SANYA NEWS
فرهنگی

از قطغن تا شیندند؛ قصهٔ یک سرنوشت

نوشته شده توسط admin در تاریخ 29 حمل 1405
آخرین بروزرسانی توسط admin در تاریخ 31 حمل 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 59


از قطغن تا شیندند؛ قصهٔ یک سرنوشت

نویسنده: میرا جان امیری

تازه قدرت از پدر به پسر رسیده بود و آغازین روزهای قدرتش نفس می‌کشید، ظاهر شاه بر اریکهٔ قدرت نشسته بود.

نورالله هنوز تازه پشت لب سیاه کرده، از قریه‌های دورِ قطغن‌زمین به کابل آمده بود و تازه خانه‌ای را در چهارقلعهٔ چهاردهی کابل که آن زمان خیلی خوش‌آب‌وهوا بود، با خانواده‌شان مسکن گزین شده بودند. قدرت‌الله پدری بود تندخو و باانضباط که بیشتر عمرش را در خدمت نظام سپری کرده بود و حالا تازه در شهر کابل به حیث آمر جلب و جذب وزارت داخله تعیین شده بود. قدرت‌الله بی‌نهایت پابند به وظیفهٔ خود بود، صبح زود به وظیفه‌اش می‌رسید و ناوقت‌های شب به خانه می‌آمد.

قدرت‌الله می‌خواست دو پسرش منصبدارهای خوبی شوند و گاهی که فارغ از کار می‌شد، نورالله و عزیزالله را با سلاح‌های همان وقت آشنا می‌ساخت تا برای فردا آماده باشند و نظم نظام را برایشان شرح می‌داد. آنها قدم به قدم آشنا می‌شدند تا اینکه نورالله از مکتب فارغ شد و رفت پیِ دروس نظامی را گرفت. بعد از سپری نمودن دورهٔ آموزش، به حیث مامور دفتر مقام قوماندانی استان هرات گماشته شد. آن طرف عزیزالله که علاقه به نظام نداشت، طب را انتخاب کرد و برای رسیدن به مقام داکتری تلاش را ادامه داد.

شام سه‌شنبه کابل را به مقصد هرات با قطارهای نظامی ترک نمود. بعد از سپری نمودن چند شبانه‌روز، نورالله به هرات رسید و فردای آن روز معرفی شد و به کار خود آغاز نمود. رفته‌رفته با پشتکار و استعدادی که داشت، به حیث معاون قوماندانی امنیهٔ هرات ترفیع نمود. مدت‌ها گذشت و در این پست پابرجا ماند. روزگاری از قضا برای اجرای وظیفه عازم شهرستان «شیندند» شد و در آن‌جا برای مدت سه روز به خاطر ترتیب و تنظیم امور باقی ماند.

روز دوم برای ادای نماز عصر عازم مسجد می‌شد که در کوچهٔ پایین‌تر مسجد، با دختر چون ماه چهارده‌ مقابل شد که قامتی چون سرو و چشمانی چون آهوی ختن داشت. در یک نگاه اسیر آن خوش‌روی شد؛ او رفت و نورالله ماند و روزگار اسارتش. وظیفه تمام شد، دیگر حال و هوای سابق در نورالله دیده نمی‌شد؛ او در عالمی دیگر گیر مانده بود. هرگاه فارغ از کار می‌شد به «شیندند» پیِ آن چشم ختن می‌رفت. ماه‌ها گذشت تا دوباره با آن خوش‌روی روبه‌رو شد. این بار جرئت به خرج داد و ابراز عشق و علاقه به او نمود. آن طرف، چشم آهو که کنج چادر سبز خود را در گوشهٔ دندان گرفته بود، تبسمی کرد و دویده‌دویده مسیر قریهٔ پایین را گرفت…

حال و هوای نورالله تغییر کرده بود، دیگر بشاش‌تر از گذشته شده بود و آن نگفته‌ها بالاخره به زبان جاری شده بود. ماهی گذشت و نورالله دوباره رفت به «شیندند» و داشت انتظار می‌کشید در گوشه‌ای از قریه که چشم دید عام کم‌رنگ بود و دختران قریه های بالا و پایین برای گرفتن آب به آنجا می‌آمدند. ساعتی نگذشته بود که آن ماه چهارده‌ با پیراهن سبز و چادر سرخ تطبق عادت معمولش گوشهٔ آنرا به دهن گرفته سمت چشمه میامد. نورالله که بی صبرانه انتظارش را میکشید قدم به قدم، خود را نزدیک‌تر به او نموده و پرسید:

سلام، نمی‌دانم نامت چیست، اما خودت مقصد رفت‌وآمدهای مرا به اینجا می‌دانی؛ به بهانه‌های بخاطر دیدن خودت می‌آیم و می‌خواهم بیشتر با تو معرفت داشته باشم…

چشم آهو حرکتی نکرد و نورالله دوباره پرسید، باز هم جوابی نداد. متوجه شد که او فارسی را بلد نیست و به پشتو که کم‌و‌بیش بلد بود دوباره پرسید

ستا نوم چی شی ده اوښکلی؟

به زیر لب چنین گفت:

زما نوم ماه جبین ده

نور که از خوشی در لباس‌هایش جای نمیشد به او گفت:

ماه‌جبین ته پوهیگی چی زه تاسره مینه لرم او غواړم چی دا پاتی عمر می له تاسره تیرکړم او که ته رضا اوسی نو زه تا له ځان سره کابل ته هم بیایم.

ماه‌جبین چی د نور سره په پاتکیدو رضا وه‌، په خپل زیار جوړ شوی د گلدوزی دستمال یی نورالله ته ورکو او په خپله یی کوزه په اوگه کیخوده او د کلی د انجو په خوا لاړه.

نورالله، شادمان و سبک‌بال، دوباره به مرکز بازگشت. دو روزی آنجا ماند و سپس با گرفتن مرخصی، عزم سفر به کابل کرد.

در میانهٔ راه، موتر حامل‌شان دچار سانحه شد. نورالله و شماری از سرنشینان در این رویداد به‌گونهٔ جدی آسیب دیدند. او را همراه با دیگر مجروحان به شفاخانهٔ مرکزی شهر قندهار انتقال دادند. دو روزی برای تثبیت وضعیتش در آنجا بستری بود، سپس به کابل انتقال یافت.

نورالله دو ماه تمام در بستر بیماری ماند؛ از ناحیهٔ پا آسیب دیده بود. در این‌سو، ماه‌جبین چشم‌به‌راه، هر صبح و شام به کنار چشمه می‌رفت و در انتظار می‌نشست. به امید آن‌که شاید روزی نورالله از راه برسد.

دو ماه گذشت؛ نورالله بهبود یافت و از کابل بار دیگر راهی هرات شد. دو روزی را در شهر هرات سپری کرد و سپس رهسپار شیندند شد؛ همان‌جایی که همیشه چشم‌انتظار دیدار ماه‌جبین بود.

اما این‌بار، ماه‌جبین در میان دختران قریه نبود. نورالله با دلی نگران، از یکی از دختران سراغش را گرفت

ماه‌جبین چیری ده؟

جلی: ماه‌جبین ډیر انتظار وکو مگم ته رانغلی شپی او ورزی یی دلته ستا په انتظار تیری کړی مگم ته دلته نوی.

نورالله:

ووایه ماه‌جبین اوس چیری ده ما تر دی ډیر مه په اندیښنه کوه.

جلی: ماه‌جبین واده وکو او ایران ته لاړه.

نورالله:دا سه وایی لکسی لیونی شوی یی ماه‌جبین باندی زه تر ایمان ډیر گران وم داسی یودم سنگه ما پریښودای سی اوتللای شی مرجان رییختیا خبره کوه ماه‌جبین چیری ده ؟

جلی:

د ماه‌جبین پلار په قمار وهلو کی ډیری پیسی بایللی وی او د هغی پلار د قماربازانو له خوا په امنیت کی نه وو نو زکه یی ماه‌جبین په بدل کی ورکه او بغیر د ماه‌جبین د رضایت ثخه یی ماه‌جبین ورکه او د هغی له ژوند سره یی لوبه وکه ماه‌جبین معامله شوله او هغوی ماه‌جبین له ځان سره ایران ته بوتله.

ماه‌جبین خو تاسره تر ایمان هم دیره مینه درلوده د ماه‌جبین امیدونه،خیالونه‌،هیلی،آرامانونه،ژوند تول د ناروا پلار او مردار فرهنگ د لاسه برباد شول. زه اوس لاړشه مخکی تردی چی آغاجان راشی زکه دلته نور د ماه‌جبین هیڅ شی ندی پاتی شوی بغیر له ماتی شوو هیلو او آرامانو سخه...

نورالله با قامتی اندک خمیده به سوی سرک قدم برداشت که ناگهان صدایی به گوشش رسید…

ماه‌جبین: نور چیری ځی ماه‌جبین دلته یواځی پریګدی او ځی؟!

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر