SANYA NEWS
فرهنگی

در دل باران؛ داستان نجوا و غرق شدن روستا

نوشته شده توسط admin در تاریخ 18 قوس 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 64


در دل باران؛ داستان نجوا و غرق شدن روستا

نویسنده: آزاده بخشی

صبح دیگری با هوای بارانی شروع می‌شود. مادرش پی‌هم صدایش میزند: هله نجوا بیدار شو که صبح شده!

نجوا به سختی از زیر لحافش بلند می‌شود و به دستان و تن و بندش کش و قوسی می‌دهد و با چشمان خواب‌آلود از جایش بلند می‌شود. 

چادر گل‌دارش را به سرش کشیده و طبق معمول پس از خوردن صبحانه‌ی مختصر، از خانه به‌طرف باغکِ نزدیک خانه‌ی‌شان می‌رود. جایی که برایش عالم دیگری‌ست. در حقیقت، آرام‌بخش‌ترین نقطه‌ی جهان برایش همان باغک سرسبز نزدیک خانه‌شان است.

نجوا غیر از کتاب‌خواندن، کار دیگری از دستش نمی‌آمد. گاهی مادرش که بی‌حوصله می‌شود بالایش داد می‌زند؛

_ نمی‌فامم خانه‌ی کی ره خراب خواهد کردی با این بی‌کاره‌گیت!؟ نجوا خنده می‌کند بعد و سکوت!

فضای روستا آرامش‌بخش است. آسمان بغض کرده و ممکن است هرلحظه بترکاندش. ابرهای سیاه و خشمگین در انتظار باریدن‌!

شمالک سرد صبگاهی در وزیدن است و صورت نجوا را نوازش می‌دهد. موهایش را از زیر چادرش پریشان کرده و حسِ آرامشی برایش دست می‌دهد.

لحظه‌ها آهسته آهسته در گذر است و باران دانه‌دانه باریدن می‌گیرد. از طرف دیگر اما نجوا دلش نمی‌خواهد این گوشه‌ی امن جهانش را رها کند. ولی چاره‌ای مگر دارد؟

نجوا دنیای کوچک قشنگ خود را خیلی دوست می‌داشت. سرش گرم دنیای کوچک و روستایی خودش بود. حال و هوای قشنگ باغک با درختان تازه‌سبز شده و گل‌های رنگارنگِ تازه شکفته‌ی کنار جویبارها و صدای گنجشکانی که برایش آرامشِ بی‌نهایت می‌داد. 

در ضمن کتاب هایی که میخواند، او را به دنیای دیگری ملحق می‌کرد. نجوا با تمام وجود مطالعه می‌کرد. وقتی سرش با کتاب می‌بود، گوش‌هایش به هیچ صدایی بدهکار نبود. حتا صدای مادرش و خواهر بزرگ‌ترش که تنها دار و ندار زندگی‌اش بودند.

نجوا با صدای رعد و برق آسمان یک‌باره دلش لرزید. کم‌تر این‌گونه اتفاق افتاده بود که رعد و برق شدید را دیده باشد. دوباره هوای برگشتن به سرش زد.

باران شدید شد و شدید، تا بی‌نهایت شدید شد. نجوا در ذهنش به اتفاقات وحشتناک‌تری فکر می‌کرد. تلاش داشت تا به هیچ چیز دیگری جز دنیای خودش فکر نکند، اما برایش سخت بود. می‌ترسید تا مبادا اتفاقی که سال‌ها قبل در روستا افتاده بود، دوباره تکرار شود و همه جا غرق سیل شود و از زیبایی های قریه بکاهد.

آهسته و قدم‌شمار به طرف خانه حرکت کرد و درحالی‌که زیر باران کاملا تر شده، اما برایش حس خوبی می‌داد. ناگهانی از وسط روستا صدای داد و فریاد مردم بلند شد. یک‌باره خشکش زد. احساس می‌کرد بلایی پشت این صداهاست. خواهر بزرگش درحالی‌که زبانش بند می‌آمد صدا زد؛

_ نج.. نج.. نجوااا.. هله زود بیااا. فرار کن. تیزتیز بیااا. نجواااا...

بی‌خود شده بود و نمی‌توانست بفهمد که چه‌کار باید بکند.

نمی‌دانستم که کتابخانه‌‌گک‌اش را که همیشه بالایش زحمت کشیده بود نجات دهد یا خودش را، یا مانع سیلابی شود که این ناممکن بود...

توانش از دست رفت. پاهایاش سست شد و گوش‌هایش توان شنیدنِ صدایی را نداشت. به فکر فرو رفت و با خودش درحال جمع و جور کردن کتاب‌هایش شد. بعد به مادرش فکر کرد. به خواهرش و به روستا... اما دیگر دیر شده بود. 

دیگر دیر شده بود و تنها جمله‌ای که از یکی از کتاب‌ها در ذهن نجوا خطور کرد این‌ بود که؛

"زنده‌گی همین است. جذابیتی ندارد و باید ختم شود و این دست خود آدمی نیست".

نجوا خیلی زود به آخرین خط زنده‌گی رسید و درحالی‌که در تصوراتش کتاب‌های خود را محکم به آغوشم کشیده بود، چشمان خود را بست و با امواج سیلاب ملحق شد.

نجوا و روستا در امواج سرازیر و ناپدید شدند.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر