کم می‌گیرد قاچاقبر. تصمیم خودت چیست، جان مادر؟

سهراب: مادر جان، هر چه تو صلاح می‌بینی. بیازو این‌جا هم روزگار  پیچیده ما را میروم، مگر آن‌جا روزگار با ما یاری کند بخیر.

بلاخره تصمیم گرفته شد و به فردای آن روز، فرزاد هم کابل آمد و دو روزی را کابل ماندند و چاشت چهارشنبه به سمت نیمروز حرکت کردند. بعد کم‌وبیش ۲۲ ساعت راه منزل، به نیمروز رسیدند. دو شب را آن‌جا ماندند تا فرصت رفتن به آن سوی مرز فراهم شود.

شام روز سوم از طرف قاچاقبر احوال رسید که همه آماده باشند که شب حرکت است.

۹:۳۰ شب، همه آماده سمت مرز رفتند تا از خاک پاکستان به خاک ایران داخل شوند. شب را منزل زدند، چند روزی را در خاک پاکستان گذراندند و دوباره شب به راه خود ادامه دادند که وارد خاک ایران شوند. این راه برای سهراب و فرزاد دشوار بود.

نفس‌زده سمت دامنه‌ی کوه را گرفتند که در میان راه در گوشه‌ی از کوه کمین پولیس مرزی ایران را خوردند. همه با «ایست، افغانی!» سرباز ایرانی پراگنده شدند و آن طرف، سربازان به سمت مسافران آتش مرمی بستند که یکی از گلوله‌ها به سهراب اصابت کرد و با خاک و خون از آن بلندی‌های تپه ریگی به پایین لولیده، لولیده رفت…

فرزاد شتابان به هر سمت و سو، با گلوی ترکیده از بغض، «سهراب، سهراب» صدا زده می‌دوید. تاریکی شب همه‌جا را پوشانده بود و آسمان با ستاره‌هایش برقک می‌زد. سهراب با خون غرق افتاده بود و دیگر صدایی از او بلند نمی‌شد.

فرزاد همین که به پایین رسید، جسم بی‌جان سهراب دم پاهایش افتاده بود. دیگر سهراب زنده نبود، سفر به انتها رسیده بود. خون از شقیقه‌ی چپش به بیرون تیرک می‌زد. سهراب دیگر در در قید روزگار نبود، او رهایی یافته بود.

مادر و خواهرانش پیچیده‌تر از گذشته به روزگار و غم گیرمانده بودند.

چونکه دیگر سهراب نبود، او رفته بود در سفری که دیگر جز جسم بی‌جانش برگشتی نبود.

پیکر بی‌جان سهراب پس از چند روز به خانه‌شان رسید و آن آخرین دیدار مادر و خواهرانش بود.

فردای آن روز، او را در دامنه کوه گذرگاه به خاک سپردند.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر