SANYA NEWS
فرهنگی

لعل بیگم؛ روایت مادر ایثارگر و قهرمان

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 25 ثور 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 39


لعل بیگم؛ روایت مادر ایثارگر و قهرمان

نویسنده: میرا جان امیری

بخش چهارم

لعل‌بیگم آهسته‌آهسته با خانه و خانوادهٔ تازهٔ خود آشنا می‌شد و زندگی جدیدش سرشار از خوشی‌ها بود؛ اگرچه سختی‌های روزگار و کارهای خانه و زمین بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. چونکه رحیم‌شاه بیشتر روزها را در کابل می‌بود و در منطقهٔ شهرآرای کابل مسئولیت چوکی‌داری و نگهبانی بخشی از دکان‌های بازار آن را برعهده داشت. به همین سبب، لعل‌بیگم ناچار بود هم مسئولیت خانه را به دوش بکشد و هم کار زمین و کشت‌وکار را مدیریت کند. حتی روزهایی که از کارهای خودش فارغ می‌شد، دست پیشی به سوی پدرش فضل‌احمد کاکا و خواهرش پروانه دراز می‌کرد و در کارهای آنان نیز یاری می‌رساند.

زندگی در گذر بود و روزبه‌روز مسئولیت‌های لعل‌بیگم بیشتر می‌شد. هنوز حاصل زمین‌های‌شان جمع‌آوری نشده بود که خداوند فرزندی به آنان عطا کرد. رحیم‌شاه که به کابل به‌سر می‌برد، خبر فرستاد که خانه‌اش فرزند پسر به دنیا آمده است. او نیز پس از چند روز به قریه برگشت. گوسفندی ذبح و خیرات نمودند و کاکا سرور در گوش نوزاد اذان گفت و نامش را جمیل گذاشت.

لعل‌بیگم و رحیم‌شاه غرق در شادی‌های زندگی تازهٔ خود شده بودند و هر برگ از این فصل زندگی‌شان، با وجود تمام فشارها و دشواری‌های روزگار، به خوشی ورق می‌خورد. اما هنوز عمر جمیل به یک‌سالگی نرسیده بود که لعل‌بیگم مادرش، بی‌بی مدینه، را از دست داد و این غم سنگین چون بارانی تلخ بر بام خانه‌شان فرود آمد.

پس از آن، مسئولیت‌های لعل‌بیگم سنگین‌تر شد. او باید هم مراقب خانوادهٔ خود می‌بود و هم دستگیر پدر و خواهرش. فضل‌احمد کاکا چند ماه پیش از وفات همسرش، در اثر برخورد پایش با سنگی تیز، از توان افتاده بود و دیگر توان کار و تلاش گذشته را نداشت. این دشواری‌ها و حادثه‌های پی‌درپی، فشار سنگینی بر روح و روان لعل‌بیگم وارد می‌کرد؛ حادثه‌هایی که گویی یکی پس از دیگری در کمین زندگی‌اش نشسته بودند.

سال‌ها گذشت و جمیل پا به جوانی گذاشت؛ در حالی‌که چند سال پیش، شوهرش را نیز بر اثر بیماری از دست داده بود. رنج و سختی روزگار و سنگینی آن همه اتفاق‌های اندوه‌بار، از لعل‌بیگم زنی استوار، بردبار و بلندهمت ساخته بود. او دیگر آموخته بود که این مسیر پرفرازونشیب زندگی را باید خودش به دوش بکشد و چشم‌انتظار هیچ‌کس نباشد.

با وجود تمام جاروجنجال‌ها، دشواری‌ها و دیوارهایی که هر روز در برابرش قد می‌کشیدند، باز هم کمر همت بست و با قلبی استوار و روحیه‌ای جسورانه، به زندگی ادامه داد…

روز به روز نارامی‌ها در درهٔ پنجشیر بیشتر می‌شد. تبلیغات و تشویق مردم برای ایستادن علیه تهاجم جمایر شوروی شدت گرفته بود و یکی دو بار هم علاقه‌داری شهرستان رخه، که آن زمان مرکز پنجشیر بود، از طرف احمدشاه مسعود و یارانش حمله شده بود که حتا برای چند ساعتی از کنترول دولت خارج شده بود.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر