SANYA NEWS
سیاسی

روایت یک پیروزیِ شکست‌خورده؛ چگونه بغاوتِ قومی رویای هشت ثور را سوزاند؟

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 8 ثور 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 226


روایت یک پیروزیِ شکست‌خورده؛ چگونه بغاوتِ قومی رویای هشت ثور را سوزاند؟

نویسنده: امان الله مایار

تاریخ معاصر افغانستان، داستانی از آرزوهای بزرگ و ناکامی‌های بزرگ‌تر است. برای درک چرایی وضعیت کنونی کشور، باید به دو نقطه‌ی عطف بازگشت: یکی «هفت ثور» که بذر بحران را کاشت و دیگری «هشت ثور» که قرار بود فصل نوینِ ثبات باشد، اما خود به آغازی بر تراژدی‌های جدید بدل شد.

ریشه‌های بحران: هفت ثور و تحمیل ایدئولوژی

کودتای هفت ثور ۱۳۵۷، نه یک انقلابِ برخاسته از متن جامعه، بلکه یک «مهندسی سیاسیِ» تحمیلی بود. نظام کمونیستی با تکیه بر ایدئولوژی مارکسیستی و حمایت مستقیم اتحاد جماهیر شوروی، بدون در نظر داشت بافت فرهنگی، مذهبی و قبیله‌ای افغانستان، دست به تغییرات شتاب‌زده زد. 

این رژیم با سرکوب روشنفکران، روحانیون و بزرگان قومی، و تلاش برای جایگزینی ارزش‌های ملی با الگوهای بیگانه، پیوند خود را با ملت به کلی از دست داد. نتیجه‌ی این رویکردِ از بالا به پایین، چیزی جز ایجاد جوّ پلیسی، اعدام‌های دسته‌جمعی، زندان‌های مخوف و در نهایت، برافروختن شعله‌های خشم عمومی نبود. رژیم هفت ثور، با تبدیل کردن افغانستان به میدان رقابت‌های جنگ سرد، استقلال سیاسی کشور را به مسلخ برد و زمینه‌ساز تجاوز نظامی مستقیم شد.

چهارده سال مقاومت؛ حماسه‌ی ملی

در برابر این استبداد ایدئولوژیک، ملت افغانستان طی چهارده سال مبارزه‌ی بی‌امان، حماسه‌ای کم‌نظیر آفرید. مقاومت مردم افغانستان تنها یک جنگ نبود؛ بلکه تلاشی جمعی برای حفظ هویت ملی، باورهای دینی و استقلال ارضی بود. 

میلیون‌ها افغانستانی با پذیرش رنج مهاجرت، شهادت و آوارگی، با دست خالی در برابر یکی از بزرگ‌ترین ارتش‌های جهان ایستادند. این مقاومت، حرکتی ملی و اصیل بود که نشان داد هیچ ایدئولوژیِ تحمیلی، تابِ ایستادگی در برابر اراده‌ی یک ملتِ ریشه‌دار را ندارد. این دوران، نمادِ غیرت و ایستادگی تاریخی افغان‌هاست که لایق تحسین و ثبت در حافظه‌ی جمعی است.

هشت ثور؛ گذار پرچالش و آغاز بغاوت

با فروپاشی دولت داکتر نجیب‌الله، افغانستان وارد مرحله‌ای از رقابت‌های قدرت شد که پیامدهای آن تا امروز باقی است. هشت ثور ۱۳۷۱، نماد یک تناقض و پارادوکس تلخ تاریخی است؛ روزی که قرار بود پایان‌بخش چهارده سال نبرد ویرانگر و سرآغاز شکل‌گیری یک دولت ملی و باثبات باشد، اما در عمل به نقطه‌ی عزیمت یکی از سیاه‌ترین فصول تاریخ معاصر این کشور بدل شد.

تلاش برای تشکیل «دولت اسلامی افغانستان» به رهبری استاد برهان‌الدین ربانی، که برآمده از مکانیزم سنتی «شورای حل و عقد» بود، نخستین اقدام برای مشروعیت‌بخشی به قدرت در خلأ پس از کمونیسم محسوب می‌شد. با این حال، این فرایند سیاسی با چالشی بنیادین مواجه شد. 

گلبدین حکمتیار، رهبر حزب اسلامی، با رویکردی خصمانه در برابر این دولت قرار گرفت. از منظر بسیاری از تحلیل‌گران تاریخ سیاسی افغانستان، جوهر این تقابل در نگرانی از تغییر موازنه قدرت و پایان یافتن سلسله‌ی تاریخی حاکمیت پشتون‌ها در ساختار دولت مرکزی نهفته بود.

این تقابل تنها یک اختلاف سلیقه‌ی سیاسی نبود، بلکه به بغاوت مسلحانه علیه دولت مرکزی تبدیل شد و همان جرقه‌ای بود که شعله‌ی جنگ‌های خانمان‌سوز داخلی را برافروخت. با شعله‌ور شدن این آتش، رویای صلح به سرعت در رقابت‌های تندروانه‌ی قومی و سیاسی خاکستر شد و کشور را به سمت‌وسویِ بی‌ثباتیِ بی‌پایان سوق داد.

پیامدهای یک پیروزیِ شکست‌خورده

با گذشت بیش از سه دهه از آن رویداد، سایه‌ی سنگین پیامدهای هشتم ثور همچنان بر سر افغانستان سنگینی می‌کند. در یک بازخوانی تحلیلی، می‌توان مهم‌ترین ترکش‌های این دوره را در محورهای زیر ارزیابی کرد:

 آتش‌افروزی داخلی و ویرانی پایتخت: با آغاز بغاوت و ورود جناح‌های شبه‌نظامی به جنگ‌های تن‌به‌تن، فقدان یک توافق جامع سیاسی سبب شد تا کابل، که روزگاری نماد همزیستی بود، به میدان تیر احزاب تبدیل شود. جنگ‌های دهه‌ی هفتاد خورشیدی، زیرساخت‌های پایتخت را ویران کرد و جان ده‌ها هزار شهروند را گرفت.

 خلاء قدرت و زایش افراط‌گرایی: ایجاد انقطاع امنیتی و نارضایتی عمیق عمومی ناشی از جنگ‌های قدرت، بستر اجتماعی و روانی لازم را برای ظهور گروه طالبان فراهم کرد. جریانی که خیلی زود چهره‌ی یک حاکمیت توتالیتر را به خود گرفت؛ پدیده‌ای که تا به امروز به عنوان یک بحران حل‌نشده در سپهر سیاسی افغانستان باقی مانده است.

 گسست‌های عمیق هویتی: منازعات پس از هشتم ثور، ماهیتی به‌شدت فرقه‌ای و قومی پیدا کرد. این جنگ‌ها بذر نفاق و بی‌اعتمادی را در میان اقوام کاشت و شیرازه‌ی شکننده‌ی وحدت ملی را از هم گسست. شکاف‌های اجتماعی که در آن دوران تعمیق شد، همچنان سد بزرگی در مسیر ملت‌سازی است.

 بحران آوارگی: ناامنی‌های متداوم و فروپاشی اقتصاد شهری، موج بی‌سابقه‌ای از مهاجرت را رقم زد. صدها هزار افغان برای حفظ جان خود مجبور به ترک خانه شدند و تراژدی آوارگان در کشورهای همسایه را پایه‌گذاری کردند.

نهادینه‌شدن بی‌ثباتی ژئوپلیتیک: ناکام ماندن در تشکیل یک دولت مقتدر مرکزی، افغانستان را به حیاط خلوت رقابت‌های نیابتی قدرت‌های منطقه‌ای بدل کرد و این جغرافیا را به پناهگاهی برای شبکه‌های تروریستی تبدیل نمود. در این میان، پاکستان با حمایت تسلیحاتی، مالی و لجستیکی از گلبدین حکمتیار، و سپس با خلق و تجهیز طالبان، به‌طور سیستماتیک مانع از تثبیت دولت مرکزی شد تا از افغانستان به‌عنوان ژرفای استراتژیک در برابر هند استفاده کند. 

از سوی دیگر، عربستان سعودی و کشورهای خلیج با سرمایه‌گذاری کلان مالی و ترویج ایدئولوژی وهابیت، زمینه‌ساز رادیکال‌شدن جنگ‌های داخلی و تعمیق شکاف‌های مذهبی (به‌ویژه ضدشیعه و ضد تاجیک) گردید. این مداخلات دوگانه، هرگونه راه‌حل سیاسیِ مبتنی بر عقلانیت ملی را به بن‌بست کشاند و آتش بی‌ثباتی را برای دهه‌ها در کشور شعله‌ور نگه داشت.

فشرده کلام

بازخوانی هشتم ثور نباید تنها به مرثیه‌سرایی محدود شود؛ بلکه یک درس عبرت تاریخی است: «سرنگونی یک رژیم، لزوماً به معنای استقرار یک نظام بهتر نیست.» زمانی که رقابت‌های قومی و نگرانی از جابه‌جایی قدرت، بر عقلانیت سیاسی و مصالح ملی پیشی می‌گیرد، نتیجه‌ای جز ویرانی و جنگ نخواهد داشت. آنچه در دهه‌ی هفتاد در کابل رخ داد، نشان داد که چگونه فقدان یک قرارداد اجتماعیِ فراگیر و تبدیل شدنِ اختلاف‌نظرها به بغاوت مسلحانه، می‌تواند سرنوشت یک ملت را برای دهه‌ها در آتش بحران بسوزاند.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر