SANYA NEWS
سیاسی

افغانستان قربانی تعصب و جهل؛ وقتی نفرت قومی جای انسانیت را گرفت

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 23 ثور 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 37


افغانستان قربانی تعصب و جهل؛ وقتی نفرت قومی جای انسانیت را گرفت

نویسنده: روح الله اسلامی

افغانستان را تنها بمب و تفنگ ویران نکرد، پیش از آن ذهن‌ها ویران شده بود. اندیشه‌ها فرسوده شد و انسان‌ها به گونه‌ای تربیت گردیدند که به‌جای ساختن آینده، در چرخه تکراری نفرت گذشته گرفتار بمانند. 

در طول دهه‌ها، این سرزمین به صحنه‌ای تبدیل شد که در آن شکاف‌های اجتماعی نه‌تنها ترمیم نشد، بلکه به ابزار سیاست و قدرت بدل گردید.

ده‌ها سال است که مردم این سرزمین در میان یک بازی پیچیده و خطرناک گرفتار مانده‌اند؛ بازی قوم، بازی مذهب، بازی سمت و بازی زبان. بازی‌ای که در ظاهر هویت را نمایندگی می‌کرد، اما در باطن به بازتولید بی‌اعتمادی و تضعیف پیوندهای اجتماعی انجامید. 

در این میان، برنده همواره حلقه‌های قدرت و سیاستمداران فرصت‌طلب بوده‌اند و بازنده، مردم عادی که بار اصلی بحران را بر دوش کشیده‌اند.

در این روند، هویت‌های قومی به جای آن‌که عامل همزیستی باشند، به خطوط تقابل تبدیل شدند. به پشتون گفته شد تاجیک دشمن تو است، به تاجیک گفته شد پشتون قصد حذف تو را دارد، به هزاره گفته شد تنها هستی و به ازبک گفته شد سهمت در حال تضییع است. این روایت‌های تکرارشونده، آرام‌آرام اعتماد اجتماعی را فرسوده و مفهوم «وطن مشترک» را تضعیف کرد.

در همین میان، وطن به‌تدریج فرو ریخت؛ نه فقط در سطح سیاست، بلکه در سطح روابط انسانی. مردم در برابر هم قرار گرفتند، اما آنان‌که این شکاف‌ها را مدیریت و تغذیه می‌کردند، در حاشیه امن قدرت باقی ماندند. فرزندان‌شان در بهترین دانشگاه‌های جهان آموزش دیدند و سرمایه‌های‌شان در نظام‌های مالی بیرون از کشور انباشته شد، در حالی که نسل جوان این سرزمین میان مهاجرت، فقر یا خشونت گرفتار شد.

تلخ‌ترین واقعیت این است که بخش بزرگی از جامعه هنوز به‌درستی درک نکرده است که چگونه احساسات قومی و مذهبی به ابزار بهره‌برداری سیاسی تبدیل شد. این ناآگاهی، خود به بازتولید همان چرخه کمک کرده است؛ چرخه‌ای که در آن قربانی، گاه ناخواسته به حامل همان گفتمانی تبدیل می‌شود که علیه او عمل کرده است.

در سطح ساختاری، فقر، بی‌سوادی و ضعف نهادهای آموزشی، زمینه را برای تشدید این وضعیت فراهم‌تر ساخته است. جامعه‌ای که در آن آموزش به‌صورت عادلانه و گسترده شکل نگیرد، به‌راحتی در برابر روایت‌های احساسی و تحریک‌کننده آسیب‌پذیر می‌شود. در چنین فضایی، عقلانیت به حاشیه می‌رود و هیجان جای تحلیل را می‌گیرد.

در طول سال‌ها، به مردم شعار داده شد، اما زیرساخت ساخته نشد؛ احساسات تحریک شد، اما نهادهای تولیدی تقویت نگردید؛ از غیرت سخن گفته شد، اما اقتصاد پایدار شکل نگرفت؛ از دین و هویت یاد شد، اما عدالت اجتماعی به‌صورت ساختاری نهادینه نشد. این فاصله میان گفتار و عمل، به بی‌اعتمادی گسترده و عمیق در سطح جامعه انجامید.

امروز اگر یک جوان افغانستانی بخواهد تنها با شرافت زندگی کند، باید از ده‌ها مانع عبور کند: فقر، بیکاری، فساد، تبعیض، مهاجرت، تحقیر و انواع تعصب‌های آشکار و پنهان. در چنین شرایطی، دعواهای قومی دیگر نه یک مسئله بنیادین، بلکه نشانه‌ای از انحراف از اولویت‌های واقعی جامعه به نظر می‌رسد.

وقتی خانواده‌ای توان درمان ابتدایی ندارد، وقتی جوانی آینده‌ای برای ماندن نمی‌بیند، وقتی مهاجرت به یک آرزو تبدیل می‌شود، روشن است که بحران بسیار عمیق‌تر از اختلافات هویتی است. در واقع، این شکاف‌ها بیشتر نتیجه بحران‌های اقتصادی و نهادی‌اند تا علت آن‌ها.

افغانستان سال‌هاست به‌جای رقابت در علم، اقتصاد و توسعه، در رقابت‌های هویتی گرفتار شده است. در این فضا، موفقیت فردی نیز به‌جای آن‌که دستاورد جمعی تلقی شود، در بسیاری موارد از زاویه قومیت تفسیر می‌شود. 

این وضعیت، به جای ایجاد هم‌افزایی اجتماعی، نوعی رقابت فرسایشی و حسادت ساختاری میان گروه‌ها به‌وجود آورده است.

این یعنی جامعه به‌تدریج از مسیر طبیعی توسعه فاصله گرفته و در یک چرخه درون‌زا از بی‌اعتمادی گرفتار شده است. تجربه تاریخی جهان نشان می‌دهد که هیچ جامعه‌ای با تداوم نفرت و تعصب به توسعه نرسیده است. 

کشورهایی که امروز در سطح جهانی نقش‌آفرین‌اند، خود زمانی درگیر جنگ‌های داخلی و شکاف‌های عمیق بوده‌اند، اما در مقطعی تصمیم گرفته‌اند مسیر را تغییر دهند.

در آن کشورها، دانشگاه جای میدان نفرت را گرفت، قانون جای انتقام را گرفت و نهاد جای فردمحوری را. به دانش احترام گذاشته شد، به کار ارزش داده شد، به زن و جوان فرصت داده شد و نتیجه آن، شکل‌گیری قدرت اقتصادی و سیاسی پایدار بود.

در مقابل، در افغانستان هنوز بخش بزرگی از انرژی اجتماعی صرف پرسش‌های هویتی می‌شود؛ در حالی که جهان به‌سوی هوش مصنوعی، اقتصادهای پیچیده و فناوری‌های پیشرفته حرکت کرده است. این فاصله، تنها فاصله تکنولوژیک نیست، بلکه فاصله در نوع نگاه به انسان و جامعه است.

بزرگ‌ترین آسیب تاریخی در افغانستان شاید این بوده باشد که افق فکری جامعه کوچک نگه داشته شد. مردمی که می‌توانستند تولیدکننده علم و ثروت باشند، درگیر منازعات هویتی شدند. مردمی که می‌توانستند نهاد بسازند، درگیر تقابل‌های تاریخی شدند و مردمی که می‌توانستند آینده بسازند، در گذشته متوقف ماندند.

واقعیت این است که هیچ گروهی در افغانستان به‌تنهایی نمی‌تواند آینده را بسازد. این سرزمین یا باهم معنا پیدا می‌کند یا در تفرقه فرسوده می‌شود. هرگونه تصور پیروزی یک‌جانبه، در نهایت به تضعیف کلیت کشور منجر خواهد شد.

مسئله تعصب در افغانستان تنها یک مشکل فرهنگی نیست، یک مسئله ساختاری و تاریخی است که با بازسازی آموزش، اقتصاد، عدالت و اعتماد اجتماعی قابل عبور است. غیرت واقعی در ساختن است، نه در نفی دیگران؛ در ایجاد فرصت است، نه در حذف؛ و در تقویت انسانیت است، نه در تولید نفرت.

هیچ افتخاری در نفرت وجود ندارد. افتخار در دانایی، در ساختن و در توانایی بالا بردن سطح زندگی انسان‌هاست. نسل امروز در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارد: تداوم چرخه تعصب یا آغاز مسیر آگاهی. انتخابی که نه تنها سرنوشت فرد، بلکه آینده یک ملت را رقم خواهد زد.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر